من وجود ندارم( 3)
در ادامه ی تاملم بر مسئله ی نوشتار زنانه به کتاب گزیده ی مقالات اسلاوی ژیژک با ترجمه ی مراد فرهادپور،مازیار اسلامی و امید مهرگان نظری انداختم.در اولین مقاله ی این کتاب تالیف گلین دالی تعریف خاصی از سوژه داده می شود که اگرچه ربطی به جنسیت زنانه ندارد اما از انجا که به بررسی "وجود" می پردازد برایم جالب بود.گلین دالی معتقد ست که ژیژک با مدد از ایده الیسم المانی و روانکاوی به تعریفی جدید از وجود می رسد.ایده الیسم المانی در تقابل با ایده ی قدیمی تری که وجود انسانی را نوعی تقابل مابین نفس وحشی و سوژه ی متمدن انسانی می بیند بر این امر اصرار می ورزد که ذهنیت یا سوژه فقط می تواند در خلال از قلمرو جنون پا به قلمروی وجود بگذارد.یعنی با تلاشی بی وقفه برای قوامی نمادین در برابر تهدید همیشگی فروپاشی ،انحلال و نفی.
در روانکاوی فرویدی این مضمون با تعریف رانه ی مرگ توضیح داده می شود.رانه ی مرگ به منزله ی شکافی در نظام وجود ظاهر می شود و سوژه را به تخریب و تسلیم تهدید می کند.
در اندیشه ی فروید مقوله ی مرگ نوعی بطلان نیست بلکه به بعدی نامیرا درسوژه اشاره می کند که در ورای هستی صرفا بیولوژیک پابرجا می ماند.
در این رابطه ژیژک می گوید:حیات بشری هیچ گاه صرفا حیات نیست بلکه همواره متکی بر نوعی مازاد حیات است."این مازاد حیات همان رانه ی مرگ است و در این رابطه فروید و لاکان از مسئله ای به نام "کیف "jouissance نام می برند.میل و نوعی کشش اجباری به کیف کردن ،به کسب و ارضای کامل و نتیجتا درمان زخم شکاف وجود که همان شکاف بین حیات و رانه ی مرگ می باشد.
وضعیت بشری تلاشی ناممکن و ابدی برای حل و فصل شکاف بین وجود و رانه ی مرگ است. و خود بدل می شود به رانه ای تناقض امیز معطوف به حل و فصل رانه.
از این رو بشر برای حل این تناقض به انواع خاصی از ابژه های مازاد مانند سبک خاصی از زندگی،دارایی، تجربه ی ایده ال دلبسته و متصل می شود تا این شکاف را پر کند.اما این ابژه های کوچک اگرچه حامل وعده ی کامیابی اند اما هرگز نمی توانند این شکاف را به طور کامل پر کنند.این ابژه ها مدام جابجا می شوند و همواره در جایی دیگرند.( به نعبیر من همان عدم ارضای کامل از دارایی،تاکید بر یک بیماری و با یک بیماری به خود تشخص بخشیدن و شاید ناراضی بودن همیشگی یک نویسنده از نوشته های خود).
در حالیکه پساساختارگرایان و مدافعان واسازی به وجودی متکثر معتقدند و مفهوم سوژه در روایت ایشان منسوخ تلقی می شود، ژیژک معتقد است سوژه نوعی پدیده ی جوهری یا فضا و مکانی مشخص برای بازنمود یک قانون نمی باشد .
ژیژک می گویدسوژه نوعی نوعی مقاومت دائمی در برابر سوژه شدن است ، نوعی ساحت مقاومت مازاد نسبت به همه ی اشکال سوژه شدن.
سوژه نمی تواند در متن نظام نمادین (زبان،فرهنگ ،جامعه )نام خود را بیاید و به اینهمانی و شناخت هویت نهایی و هستی شناسی کامل خود دست یابد.(مشابه انچه من در مقاله ی من وجود ندارم 1 به ان اشاره کرده بودم.)
بنابرین سوژه معادل هم دور شدن و فاصله گیری از سوژه شدن (رانه ی مرگ به تعبیر فروید و یا بلعیده شدن در انجماد و سکون شب جهان به تعبیر هگل)و هم برابر نفس رانش یا رانده شدن به سوی سوژه شدن به مثابه ی راهی برای گریز از تلاشی ست.
ژیژک در نهایت به این شناخت می رسد که به علت وجود مقاومت-مازاد نسبت به سوژه شدن بشر به مسئله ی پرسش در مورد هویت،الاهیت،تقدیر دست می زند و می کوشد صورتهای جدیدی از سوژه شدن را بسط دهد.بدین سان سوژه در ان واحد شرط استعلایی امکان و عدم امکان برای همه ی صور حادث سوژه شدن است.(در اینجاست که فلاسفه پاسخهای خاص خود را مطرح می کنند :بازی حقیقت نیچه و در هستی اقامت گزیدن هایدگری).
در پایان تاملی دارم بر داستان حضور که در وبلاگم گذاشته ام.شاید که راوی ماجرا در جهانی تکه تکه و چندپاره به دنبال هویت یابی است.او با تقبل مرگ در ازای یافتن خانه و تصویری از نوجوانی خود برای لحظاتی می پندارد که خود را باز یافته است اما خیره در چشمهای مرگ(تقابل با رانه ی مرگ؟) دوباره با کالسکه ی کهنه ای که به دنبال خود می کشد(ابژه ی پتی ّ آ؟)در فضای متشتت اجتماع گم می شود زیرا که میل همواره از پیش براورده نشده است.
با توجه به انکه نتوانستم در تحلیلهای کریستوا جایی برای بیان زنانه بیابم به جستجوی سایر نقدها برامدم و در کتاب بینامتنیت اثر گراهام الن ترجمه ی پیام یزدانجو به نمونه ای از نقد فمنیستی از دیدگاه میلر برخوردم که به نظرم رسید می تواند در زمینه ی نوشتار زنانه پاسخگوی ما باشد.چکیده ای از این مقاله را بیان می کنم:
درحالیکه کریستوا نوشتار و بینامتنیت را حاصل کشاکشی میان متن ظاهری و متن زایشی در نظر می گیرد،نانسی کی.میلر با زنانگی به عنوان جنبه ی بالقوه ی سرکوب شده یی از زبان برخورد می کند .او معتقد است که امضای زنانه حائز اهمیت بوده و رویکردهایی چون رویکرد کریستوا به دام گرایش های پساساختارگرانه ای می افتد که خود همدست رویه ی محو مولفان زن می باشد.از نگاه او،رابطه ی نویسنده ی زن با زبان،سنت ادبی و اجتماع متفاوت از رابطه ی مردانه است و دیدگاه محو مولف که به سرکوب و فرو نشاندن هر بحثی از هویت نوشتاری به نفع یکپارچگی متنیت بی نام می پردازد جایی برای مولف زن باز نمی گذارد.او می گوید:
"این حکم پسامدرنیستی که مولف مرده است لزوما در مورد زنان صدق نمی کند و حکمی است که شتابزده مسئله ی عاملیت زنان را کنار می زند.زنان فاقد رابطه ی تاریخمند مردانه با خاستگاه،نهاد و فن اوری می باشند و به گمان من زیر بار توانفرسای "نفس"،"من"،اندیشگی"و....دچار خفقان شده اند.از انجا که زنان از دولت شهر بیرون دانسته شده اند مرکز زدوده،بی اصالت،و نهادزدوده شده و رابطه شان با انسجام و متنیت ،میل و اقتدار،به لحاظ ساختاری تفاوتهای مهمی با وضعیت عمومی دارد."
نظریه ی پساساختارگرایی معتقد است که این مسئله که چه کسی می نویسد(مولف) و چه کسی می خواند اهمیتی ندارد،و نوشتن و خواندن نه فراورده های انسانی بلکه فراورده های نوشتار و متنیت می باشند.اما نظریه پردازان فمینیست چون میلر معتقدنند که نوشتن و خواندن در زنان تفاوت عمده ای با دیدگاه حاکم مردانه دارد.
میلر در جستاری اسطوره ای به دو زن کتاب مسخ های اووید اشاره می کند که منشا ریشه شناسی های رولان بارت را تشکیل می دهد.در انجا قصه ی اراخنه دختر یک رنگرز پشم روایت می شود.بافندگی اراخنه چنان هنرمندانه است که مردم گمان می برند این هنر را مینروا به او اموخته اما اراخنه این موضوع را انکار می کند و بدینسان اقتدار ان الاهه را به چالش می کشد.اتنا از این سرکشی خشمگین می شود ودر هیئتی مبدل او را به یک مسابقه ی بافندگی فرا می خواند.اراخنه فرشینه ای می بافد که در ان قهرمانان زنی نقش بسته اند که خدایان انان را فریفته یا به انان خیانت کرده اند.او با این فرشینه بار دیگر خدایان را به چالش می کشد.اتنا اراخنه را مجازات می کند:فرشینه ی او را پاره پاره می کند و با ماکویی سر او را می کوبد.اراخنه تصمیم به خودکشی می گیرد اما اتنا بر سر رحم امده او را به عنکبوتی بدل می کند.اراخنه به چهره ی نمادین بی سری تبدیل می شود که در تار رشتن به حد کمال است .او محکوم شده که ریسنده ای باقی بماند که نمی تواند به بافته ی خود اهمیت و دلالتی ببخشد و در قبال باز تولیدی که دیگربار به خود معطوف می شود بیرون از بازنمایی می ایستد.تار عنکبوت شاید زیبا باشد اما هنر نیست.
او همچنین به بررسی اریادنه می پردازد که انتهای یک سر کلاف نخ را به معشوقش تزه سپرده و اورا راهی هزارتویی می کند تا مینوتور را بکشد و سپس از هزارتو بگریزد .تزه بعدا اردیانه را فریب داده و او را به حال خود رها می کند.
جستار میلر به بیان این مطلب می پدازد که در صورتیکه متن را به عنوان یک هزارتو در نظر بگیریم اردیانه اجازه می دهد تا منتقد به شبکه ی متن پا بگذارد و دیگر بار از ان بیرون رود .اردیانه می تواند در جایگاه یک تاویل زنانه یعنی خوانش بینامتنیی بایستد که مرد را در جایگاه منتقد و زن را صرفا در موضع نمادی برای خوانش مستقر می سازد(مشابه چیزی که در ادبیات ما وجود دارد زن اثیری یا زن لکاته).
بحث میلر اینست که نظریات کریستوا و بارت در عین استفاده از اسطوره شناسی بافندگی و ریسندگی ،پیوند ان اسطوره ها را با کوشش زنان به عرصه ی هنر نادیده می گیرند.(بارت معتقدست که متن صرفا یک بافته است).
نظریات بینامتنیتی بدون توجه به جنسیت، خطر رها کردن زنان را در وضعیت اردیانه ای به همراه دارند.زنانی که منفعلانه برای ورود به هزارتوی معنای متنی و خروج از ان از قهرمانان مرد کمک می خواهند.او می گوید که اسطوره ها می توانند ما را به چهره ی زن نافرمانی ارجاع دهند که اراخنه تجسم انهاست.اریادنه شاخص همکاری با مردان است اما اراخنه تا قبل از بی سر شدن و مسخش زن هنرمندی است که به تعبیر زیباشناختی در رقابت و جدال با یک الاهه یا مادر نره ای پیروز می شود یا لااقل او را به چالش می کشد.
از انجا که بارت معتقدست که هیچ متنی برای نخستین بار خوانده نمی شود و همه ی متون از بافته شدن متون قبلی افریده می شوند و قبلا خوانده شده اند میلر می نویسد :
"تنها سوژه ای که هم خودفرمان بوده و هم به کتابخانه ی از پیش خوانده ها دسترسی دارد از تجمل لاسیدن با هویت گریزی به سان بی سر شدن اراخنه برخوردارست که زیبایی شناسی تن مرکز زدوده و در واقع سربریده نویدش را می دهد."
میلر معتقدست که نظریات بینامتنی چون نظریه بارت در دفاع از یک متن عمومی مولف زدوده و پیش خوانده های تاریخی که عملا فقط در اختیار مردان بوده اند ،نوشته ی زن و نویسنده ی زن را محو می کنند.او می گوید:
"باید نوشتار زنانه را نه چنانکه گویی از پیش خوانده شده اند بل با نگاهی که گویی برای نخستین بار خوانده می شوند در نظر گرفت."
میلر از بازگشت به سوژه ی زنانه ی نویسا دفاع می کند و معتقدست که متن و بینامتنیت را نباید چنان نعریف کرد که قائل به فرض هم داستانی فرایند نوشتن و خواندن زنانه و مردانه بود.
منتقدان مرد راغب به عمومیت بخشیدن فقدان سوژه در نوشتار می باشند اما این موضع برای منتقدان فمنیستی که به شدت زیر سرکوبند مفهوم چندانی ندارد.
قرارداد را خواندم، امضا کردم و بیرون امدم.دری که از ان خارج شدم همان دری نبود که از ان وارد شده بودم.اتاق انتظار هم اتاق دیگری بود.از مرد چینی شکم گنده و قوری ناقص الخلقه ای که هشت لوله داشت و تابلویی که دریایی بنفش با ساحلی سیاه و مهتابی هراس انگیز را نشان می داد خبری نبود.به جای منشی بزک کرده وخوش برو روی قبلی دخترکی رنگ پریده نشسته بود که مانتوی کهنه اش به تنش زار می زد.دورتادور سالن ادمهایی بی قرار در لباسهای چروکیده به رنگهای تیره زیر نور مهتابی نشسته بودند.یادم رفته بود که در را ارام ببندم این بود که دیوارهای نازک لرزیدند و ادمها از جا پریدند.به خیابان امدم.کنار بزرگراهی که ماشینها با سرعت در رفت و امد بودند مردد ایستادم.باید برمی گشتم به خانه.اما راه خانه را فراموش کرده بودم.نه ،فراموش نکرده بودم.دست راست کنار مغازه ی نانوایی کوچه ای بود .باید وارد کوچه می شدم .اخرین کوچه ی فرعی اخرین در خانه ی ما بود.اما مشکل اینجا بود که کوچه و مغازه ی نان سنگکی گم شده بودند .
پیرزنی کنار پیاده رو پشت دوک نخریسیش نشسته بود و تند تند نخ می ریسید.موهایش سپید سپید بود و پوستی ضخیم و چروکیده همچون تنه ی درختی کهنسال داشت .روی سرش خم شدم و پرسیدم :مادر جان یک مغازه ی نانوایی اینجا بود و یک کوچه که اولش درخت توت بزرگی بود .توی ان کوچه خانه ی ما بود.شما نمی دانید کجا بردندش؟پیرزن سرش را بلند نکرد.به گمانم کر بود یا در هیاهوی خیابان صدایم را نمی شنید.از او گذشتم .زنی در مانتوی سفیدرنگ که کالسکه ی بچه ی فرسوده ای را می کشید از کنارم می گذشت.با عجله خودم را به او رساندم و پرسیدم ببخشید خانم شما نمی دانید نانوایی کجاست؟زن چشمهای وحشتزده اش را به من دوخت.چهره ای تکیده و رنگپریده داشت.لبهای ترک خورده اش لرزید.با وحشت خودش را عقب کشید و شروع به دویدن کرد.اول ترسیدم.اما به خاطر اوردم که قرارداد را امضا کرده ام .توی پیاده رو سرگردان به راه افتادم.منتظر بودم که اتفاقی بیفتد.نشانه ای پیدا شود.اشنایی از راه برسد، یک نفر که راه خانه را بداند .از اولین چهارراه گذشتم .پیرمردی کنار خیابان لیف حمام می فروخت.مردم با عجله از کنار بساطش رد می شدند و او مراقب بود که زیر دست و پا نرود.جلو رفتم وپرسیدم ببخشید پدر جان یک کوچه ای همین دور و برها بود که بهش کوچه ی گل خشتی می گفتند.با چشمهای کوچکش به من نگاه می کرد.ادامه دام :اولش یک نانوایی بود و یک درخت توت .پیرمرد خم شد .دست توی کیسه ای که کنارش بود برد و لیف بزرگ رنگارنگی در اورد:هاه ،بیا اعلا ی اعلا .دو هزار تومان.فایده ای نداشت .از کنارش گذشتم.مردی بیخ گوشم زمزمه کرد"کوپن می خریم.کوپن .پرسیدم ببخشید اقا شما مال همین محله اید؟.مرد گفت کوپن قند کوپن شکر .چشمهای دریده ای داشت که مرا می ترساند.با عجله رد شدم در حالیکه صدایش همچنان بدرقه ام می کرد:کوپن ،کوپن قند .
دیگر شب شده بود.تابلوهای مغازه ها روشن شده بودند.چراغ راهنمایی می درخشید.ادمها انگار با سرعتی بیشتر به راه خود ادامه می دادند.خسته و کوفته بودم.می شد برگردم اما قراردادی را امضا کرده بودم.این بار به سراغ پلیس راهنمایی رفتم که دستکشهای سفیدی پوشیده بود .گفتم ببخشید سرکار یک کوچه ای بود به نام گل خشتی و اولش یک نانوایی و یک سبزی فروشی.پلیس با دقت گوش می کرد.ادامه دادم:هرچه دنبالش می گردم پیدایش نمی کنم.پلیس با چشمهای خسته اش نگاهم کرد .و ناگهان سوت زد و به میان خیابان دوید.دو اتومبیل با هم تصادف کرده بودند.چشمم به دکه ی بلیت فروشی کنار خیابان افتاد.توی بلیت فروشی پیرمرد چاق فلجی روی صندلی لکنته ای نشسته بود ،چهره ای باد کرده و کبود داشت.به شیشه ی دکه اش تقه ای زدم:ببخشید اقا.سرش را بلند کرد .پیشانیش خیس عرق بود.برای نفس کشیدن به شدت تقلا می کرد.انگار ماهیی بود که روی خشکی افتاده باشد.پرسیدم:ببخشید کوچه ای بود به نام گل خشتی.دستش را به گوشه ای دراز کرد:انجا بغل ان نانوایی .ان درخت توت را می بینی؟با حیرت به مسیری که نشان می داد نگاه کردم.تازه از همان مسیر گذشته بودم بی انکه نانوایی را دیده باشم.شاید ازدحام جمعیت مانع شده بود بود که کوچه را ببینم.گفت صبر کن بابا جان.دستهایش را به کناره های دکه گرفت و پیکر بسیار سنگینش را روی زمین گذاشت و در همان حال در دکه را باز کرد.حالا کنارم روی زمین بود.در حالیکه با تکیه بر دستانش که به طرز عجیبی بزرگ بودند خودش را پیش می کشید به طرف مرد کوپن فروش رفت:دایی جان چند دقه هوای دکه را داشته باش الان برمی گردم.بعد با سرعت شروع به پیش رفتن کرد.انقدر سریع که من باید می دویدم تا به او برسم و چند بار لابلای ادمها گمش کردم.بعد از حدود صد متر پیرمرد ایستاد و درحالیکه به شدت نفس نفس می زد به نانوایی اشاره کرد:این نانوایی و اینهم درخت توت.کوچه کنار نانوایی دهان گشوده بود و در پیچ و تاب تاریکی فرو می رفت.برگشتم تا تشکر کنم اما اثری از او نبود.
.پا به کوچه گذاشتم.روی دیوار روبرویم بر کاشی ابی رنگ براقی با خطی پیچ در پیچ به رنگ عنابی نوشته شده بود:کوچه ی گل خشتی.سبزی فروشی شلوغ بود و دسته دسته سبزیهای تازه روی هم چیده شده بود.بوی نعنا و ریحان در فضای نیمه تاریکش پیچیده بود و بوی اشنایی دیگر:بوی سکنجبین. دسته ای ریحان خریدم و بیرون امدم.به طرف انتهای کوچه راه افتادم.هوا به طرز عجیبی شفاف و نازک بود.ستاره ها بر سر دیوارها برق می زدند.شاخه های تیره ی درختان از پس دیوارها سر بر اورده بودند.گلهای کوچک زرد و سفید یاس از دیوارهای اجری اویزان بودند.چند پسربچه با استینهای بالا زده در حالیکه توپی را قل می دادند و با هیجان حرف می زدند پیشاپیشم حرکت می کردند.دسته ی ریحان را به سینه ام فشردم و فکر کردم چه خوب ،چه خوب که قرارداد را امضا کردم .توی تاریکی زنی با مانتوی سفید به چشمم خورد که با عجله روی کاغذی چسبیده به دیوارخط می کشید.به محض اینکه مرا دید به کوچه ای فرعی دوید و کالسکه ی اهنی را دنبال خود کشید .
اعلانی که به دیوار چسبانده بودند ریش ریش شده بود و تنها تصویر کسی بر ان باقی مانده بود که رویش را خط خطی کرده بودند بطوریکه چهره شخص پیدا نبود.در همان وقت قفل دری صدا کرد و مردی در شولایی بلندبیرون امد. چند فانوس روشن در دست داشت.همچنانکه پیش می رفت فانوسها را بر تیرهای چوبی کنار کوچه می اویخت.کوچه زیر نور شعله های لرزان که از پس شیشه های ترد شفاف بیرون می زدند روشن می شد وسایه ها ها بر دیوارهای اجری می رقصیدند.. هوا ناگهان عوض شد..بوی درخت می امد.بوی اب می امد.به باغ رسیده بودم.بر شاخه ها ی سرزده از پس دیوار گیلاسها و الوها در نسیم شبانه دم می زدند وستاره ها لابلای شاخه های سپیدار جست وخیز می کردند.کاغذی سفید بر دیوار باغ چسبیده بود.جلو رفتم و در تاریکی به ان خیره شدم.کسی کاغذ را تا جایی که می شد با ناخنهایش کنده بود و تصویر کوچک گوشه ی چپ ان را سیاه کرده بود. در تاریکی سایه ای از کنار دیوار گریخت و صدای کشیده شدن چرخهای کالسکه به گوشم رسید.یک لحظه ترسیدم و حس کردم سینه ام سنگین می شود اما به خودم دل دادم:راحت باش ،داری می رسی.تو قرارداد را امضا کرده ای.
قدمهایم را تند تر کردم،بی انکه به اعلانهایی که حالا در فواصل نزدیکتر روی دیوارها چسبیده بودند توجهی کنم.در انتهای دیوار باغ به کوچه ی باریکه ای پیچیدم.در اخرین خانه باز بود.فانوسی پشت در اویزان بود.کوچه را جارو و ابپاشی کرده بودند.شاخه ها ی تاک سر در را در بر گرفته بودند و خوشه های انگور چون حبابهای شفافی بر فراز ان می درخشیدند.وارد شدم.از همان دم در صدا زدم:مادر بزرگ من برگشتم.
صدایم توی تاریکی باغ پیچید.نسیمی برخاست.قدم به باغ گذاشتم.با احتیاط شاخه های درختان را از سر راهم کنار زدم.روی ایوان قالیچه ای پهن بود.چراغ توری از سقف چوبی ان اویزان بود.پشه ها دور چراغ می چرخیدند. سماورکنار ایوان قل قل می کرد.کالسکه ای شکسته کنار پله ها بود.از پله ها بالا رفتم. در راهرو را باز کردم.پرده ی عنابی را کنار زدم.توی راهرو سرک کشیدم.گلیم رنگارنگی در راهرو باریک پهن بود.شمعی کنار اینه روی رف می سوخت.کنار اینه تصویری سیاه و سفید در قابی چوبی به چشم می خورد.با احتیاط جلو رفتم.مردد ایستادم و صدا زدم:مادربزرگ. از پنجره ی باز بوی اتش وهیزم به درون می امد.حتما مادر بزرگ توی مطبخ بود.خواستم برگردم و به باغ برومُ اما تصویر با نگاه خیره اش مرا به سوی خود می کشید.پرده را رها کردم.به سوی تابلو قدم برداشتم.کسی ناگهان توی باغ دوید.مادربزرگ فریاد کشید:مگر به تو نگفتم؟کسی لای شاخ و برگها گریخت و صدای چرخهای کالسکه روی سکوت خط کشید.
جلوتر رفتم.جلوی رف ایستادم.از درون تابلوی دختری به من نگاه می کرد.موهای سیاه مواجش را روی شانه هایش رها کرده بود.پیشانی بلندش زیر نورنارنجی شمع رنگ به رنگ می شد.رگ ابی رنگی روی پیشانیش می زد.چشمهای روشنش با شگفتی به جایی ماورائ من می نگریست . ناگهان روی لبهای نیمه بازش لبخند محوی سوسو زد.همچنانکه نگاهش می کردم دیدم که از قاب بیرون امد.به سبکی قدم برداشت.دامن بلند ابیش دور پاهایش چرخید.بلوز سفید رنگی با گلهای درشت صورتی رنگ بر تن داشت.از کنارم که گذشت از گوشه ی چشم نگاهم کر د.نسیمی وزید و شعله ی شمع لرزید و اوج گرفت و یک ان در عمق نگاهش که خاموش شد چهارده سالگیم را دیدم.
دیگر کاری نداشتم.بسته ی سبزی را روی رف گذاشتم.پاورچین پاورچین از تاریکی گذشتم.از کوچه های پیچ در پیچ برگشتم.کنار بزرگراه به اعلان ترحیمی که روی ستون برق چسبانده بودند خیره شدم.زن صورت تکیده ای داشت.یقه ی سفید پیراهنش دیده می شد.چشمهایش خسته و لبهایش برهم فشرده و ترک خورده بود.دو چین نازک میان ابروهایش دیده می شدند.دیگر فایده ای نداشت .ناخنهایم ریش ریش شده بودند و نوک انگشتهایم می سوخت. کالسکه را به دنبال خودم کشیدم و در ازدحام خیابان گم شدم بی انکه از قراردادی که بسته بودم پشیمان باشم.
بعد از ظهر جمعه بود که وارد دالانهای دراز قهوه ای رنگ گالری شد.توی اتاقهای تیره سر کشید و چشم به نقاشی های روی دیوارها دوخت.از نزدیک و دور و از زوایای مختلف نگاهشان کرد.چشمهایش را ریز کرد و به یک گوشه به چپ به راست به یک لکه رنگ به یک خوشه نور به سایه روشن زیر درختهای ساحلی به گلهای وحشی روی موهای براق یک زن شرقی چشم دوخت.ادمها در سکوت کامل در کنارش حرکت می کردند.از تصویری به تصویر دیگر می رفتند.با انگشت به جایی اشاره می کردند.در گوشی حرفی می زدند و یا ساکت در حالتی شبیه عبادت دقایقی بی حرکت می ماندند.او هم به تقلید از انان پیش می رفت.تابلوها را تماشا می کرد و رد می شد.گاه دوباره برمی گشت.انگار تصویردر سکوت چیزی می گفت و او مجبور بود تا برگردد و کلام ناشنیده اش را گوش کند.حالا ساعتها از زمانی که وارد گالری شده بود می گذشت و او گویی در غبار در گیجی تاثیر نقاشی ها وخستگی وگرسنگی در هوا شناور بود.گالری به ساعت تعطیل نزدیک می شد اما او در تیرگی اتاقها و دالانهای دراز زمان را گم کرده بود و در تنوع تابلوهای رنگارنگ از زمین جدا شده بود وگویی قدم بر ابرهای لغزان و کلافه های گردبادی می گذاشت که ذهن خسته اش را چون خاشاکی به هر سو می لغزاند. ناگهان خود را کاملا هشیار جلوی تنه ی قطور درختی دید که جنگل در ماورایش در تیرگی فرو می رفت .دستش با زبری تنه ی درخت اشنا شد و حالا در جنگل بود.درختهای عظیم از هر سو سر برکشیده بودند.نور افتاب ازلای شاخ و برگ درختان سایه های محوی بر زمین می انداخت.از میان چند ردیف درخت که گذشت به فضای باز پهناوری رسید .انجا علفزاری طلایی و سبز زیر نور خورشید برق می زد و گله های اسبان وحشی در رنگهای شاد و زنده زرد و حنایی و نارنجی و زیتونی و سبز روشن می چریدند سر به دنبال هم می گذاشتند از نهر اب می خوردند دنبال پروانه های رنگارنگ می کردند و او لحظاتی بی حرکت به انها خیره شده بود. از علفزار گذشت.از کنار درختهای بلند جنگلی رد شد.مشتی الوی وحشی از شاخه ای چید و در جیبش ریخت و در حالیکه انها را می مکید و طعم ترش و شیرینشان را حس می کرد به دریاچه رسید که زمردین و باوقار تا کناره ی تپه های سبز دوردست پیش می رفت.قایقی روی اب تکان می خورد. سوار قایق شد.کت تیره اش را دراورد و پاروها را به دست گرفت.ماهیان نقره ای رنگ از اب بیرون می جستند و زیر نور برق می زدند.لیلی های ابی از سر راهش کنار می رفتند.جلبکهای سبز رنگ بر سطح اب به ارامی می لغزیدند.چشم انداز وسیع و وسیعتر می شد.پاروزنان پیش رفت.بازوهایش که خسته شدند پاروها را رها کرد و کف قایق دراز کشید.اخرین سیگارش را گیراند و از پس پلکهای نیمه بازش ابرها را دید که ارام ارام شکل عوض می کردند دور هم می پیچیدند باز می شدند به شکل دنباله های درازی در می امدند و دوباره در هم حلقه می زدند.تپه های سبز دورتر می شدند و دریاچه وسعت می یافت وابرها نزدیک می شدند ُچرخ می زدندُُپس می نشستند و قایق بر امواج چون گاهواره ای در نوسان بود که چشمهایش را بست.نه صدای زنگهای مکرر تلفن روی میز اشپزخانه را شنید نه صدای ممتد زنگ در را.نه فریاد کسانی که از پشت در بسته صدایش می زذند نه ضربه هایی که سرانجام در خانه را شکست.اب کتری روی اجاق داشت تمام می شد و غذای توی قابلمه ی روی اجاق گاز ته گرفت که دوستانش وارد شدند.باز هم نشنید که چگونه با اضطراب و از ته دل صدایش زدند.با چشمان نیمه باز کف اشپزخانه دراز کشیده بود گذاشت تا رویش را برگردانند تا فریاد بزنند... و البوم نقاشی روی میز اشپزخانه باز بود و تابلوی جنگلی که نور افتاب از لابلای شاخ و برگ درختانش سایه روشن محوی بر زمین می انداخت
با تشکر از نقد و ویراستاری دقیق دوست ارجمند اقای نیرابادی
نگاهی به کلام مکالمه و رمان از ژولیا کریستوا
ژولیا کریستوا در مجموعه ی" به سوی پسامدرن" تدوین پیام یزدانجو به بررسی نظرات باختین پرداخته و می گوید: باختین با معرفی جایگاه کلام به عنوان یک واحد کمینه ی ساختاری ،متن را در چارچوب تاریخ و جامعه مستقر می سازد،تاریخ و جامعه ای که به منزله ی متونی مورد خوانش نویسنده قرار گرفته و نویسنده با باز نویسی این متون خود را در ان نقش می زند.تنها راه نویسنده برای مشارکت در تاریخ که به شکل درزمانی در امده و حالت خطی و انتزاعی گرفته قرار گرفتن در همزمانی متنی است.برای برون امدن از انتزاع تاریخ یا همزمانی -جایی که فرد و تاریخ در موازات هم و جدا از هم قرار دارند- فراروی از انتزاع و شرکت در فرایند خواندن و نوشتن ضروری است.یعنی با ساختار دلالتی نوشتن در تقابل با ساختار اجتماع قرار گرفتن.متون تاریخ و اخلاق را در بطن خود می نویسند و می خوانند.
با توجه به نظریه فوق به جایگاه زن نویسنده در اجتماع انهم از نوع ایرانیش می پردازم.جایگاه من ،به عنوان زن نویسنده در اجتماع و در تاریخم کجاست تا ان را بنگارم؟در متون فارسی زن کجا قرار دارد؟
اوضاع چنان است که همه ی اینها از دست من می گریزند.اجتماع از من می گریزد.تاریخ از دست من می لغزد.من در متون فارسی جایی بین یک زن اثیری و یک لکاته معلق مانده ام انهم از نگاه دیگران.اما این تصویر از ان من نیست.من نه لکاته ام نه اثیری.من ان کسی هستم که چون دست می برم تا تاریخم را بنویسم و ان را از حالت انتزاعی بیرون بیاورم تاریخ از چنگم می لغزد.تاریخ من و اجتماع من مرا به بازی نمی گیرد.من در فضایی خالی معلق می مانم.دیوارها پیشاپیش من سر براورده اند و این دیوارها از جنس واقعی هستند و ریشه در قرون دارند.تاریخ و اجتماع و متون من می خواهند ثابت کنند که من وجود ندارم.به هرسو که رو می کنم خودم را نمی بینم.تصویر من در اینه های اطراف منعکس نمی شود.اما من وجود دارم.واقعی هستم.چهره و دست و اندیشه دارم.از انجا که تاریخ از من می لغزد گویی که باد هوا هستم از انجا که در این بازی همواره نخودی بوده ام به جای تاریخ و اجتماع به درون رو می اورم.و این چنین می شود که نوشتارهای زنانه سراپا هذیان گونه می شوند.سخن راندن و نوشتن در برابر فضای خالی.غوطه ور شدن در گردابهای درون.خود را خواب دیدن.
برای فراروی از این انتزاع چه باید کرد؟
ساعتی به غروب مانده بود که به کوچه امدیم و بازی را شروع کردیم.فریبا پشت تنه ی قطور چنار کنار جوی اب چشم گذاشت و ما به هر طرف دویدیم تا قبل از شماره ی ده پنهان شویم.پشت در خانه ای ناشناس نمی شد پنهان شد چون هر لحظه ممکن بود در باز شود و دستی بیرون بیاید و مرا به درون بکشاند.پشت ستون برق هم که مجید قایم شده بود.سیما هم قبلا لابلای جعبه های نوشابه ی جلوی مغازه ی کریم اقا جا گرفته بود.این بود که دویدم .از اب انبار تاریک و وحشتناک گذشتم و توی اولین کوچه باریکه ی سر راهم پیچیدم و نفس زنان به دیوار بلندی تکیه دادم.دیوار اجری نمور از انبوه چسبکها پوشیده بود کوچه دراز و باریک بود و پیچ می خورد و انتهایش پیدا نبود.سمت مقابل دیوار خانه های قدیمی با دیوارهای از شکل افتاده و درهای اهنی زنگ زده قرار داشتند.نفس را در سینه حبس کردم و به انتظار ماندم.باریکه ای از اسمان ابی با تکه ابری ساکن بالای سرم بود.سکوت کوچه ینیمه تاریک را لبالب کرده بود.کم کم صدای فریاد بچه ها بلند شد.و ناگهان اوج گرفت.بلند و بلندتر شد.چسبیده به دیوار در حالیکه پیچکها به موها و گونه هایم می ساییدند منتظر ماندم.دوباره خاموشی برگشته بود.بوی ترش و شیرین مربای البالو قاطی نم غروب توی هوا می پیچید.دوباره فریاد بچه ها بلند شد.اندک اندک محو گردید در حالیکه باریکه ی اسمان بالای سرم رو به تیرگی می رفت.بعد سکوت کاملی برقرار شد.با خودم گفتم الان می رسند و تنم را محکم به پیچکهای نمور و چسبناک فشردم.در واقع فریادهایی را هم شنیدم.فریادهایی که نزدیک شدند.حتا صدای قدمهایشان را شنیدم .بعد صداها دور و دورتر شدند و به زمزمه بدل شدند.مردد قدمی برداشتم که هیکل زنی چادر به سر از سر کوچه پیدا شد.زن چاق بود و سبد بزرگی را هن هن کنان با خود می کشید.نزدیکتر که شد در حالیکه چشمهایش را ریز کرده بود خیره خیره نگاهم کرد و با صدایی از ته حلق گفت:بدو خانه دختر .من عقب عقب رفتم و او با قدمهای سنگینش جلو و جلوتر می امد.هیکل درشتش تمام عرض کوچه را پر کرده بود.با هر قدم به من نزدیکتر می شد و هنگام نفس کشیدن گویی می خواست تمام هوای ان کوچه ی باریک را به درون سینه اش بکشد.دیگر فاصله ای بین ما نمانده بود.دانه های درشت عرق را روی پوست کلفت پیشانیش می دیدم.بینی بزرگش و تارهای موی خیس چسبیده به شقیقه هایش را .این بود که برگشتم و دویدم.از کنار دیواری که چسبکها از ان اویخته بودند و در امتداد خانه هایی که به دندانهای پوسیده ی در حال ریختن دهان عجوزه ای می مانستند دویدم.درهای شکسته یخانه ها نیمه باز بود.ایوانهای فروریخته مملو از اشیا قراضه ای چون تختهای فنری زنگ زده،گهواره های واژگون،دوچرخه های شکسته،طنابهای رخت پاره شده که لباسهای رنگ رفته ی اویزان از انها پریشان در باد تاب می خوردند ،اجاق گازهای کثیف و بخاریهای بی مصرف بودند.گویی خانه ها به ناگهان همهی مواد درون احشاء خود را بالا اورده بودند.درهای شکسته روی پاشنه ه می چرخیدند و صدای غریبی از خود در می اوردند.باد لابلای شیشه ی شکسته ی پنجره های حیران می وزید و سوت زنان برمی گشت.گربه ی مرده ی باد کرده ا ی وسط حیاط خانه ای افتاده بود.
صدای نفسهای بریده بریده ی زن را از پشت سر م می شنیدم.حتا انگشتان داغ متورمش شانه ام را لمس کردند .در همان حال که می دویدم چپ و راست را می پاییدم تا راه فراری پیدا کنم اما جز خانه های متروکه با درهای شکسته ینیمه باز که صدای خش خش باد زیر سقفهای شکسته شان پژواک می یافت چیزی نمی دیدم.انتهای کوچه بن بست بود و زن داشت نزدیک می شد چون صدای قدمهایش حالا کاملا از پشت سرم شنیده می شد که کوچه یباریکی را سمت راستم دیدم وبه سرعت به داخلش دویدم.زن علیرغم چاقیش با چالاکی تمام تغییر مسیر داد و دنبالم دوید.کوچه به هشتیی از اجرهای قرمز رنگ می رسید با طاقی ضربی یک لحظه زیر سایه اش نفس تازه کردم که بال چادر زن را مانند خفاشی پرزنان در استانه دیدم.بی معطلی دویدم و خودم را در بازار بزرگ سرپوشیده ای یافتم.انجا که بزازان پارچه های رنگارنگ را در معرض تماشا گذاشته بودند.قالی فروشان بر مخده های رنگین تکیه داده بودند.از قهو خانه ها عطر چای تازه و دود قلیان یلند بود .غرق در بوها و صداها بودم که زن خود را به من رساند و در مویم چنگ انداخت.خود را رهانیدم و به سرعت از چند حجره گذشتم و با چالاکی پشت بشکه یاب یخی که کنار بازار گذاشته بودند پنهان شدم.زن هن هن کنان پیش می امد.با دقت داخل حجره ها را نگاه می کرد.نزدیک بشکه که رسید سبدش را زمین گذاشت.دستمالی بیرون اورد و عرق پیشانیش را گرفت.به بشکه نزدیک شد.لیوان برنجی را که با سیمی از شیر اب بشکه اویزان بود پر اب کرد و در حالیکه اب از چانه اش می چکید نوشید.و ان را در هوا رها کرد.لیوان تاب خورد و تاب خورد. به بدنه یبشکه خورد و صدا داد و سرانجام از حرکت ایستاد.زن بو کشید.چشمهای نزدیک بینش را جلو اورد .من در حالیکه می لرزیدم خودم را به دیوار چسباندم.صورت زن داشت نزدیکتر می شد.انگاه تا جاییکه ممکن بود خودم را باریک کردم و به زیر چارپایه ای که بشکه را رویش گذاشته بودند لغزیدم.زن کمی عقب نشست.دور و بر را نگاه کرد.اهی کشید .دوباره چادرش را جابجا کرد.سبدش را برداشت و همچنانکه حجره ها را می پایید راه افتاد.چند لحظه ای زیر چارپایه ماندم.اب از بشکه روی تیره یپشتم چکه می کرد.هنوز مرا پیدا نکرده بودند.گوشهایم را تیز کردم تا صدای بچه ها را بشنوم.ناگهان صداها در هم پیچیدند.صدای اذان از هر گوشه و کنار برخاست.معنایش این بود که وقت بازی تمام شده است و باید به خانه برگردم.دکانداران یکی یکی بیرون امدند و در حالیکه استینهایشان را بالا می زدند و زیر لب نجوا می کردند به طرف انتهای بازار ،انجا که روشنتر به نظر می رسید راه افتادند.من هم به دنبالشان از بازار بیرون امدم.از خیابان گذشتم و به کوچه مان رسیدم.
خانه روی تپه میان باغ بود و سروهای سیاه پشتش تاب می خوردند.اقای صولتی راهش را ازلابلای درختهای البالو گشود و پیش رفت. پنجره نور نارنجی را قاب گرفته بود وانها منتظرش بودند چون در بلافاصله باز شد .اقای میزبان در لباس راحتی در را باز کرده بود و داشت به او خوشامد می گفت. بوی چای خوش طعم دراتاق پیچیده بود و یک بشقاب چینی پر از البالوی تازه روی میز چوبی گذاشته بودند.رومیزی از کتان سفید با حاشیه ی برودری دوزی بود .اقای صولتی فکر کرد:کتایون کناره های رومیزی را نقش انداخته است کارخود اوست.حالا موهای سیاه بلندش را پشت سرش جمع کرده بود و روبروی اقای صولتی کنار میز نشسته بود.زیر نور چراغ گردسوز مژه هایش سایه ی ضخیمی روی صورتش می انداختند و به او حالتی رویایی و دست نیافتنی می دادند.پدر کتایون داشت از جدالش بر سر اب با دهداری حرف می زد و مادرش ظرف شیرینی را به اقای رحمتی تعارف می کرد.خانم رحمتی دستش را جلوی ظرف شیرینی اورد:نه،خواهش می کنم تعارفش نکنید.اقای رحمتی بیماری قند داشت و بسیار بی ملاحظه بود.پدر گفت:قول داده بودند امسال برق بکشند اما هنوز خبری نشده.مادر گفت:شبها اینجا دلگیر می شود.خانم رحمتی گفت:ارامش اینجا را هیچ جا ندارد.اگر رحمتی راضی بشود ما هم اینجا باغی می خریم.کتایون داشت رومیزی دیگری را گلدوزی می کرد و اقای صولتی به انگشتان بلند و سفیدش نگاه می کرد و فکر می کرد:درست شبیه یکی از ان دخترهای احساساتی توی داستانهای چخوف است .نسیم شبانه پرده را تکانی داد و نور چراغ گردسوز لرزید و سایه ی مژه های کتایون دراز شد و موج خورد.کتایون گلدوزی را عقب زد و یک لحظه چشمهای خسته اش را بست.اقای صولتی حس کرد که از درون بر سینه اش مشت می کوبند.مادر رفته بود توی اشپزخانه و وحید و دوستش ارمان با لباسهای خاک گرفته از در وارد شده بودند .سر و صدا کنان با همه دست دادند و بوی خاک و عرق بدنشان توی اتاق پیچید.کتایون بینیش را در هم کشید و اقا صولتی اندیشید: مثل یک گربه ی ملوس خانگی.وحید بلندگوهایش را اورده بودواهنگ راک پر سر و صدایی گذاشت.. اقای رحمتی کاغذی خواسته بود و داشت رویش هزینه هایی را که برای خرید باغ و ساختمان ان لازم بود حساب می کرد.اقای میزبان داشت می گفت:اگر پایینتر کنار رودخانه باشد ارزانتر خواهد بود و مادر همانطور که سبد سبزی را روی میز می گذاشت اعتراض کرد:چرا ان پایین؟همین باغ کناری را برایشان می خریم.و رو کرد به پدر :تو می توانی اقا محمود را راضی کنی.مگر اول نمی خواست تمام باغش را به ما بفروشد؟اقا میزبان گفت:اگر رحمتی تصمیمش را بگیرد راضیش می کنم.اقای رحمتی تکیه داده بود به صندلی و چشمهایش را بسته بود. حتما داشت به قرضهایش فکر می کرد.اقای صولتی می دانست که او دارد بازنشسته می شود.خانم رحمتی سرش را پایین انداخت در حالیکه دخترش سارا که اندامی درشت و چشمهای ریز سیاه داشت گونه ش را به گونه ی پدر ش نزدیک کرده بود:بخر بابا .قول بده که می خری.اقای صولتی فکر کرد:از ظرافت بهره ای ندارسرخی گونه هایش توی چشم می زند.خون جاری در رگهایش از روی پوست دیده می شود.نه اصلا زیبایی ندارد.ظرافت که حرفش را نزن.چتری سیاه مو روی پیشانی کوتاهش ریخته بود و ان را پوشانده بود.اقای صولتی زیر چشمی به کتایون نگاه کرد:
کرد:از زیر این انگشتان مزارع رد می شوند و چمنزارها به جنبش در می ایند.از فکر خودش خوشش امد و سعی کرد ادامه اش دهد: صاعقه ای برون خواهد جهید تا چشمهایش را بگشاید و بارانها بر باغها فرو خواهد ریخت.اسبان در طویله ها پا بر زمین خواهند کوفت و شیهه خواهند کشید.وحید داشت بازوی افای صولتی را می کشید:با یک دست شطزنج چطورید؟قول می دهم حریفتان بشوم.پدر رو کرده بود به کتایون:مادرت صدایت می زند.وحید ر فت تا شطرنج را بیاورد و اقا صولتی چین دامن کتایون را دید که موج خورد و در درگاه اشپزخانه ناپدید شد و سرگیجه ای ملایم را احساس کرد.حالا وحید و اقای صولتی دو سوی عسلی نشسته بودند و مهره ها را می چیدند .نور کافی نبود و وحید رفت تا چراغ توری را بیاورد.اقای صولتی چشمهایش را روی هم گذاشت و تمام بوها صداها و حسها را با نفسی عمیق به درون کشید.اتاق یکباره روشن شد.و وحید چراغ توری را که وزوز می کرد روی میز گذاشت.خانم رحمتی به اشپزخانه رفته بود و سارا پیش امده بود و کنار اقای صولتی روی صندلی نشسته بود در حالیکه باسن بزرگش به زحمت روی صندلی جا می شد به سوی او چرخیده بود وگفته بود:برنده با من.و اقای صولتی بدون انکه بخواهد بوی عطرش را به درون کشیده بود.یک عطر شیرین و یاد یک ردیف مغازه در غروبی در خیابان شلوغ اپادانا افتاده بود .ارمان خودش را به طرف سارا خم کرد و قهقه زد:مگر دخترها هم شطرنج بازی می کنند وسارا با لبهای غنچه از او گلایه کرده بود و فکر تازه ای به سرش زده بود:بیایید حکم بازی کنیم.چهار نفری.اقای صولتی فکر کرد اگر کتایون هم بیاید و همبازی او بشود اما از کتایون خبری نبود. وحید و سارا روبروی هم روی زمین نشسته بودند و او و ارمان یار هم شده بودند.وکتایون نیم ساعتی بود که در اشپزخانه بود.انها باختند وبعد دورمیز شام خانم نشستند. میزبان کتلت پخته بود و سیب زمینی فراوانی سرخ کرده بود اقای صولتی حس کرد که رنگ کتایون به شدت پریده است.شاید مربوط به نور سفید چراغ توری می شد .بعد از شام همه سکوت کردند. از اشپزخانه صدای ترق تروق ظرف شستن می امد.اقای میزبان به مردها سیگار تعارف کرد که اقای صولتی نتوانست در مقابل وسوسه اش مقاومت کند.یک ماه بود که سیگار را ترک کرده بود.اقای میزبان حس کرده بود که نور چراغ توری چشم را می زند و خانم میزبان گفته بود:بعلاوه پشه ها جمع می شوند.این بود که در نور گردسوز سیگاری کشیده بودند و به صدای باد گوش داده بودند که ناگهان پرده های سفید کتان با حاشیه ی گلدوزی شده را را عقب می زد و عطر خیس باغ را در اتاق پخش می کرد.انوقت اقای صولتی برخاست تا خداحافظی کند و به شهر برود.هر چه منتظر مانده بود کتایون از اشپزخانه بیرون نیامده بود.می دانست که در نور چراغ گردسوز دوباره دلربا خواهد شد و می اندیشید که اگر با فانوسی در دست او را تا پای تپه از میان باغ و سایه ها بدرقه کند به او اظهار عشق خواهد کرد.اقای میزبان اصرار کرد که شب در باغ بماند و اقای رحمتی گفت که برای خرید باغ از راهنمایی او استفاده خواهد کرد.اقای میزبان دوباره با دقت دستور خرید سموم و کودهایی را که او برای باغ سفارش داده بود مرور کرد و از او خواست که ماه اینده برای بازدید از درختها به باغ سر بزند.حالا اقای صولتی داشت از روی تپه از میان درختها پایین می امد.هوای خنک ومرطوب شبانه سر حالش اورده بود و در ذهنش پرده های سفید کتان با حاشیه های بردروزی شده پیچ وتاب می خوردند و سایه های کبودی جابجا می شدند.
داشت می گفت مثل صاعقه می زند روی شانه هایم و جایش قاچ می خورد مثل رد شمشیر همانطور که گریه می کرد.گفتم خوبست که می توانی گریه کنی.گریه کن.گریه کن.خیلی درد دارد.مگر نه .گفت معلومست که د رد دارد.خیلی درد میکند می سوزد انگار فلفل ریخته باشند.نگفتم خوش به حالت که درد داری.رویم را از اینه چرخاندم که داشت ما را می پاییید ،هر دوتامان را.جوری چرخیدم که او نفهمد وبترسد.پشت به اینه هم حس خوبی نداشتم.برگشتم و نگاهش کردم که سر شانه ی لباس لیموییش را پایین داده بود و داشت به شانه اش فوت می کرد همانطور که لب ورچیده بود و اشک روی گونه هاش روان بود درست مثل بچه ها.خنده ام گرفت.گفتم بس است دیگر پاشو برویم بیرون قدم بزنیم.دوست داری کمی قدم بزنیم؟از جا بلند شد و قبل از من اماده شده مانتوش را پوشیده بود و دم در منتظر ایستاده بود.فکرکردم چه غلطی کردم حسابی گرفتار شدم.پوشیدن مانتو خیلی سخت بود.سختتر از ان بستن بند کفشها.دیگر تا عمر دارم کفش بند دار نمی خرم.این دفعه هم همینطوری بدون فکر این کفشها را خریدم.یادم رفته بود از مکافات بندهای کفشها.بند کفش بسته نمی شد و او بالای سرم ایستاده بود و حرص می خورد و پا به پا می کرد.خوب شد من پیشنهاد دادم برویم بیرون .نشستم روی پله و سعی کردم تمرکز کنم روی بند کفش.به سختی کشیدمش با خشونت ودلم می خواست پاره شود با حرص بکوبمش روی پله ها و بعد همان کفشهای گل وگشاد کهنه را بپوشم که توی پایم لف لف می کرد و مچم هی تاب برمی داشت.اما پاره نشد.گفت چقدر بی حوصله ای.ارام باش من می بندمش.و جلویم روی زمین زانو زد.به ارامی بند کفش را بست وبلند شد:دیدی هیچ کاری نداشت.احساسی از پیروزی در او بود.بلند شدم :برویم.باید زودتر می رفتم.از توی ان راه پله ها که حالا داشتند مرا می خوردند بسکه طولانی و تاریک بودند چون لامپ هم سوخته بود می گذشتم می رسیدم به هوای ازاد.به هوای ازاد نیاز داشتم .دستم را به نرده گرفتم و سعی کردم پایم نلغزد.او پر زده بود واز الان توی حیاط منتظر بود و من داشتم به سختی پایین می امدم.کلافه های سیاهی جلوی چشمهایم می امدند و پله ها ارتفاع می گرفتند و می ترسیدم سر بخورم.ممکن بود کسی اب دهانش را روی پل ها انداخته باشد یا کیسه ی خیس زباله را روی پله ها کشیده باشد.ممکن بود پاکت شیر یکی از همسایه ها سوراخ بوده باشد یا میوه ای از توی سبدی قل خورده باشد و زیر پاها له شده باشد.این بود که احتیاط می کردم و صدای بی قراری او را از عمق پله ها حس می کردم که چطور اندام نازکش را تکان تکان می دهد و دست به کمر میزند و توی راه پله خم می شود مرا ببیند اما چیزی نخواهد دید چون هنوز به پاگرد اول نرسیده ام اما دارم پایین می ایم.از پاگرد سریعتر رد می شوم و ناگهان توی تاریکی غلیظی فرو می شوم.انقدر غلیظ که احساس خفگی می کنم.انگار جای ذرات هوا را توده ی ضخیم تاریکی گرفته.نفس دارد بند می اید.سرم گیج می خورد.به دیوار تکیه می کنم.شکر خدا که دیوار هنوز هست.چون می تواند نباشد.می تواند فرو ریخته باشد.یا عمدا خرابش کرده باشد به هر دلیلی مثلا برای تعریض راه پله ها.از این کارها در مجتمع های اپارتمانی زیاد انجام می دهند .و بعد هم صورت حساب برایت می فرستند.نظرت را هم نمی پرسند و انوقت ناگهان توی راه پله هوس می کنی به دیوار تکیه کنی و یکباره از عقب پرت می شوی روی صخره های تیزی که موجهای وحشی اقیانوس بر ان می کوبند و قبل از انکه فرصت فریاد زدن یا حتا فرصت وحشت کردن پیدا کنی خرد شده ای.تمام استخوانهایت خرد شده.و جنازه ی بی شکلت را پیدا خواهند کرد با صورت شکسته گونه های شکسته و با ابروهای در هم کشیده در تو خیره خواهند شد و تلاش خواهند کرد بتوانند چهره ات را تجسم کنند .از لابلای اماس و تیزی بیرون زده ی استخوانها و رنگ پریده ی بی خون پوست صورت و چشمهایی که بی رنگ بی رنگ است نخواهند توانست تصمیمی بگیرند و به جستجوی نشانه های دیگر خواهند پرداخت.یک دندان پر شده اثر سوختگی پشت دست چپت ،جای زخمی روی ساق پایت که یک روز در باغ خروس به تو پریده بود وقتی می خواستی پیش پسرها هنرنمایی کنی و نوکش کناره ی گردنت را چاک داده بود.ایا انها زخمهای تو را به خاطر دارندالبته که نه.چه کسی حتا نزدیکترین دوست انسان از زخمهای او خبر دارد؟مدتی که نمی دانم چند روز تا چند ماه است در سردخانه باقی خواهم ماند و بعد با گروه دیگری از افراد بی هویت دفن خواهم شد با زخمی روی گردنم و جای سوختگی پشت دست چپم و دندانی پرکرده در دهانم.بنابرین باید احتیاط کنم.و درین تاریکی غلیظ غیر از احتیاط کردن چه از دستت بر می اید؟و اگر او اینقدر بی پروا درست مثل یک پروانه بال می زند و به حیاط می رسد و ان پایین مثل یک کره اسب بی قراری می کند در حالیکه چتری هایش روی پیشانیش ریخته و مدام سرش را توی راه پله فرو می کند انگار به ته چاهی می نگرد که من مانند حشره ا ی سنگین و کاهل از ان بالا می ایم تکلیف من چیست؟.مثل بچه ها گریه می کند و مثل پروانه ها می پرد.اما من باید احتیاط کنم.همین الان پایم لغزید.لعنتی .یک نفر روی پله ها تف کرده است.یک پیرزن یا شاید یک پیرمرد.جوانها این کار را نمی کند.باید کار اقای تقوی باشد که مدام سیگار می کشد و سینه اش را صاف می کند و در حالیکه سینه اش خس خس صدا می کند با سری بیرون زده از میان شانه هایش زمزمه کنان انگار با کسی حرف می زند از پله ها پایین می رود و با یک نان سنگک بر می گردد .پیرمرد تنهایی که بازنشسته ی فرهنگ است ودر طبقه ی چهارم اپارتمان سمت چپ زندگی می کند و عصرهای پنجشنبه دختر و نوه هایش به دیدارش می ایند.کار خود اوست چون دارم بوی توتون ارزانقیمتش را حس می کنم.فکر نمی کردم به این زودی به پاگرد بعدی برسم.این یعنی پنج پله ی دیگر باقی مانده است.پنج پله که روشنتر است چون او برق حیاط را روشن کرده.دستم را از دیوار برنداشته ام و حالا در روشنایی هستم و چشمهای او را می بینم درشت و ساه و نگران.اخرش امدی؟می گویم امدم.خیلی تاریک بود ،خیلی تاریک.و می کوشم قدمهایم را با او هماهنگ کنم در حالیکه در فکرم که کی مدیر ساختمان اقای سرایی به فکر خریدن یک لامپ تازه برای راه پله ها خواهد افتاد .
شب نفسش را فرو خورد . صدای گامهایم روی سنگفرش در میدان خلوت می پیچید.جلوی عمارت ایستاده بودم.بازار تعطیل شده بود.مغازه ها کرکره هایشان را پایین کشیده بودند ..گوش تیز کردم.باد سوت کشید و کاغذپاره ها را جابجا کرد.جلو رفتم و دست گذاشتم روی دستگیره ی ساییده ی در عمارت.دستگیره پیچید و در باز شد.حالا توی سیاهی غلیظ سرسرا بودم.می دانستم که پله هایی در سمت راست است که مارپیچ بالا می رود.می دانستم که در کوتاهی روبرویم هست که به تالاری باز می شود.اما گذشتم و پیش رفتم و از دری دیگر رد شدم تا به فضای بازی برسم که اجر فرش زیر پایم گشترده بود و بعد درختها بودند در صف ایستاده منظم با نفسهای حبس کرده و ان حوض بزرگ از و ستونها هم بودند.خواستم صدا بزنم که از گلویم در نیامد.ایستادم و گوش تیز کردم و صدای خش خش را که شنیدم چند قدم جلوتر رفتم.و کنار یکی از ستونها ایستادم.اب توی حوض برقی زد و موجهای ریز به هر طرف پیش رفتند و مردد به هم برخورد کردند و عقب و جلو رفتند و ارام شدند.دوباره چیزی جابجا شد.حتما کتابش را گذاشته بود کنارش و داشت شیشه ی عینکش را پاک می کرد.این بار صدایش زدم:مانی می شنوی؟بی حرکت ماند.عینکش را رها کرده بود و گوش به زنگ بی حرکت مانده بود.گفتم مانی منم .امده ام دنبالت.می ایی برویم؟باد افتاد توی چتر کاجها و هیاهو کرد.ماه از فراز سرم عبور می کرد.گفتم مانی منم.می دانم که اینجا قایم شده ای.بلند شو بریم خانه.خش خش روزنامه را شنیدم.دستش داشت صفحه ای را صاف می کرد.گفتم می رویم خانه .برایت شام پخته ام.سینا و ادینه هم امده اند.همین امروز ظهر رسیدند.پاشو برویم.دوباره سکوت بود.نشستم کنار حوض و تکیه دادم به یکی از ستونها و منتظر ماندم.ارام کفشهایم را در اوردم و پابرهنه راه افتادم طرف ستون بعدی.و دورش چرخیدم.پشت ستون اولی نبود و پشت ستون دومی هم.تمام بیست ستون را رد کردمو دوباره نشستم روی زمین.داشت به چیزی گاز می زد.بوی کالباس و خیارشور می امد.گفتم نه مانی تو نمی توانی همچه کاری بکنی.من شام پخته ام.پلو خورش قیمه و کلی سیب زمینی سرخ کرده ام .که می دانم خیلی دوست داری.بعلاوه ی سالادکاهو و سبزی خوردن.اینقدر بی رحم نباش مانی.پاشو برویم .پاشو دیگر.می دانستم که همان نزدیکی است.اگر باد می گذاشت صدای نفسهایش را هم می شنیدم.اگر سایه ی کاجها اینقدر توی اب موج نمی زد و چراغها هی پشت دچتر درختها پس و پیش نمی رفتند و شب بوها انقدر عطر نمی افشاندند به چالاکی یک گربه پیش می رفتم.از روی صداها بوها لرزشها.ساندویچش را که تمام کرد دست برد و شیشه ی نوشابه را برداشت و خالی کرد توی گلویش.گفتم مانی چندبار بگویم که نوشابه برایت خوب نیست.حرف می زدم و یواش یواش جلو می رفتم به طرف بوته های گل سرخ .وقتی رسیدم یکدفعه ایستادم.کتابی را باز کرده بود و داشت می خواند.گفتم زیر این نور.نه اینطوری چشمهایت ضعیف می شود .پاشو برویم خانه کتابهایم را ببینی.امروز از بازار کتاب چند تا کتاب خریدم.هوش از سرت می برد.پاشو برویم.داشتم برمی گشتم.تکانی خورده بود.صدای جنبشش از طرف مقابل می امد.دوباره رسیدم به ستونها و چشمم افتاد به پنجره ی باز تالار.ممکنست توی تالار باشد.دلم می لرزید.از فکر اینکه کف خالی تالار توی تاریکی چهارزانو زده باشد دلم می لرزید .با اینحال جلو رفتم و سرم را از پنجره بردم تو.تالار خالی خالی بود.فکر کردم شاید فریبم می دهد.سرم را به چارچوب تکیه دادم و چشمهایم را بستم و گوش دادم.صدای اصطکاک چوب کبریت را شنیدم .داشت سیگاری اتش می زد.برگشتم به طرف ستونها و دوباره پشت همه ی ستونها را نگاه کردم.گفتم پاشو برویم دیگر.با هم می رویم بازار و دوچرخه ات را هم می دهیم به دوچرخه سازی سر کوچه.بعد می رویم کافه بستنی می خوریم.پاشو خودت را لوس نکن.داشت گوش می داد.اما دوباره کتاب خواندن را از سر گرفت.د.فکر کردم اگر ساکت بمانم بهتر است.یک ان پایش به نعلبکی کنارش خورد و نعلبکی که حتما پر از خاکستر سیگار بود واژگون شد.صدا از جانب استخر بود.تندی برگشتم و دوباره دورتادور استخر را گشتم.اب زلال بود و سایه ی ستونها را منعکس می کرد.هیچ چیز ته اب پیدا نبود.دستم را توی اب بردم و ابها را تکان دادم.موج خوردند و پس و پیش رفتند و رسیدند به او و برگشتند.ناگهان دستم را جلو بردم و بازویش را چسبیدم و از پشت سایه ی ستون ته حوض کشیدمش بیرون.دستهایش را توی جیبش کرده بود و زمین را نگاه می کرد.گفتم چه بزرگ شده ای تو.تا شانه ات هم نمی رسم.بیا برویم بیا.بچه ها منتظرند.کمی پا به پا کرد.بعد راه افتاد.زیر بازویش را چسبیده بودم.یک دفعه ایستاد.صبر کن مامان.عینکم را فراموش کردم.
مرد گنجشکی در حالیکه بالهایش را تند تند به هم می زد رو کرد به زن گنجشکی:امروز توی روز نامه ها چه نوشته اند؟زن گنجشکی لبهای سرخش را غنچه کرد:هیچی.باز هم تمام ورقها سفید سفید بودند بیا ببین.مرد نگاه کرد به ورقهای روزنامه که از یک دشت پر از برف هم سفیدتر بودند کرد و گقت باید یک جور مرض واگیردار باشد.این روزها زیاد اتفاق می افتد.خیلی عجیب است.حتا یک نقطه هم دیده نمی شود.زن گنجشکی همانطور که برگهای تبریزی را از جلوی چشمهایش عقب می زدگفت :واقعا که. یعنی یک نقطه ی سیاه هم نمی بینی.اینکه همه اش سیاه است.سیاه سیاه.مرد گنجشکی ناباورانه اول به روزنامه نگاه کرد بعد به زن گنجشکی که با انگشتان لرزان سیگاری اتش می زد و گفت:باور کن همه اش سفید است.من هیچی نمی بینم.شاید هم اشتباهی توزیعش کرده اند.شب بوده و بچه های چاپخانه چشمهایشان خوب نمی دیده.زن گنجشکی با چشمهایی که از اشک برق می زد داد کشید:یعنی تو نمی بینی که سیاه است؟سیاه سیاه؟مرد گنجشکی یک لحظه به خودش لرزید.دوباره به روزنامه نگاه کرد.خوب دقیق شد.ان وقت گفت :خوب چرا می شود گفت یک جورهایی می شود گفت که سیاه است.اره یک لکه هایی می شود دید.حالا که تو گفتی به نظرم می اید لکه هایی می بینم.شاید هم مربوط به افتاب سایه ی لای برگهای می شود.یک سیگار بده.زن گنجشکی بسته ی سیگار را با عصبانیت به طرف او پرت کرد و التماس کنان پرسید:واقعا نمی بینی؟راست بگو.خواهش می کنم.حقیقت را بگو.نمی خواهم به خاطر خوشایند من دروغ بگویی.مرد گنجشکی در حالیکه چشمهایش را بسته بود دود سیگار را با ارامش به طرف ابرها فرستاد و گفت:نه تو راست می گویی.غریزه ی شما زنها قویتر است.چیز خاصی در این روزنامه هست.من خوب نمی بینم.راستش را بخواهی من هیچ چیز نمی بینم.به نظرم سفید می اید.اما بعید نیست که سیاه باشد سیاه سیاه.شما زنها از ما بهتر می بینید.زن گنجشکی با خشم روزنامه را جلوی چشمهای مرد گنجشکی تکان داد:یعنی می خواهی باور کنم که تو هیچ چیز نمی بینی ؟داری من را فریب می دهی یا خودت را به کوچه ی علی چپ زده ای؟
مرد گنجشکی دستپاچه شد. سیگار از دستش رها شد از لای شاخه ها قل خورد و افتاد توی جوی اب کنار درخت با اب رفت.زن گنجشکی خجالت زده سیگاری روشن کرده و دستش را جلو برد سیگار راگذاشت لای لبهای مرد گنجشکی .بعد با بال چپش ارام کشید روی بال راست مرد گنجشکی .لحظاتی هر دو ساکت شدند.باد می امد و روزنامه خش خش صدا می کرد.خون توی گوشهای زن گنجشکی همهمه می کرد.مرد گنجشکی نگفت که اگر دلت می خواهد برویم و روزنامه را به یک نفر دیگر نشان بدهیم چون هیچ مرد گنجشکی و زن گنجشکی دیگری در جهان وجود نداشت.صبر کرد تا زن گنجشکی هم سیگارش را بکشد.انوقت دوباره روزنامه را باز کردند و به تمام سطرها و خطوطش خیره شدند.مرد گنجشکی برگشت و به ابروهای زن گنجشکی به خطوط گونه اش به چشمها و به لبها و به دندانهای سپید و به چانه ی او نگاه کرد و به سیاهی زیبایی که دور چشمهایش نقش بسته بود و جوشش اشک را توی چشمهای او دید .زن گنجشکی نگاهش را به سوی مرد گنجشکی برگرداند و پرسید :یعنی تو اصلا نفهمیدی که این روزنامه سرخ سرخ است؟
مرد گنجشکی هیچ نگفت.بغضش را فرو خورد و سیگاری دیگر روشن کرد و به اتش نوک سیگار خیره شد.