تبليغاتX





Powered by WebGozar

ماه در پاگرد پنجم
داستانهای کوتاه و مقالات ادبی و فلسفی

 شماره ی مادر را گرفتم و هنوز گوشی را برنداشته بود گفتم:فردا مغازه ها همه تعطیل می کنند.گفت:چی داری به هم می بافی؟گفتم:باورکن،همه تعطیل می کنند.گفت:احمق،توی تلفن..دارم میرم خونه ی مادرجان،براش سوپ بار بذارم.اگه بیکاری بیا با هم بریم.می گویم :نشنیدی؟فردا همه ی مغازه ها تعطیل می کنند.می گوید:راستی،مهران را هم عمل کردند.فردا مرخص میشه.بیا یک سر برو ملاقاتش،بدشان میاد،پدرت را هم ببر.ماشینش خراب شده.می گویم:نشنیدی چی گفتم؟فردا همه ی بازار تعطیل است.می گوید:لااله الاا...راستی اگه سرشیر می خوای از مغازه ی جلال اقا برات بخرم.من که چربی خونم بالاست.لب نمی زنم.پدرت هوای سرشیر کرده.می گویم:باور کن مامان،فردا..حرفم را می برد:اگه سبزی نداری از سبزی فروشی سر کوچه ی مادرجان برات بخرم.می خوام برای پدرت فلفل سبز بخرم.می دونی چقدر فلفل سبز دوست داره.می گویم:هر چی می خوای امروز بخر چون فردا همه ی مغازه ها تع..داد می زند:به من و تو چه؟التماس می کند:آخر توی تلفن؟رنگش پریده .گونه هایش را چنگ می زند.ادامه می دهد:دارد دیر می شود.تا بابات نیومده باید برگردم.با رفیقاش رفته باغ ملی.اگه می بریش دیدن مهران  روی همان نیمکت پشت گلخانه ..می گویم:نه ،نه،تو نمی فهمی چی می گم.می گم فردا مغازه ها ..می گوید:من که دیگه حوصله ندارم.دارم میرم.دارد جورابش را بالا می کشد.شلوار گرم خاکستری پشمی پدر را پوشیده و دستش می رود به طرف شال سرمه ای تور بافیش.می گویم:به اشان بگو،به همه شان،فردا مغازه ها تعطیل می کنند.کفری می شود،داد می کشد:لجبازی ،لجباز،از بچگی لجباز بودی.بعد صدایش را پایین می آورد،توی گوشی با آهسته ترین صدای ممکن نجوا می کند:مغازه ها چهارشنبه ی آینده تعطیل می کنند.نه فردا.صدایش می لرزد و قطع می شود.

      من لجبازم یا او؟من لجبازم که این چهارشنبه را با چهارشنبه ی بعدی عوضی گرفته ام یا او که هنوز برای مادرجان سوپ می پزد و برای پدر کوکوسبزی درست می کند؟مادرجانی که چهل سال پیش به مرگ طبیعی مرده و پدر ی که پرید توی رودخانه.من با چشمهای خودم  دیدم که افتاد توی رودخانه اما آنها می گویند از طبقه ی چهارم آموزش وپرورش خودش را انداخته توی زمین پشتی که پر از نخاله های ساختمانی بوده.

آنها گواهینامه اش را که روی سنگها له شده بود و دندانهای مصنوعیش را و حتا عینکش را که هنوز یک شیشه اش سالم بود به من نشان دادند.آنها اصرار داشتند که در شهر ما هرگز رودخانه ای جاری نبوده،آنهم وسط شهر پشت ساختمان آموزش و پرورش.

اما من با چشمهای خودم دیدم که پرید توی رودخانه،از طبقه ی اول یا چهارم فرقی نمی کند.من خودم دیدم که با آب رفت.من خودم آن صبح شهریور که باد می وزید، دیدمش که از لای شاخه های بید کنار رودخانه سقوط کرد و فرو شد توی آب.من حتا رشته ی خون روی گونه و پیشانیش را دیدم که از شاخه ی بید خراش برداشته بود. ومن الآن دارم صدای رودخانه را می شنوم.من صدای باران را بررودخانه می شنوم،من همهمه ی بیدها را می شنوم،من صدای باران را لابلای بیدها می شنوم ،اگرچه هنوز چراغها ی اسکله را روشن نکرده اند من می شنوم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

Or the art of innocence""برگرفته از کتاب " reader Helene cixous"

در نوشته ی "the art of innocence or" یا هنر بی گناهی چاپ شده در1981 سیکسوس به گسترش مطالبی که درمقاله ی قدیمیش" زیستن با پرتقال" نوشته بود می پردازد.مشابه با مقاله ی قبلیش سیکسوس در این مقاله تفاوت می گذارد بین کسانی که کلمات را تعقیب می کنند تا معنای آنها را به دار آویزند و کسانی که زبان را خلق می کنند.در مقاله ی ذیل،نوشتن با دیدی خلاقانه ،برای زندگی حیاتی شمرده می شود.نویسنده پروژه ی خود را تحت عنوان"نوشتن تو"توصیف می کند،کوششی که با دشواری های زیادی روبرو می شود.زبان،برخاسته از غیاب،زنجیره ای از بی نهایت جانشینی هاست که ما را از حقیقت جدا می کند.این خطر وجود دارد که سیستم زبانی از پیش طرح ریزی شده گفتمان را به دست گیرد،و باعث تحریف واقعیت های پیچیده ای شود که ما ابراز می کنیم. اواگرچه نمی تواند هدفش را در نوشتن "کتاب تو "تکمیل کند ، در "or the art of innocence"بر فواید تلاشش پافشاری می کند. این"زیباترین تمام شکستها"است.از طریق نوشتن،نویسنده به دام می اندازد"عذاب بریده شدن را و سرپیچی از قانون"سکوت"را.نوشتن،نزدیک امدن،عشق ورزیدن،خواندن،گوش دادن،جشن گرفتن،محافظت کردن را.این موضوع می تواند سوژه را ازخود (ego)به سمت دیگری(others)براند.دیگری نقش قاطعی در پیشبرد این تغییر خود دارد.فراگیری بی گناهی((innocence-باز خواندن بی گناهی از بین رفته در بهشت قبل ازتحریم-در اینجا از طریق یک دانش درونی به تصویر کشیده می شود : "راهی زیر سطح آگاهی" و این روش بر پیشبرد الگوهای خود-ارتقایی  با اندیشیدن و ارتباط ،به عنوان راههای درونی به این پروسه نظر دارد.این مقاله د ر صفحات 259-71 از متن فرانسوی art de l innocence،oul،پاریس،1981،انتخاب شده و توسط stephanie floodبه انگلیسی ترجمه شده است.

☼☼☼☼

من به نوشتن نیاز دارم:من نیازمندم که زندگی خودم را شگفت زده کنم:من نیازمندم خودم را مرتعش از زندگی حس کنم:من نیاز دارم خودم را به زندگی فراخوانم و به خودم با زندگی کردن پاسخ دهم:من نیاز دارم در زمان حاضر زمان حاضر زندگی کنم:من نیاز به زندگیی دوگانه دارم:من نیاز به امدن در زندگی دارم:من می ترسم که نوشتن جای زندگی را بگیرد:من نیاز دارم به نوشتن اندیشیدن در زندگی:من می نویسم جشن زندگی را:من نیاز دارم که زندگی را با موسیقی همراه کنم:من نیاز دارم بنویسم جشن زنده بودن را:امروز صبح،من خودم را با بهارنارنج معطر کردم.بر شیشه ی عصاره ی بهارنارنج برچسبی وجود دارد که  علائم عربی برآن نقش بسته اند که روح مرا موج می دهد تا جایی ناشناس اما تصورکردنی در بغداد:من به الفبا عشق می ورزم و زیباترین الفبا در دنیا دستخطهای  عبرانی و عربی هستند،زبانهایی که هرگز نه می توانم بخوانم نه یاد بگیرم،اما همچون صدایی در صدایم حرف می زنند پیش چشمهایم، طنین آنتالیا،در گوش قلبم حرف می زنند:من نیاز دارم به ترسیم پرتره ی زندگی ها با حروف،انهایی که بیان نمی کنند،انهایی که ناشناخته نیستند،انهایی که نه اشنایند و نه غریبه،که جادو می کند مسیرشگفت و شفافشان در به یاد اوردن سرچشمه ما را،ساده،درست مانند نوری که از خورشید ساطع می شود:من زمخت می نویسم،ناکافی،من به فرانسوی می نویسم،و من غمگینم چون وقتی می نویسم،در واقع حس می کنم که من فقط-می نویسم،من همراهی می کنم،اما از راهی بسیار دور،من فقط می نویسم با بزرگترین عشق ممکن،اما این فقط سایه و توهم است،نه فقط به خاطر اینکه دستم می نویسد ،بل به این دلیل که از قبل به فرانسه گفته شده،حتا نه با انشای من.

تمام انچه من می خواهم بگویم ،آنتالیا،گویا همینست:

تمام کتابهایی که من توانسته ام بخوانم گرد کتابی می چرخند که من هرگز نخواهم نوشت،چیزی که به دیگران فرصت می دهد تا نوشته شوند،واین کتاب کتابها ،کتاب توست.

و هنگام  گفتن این مطلب به تو من از درد  می لرزم و از لذت و با وحشت می گریم ،همچنانکه من جرات کرده ام که بخواهم با خدا با نام حقیقیش  حرف بزنم ،که این برای خدا ساده نیست:در برابر خدا این کلماتند که ما را قادر می سازند تا از صحبت کردن مستقیم با او بپرهیزیم .همیشه از ابتدا ما پی برده ایم که اگر حتا یکبار نام واقعی خدا را تلفظ کنیم تمام حقیقت در تمام زبان ها از هم می پاشد و تمام حقیقت زندگیها که در بدن متمرکز شده و در عشق اندوخته شده ، با یک نفس خرد می شود و می شکند ،

همچنانکه اگر خدا ،که هرگز از آغاز آفرینش با هیچکس حرف نزده،

که نام ما را در پژواک زبانش ساخته،

اگر نام حقیقیش به صدا درآید،

تمام حروف در تمام زبان ها سپید می شوند،

چنان ضعیف،کاذب،عریان،ناتوان،کلماتی محض وفقط فراموشی ناپذیر ،خرده کاه های تفکر،که ما دیگر آرزوی سخن گفتن نداشته باشیم.

بله،من چنین حدس زده ام،من خودم ،و همچنین تو،تو تردیدی نداری ،من هرگز انکار آن را کنار نگذاشته ام.و زمانی که من افکارم را درباره ی آن  به یاد می آورم ، انگاه جهش های درخشان خاطره چنان خیره کننده است که چشمانم را می بندم و فراموشش می کنم.

گوش کن آنتالیا:من از تو می نویسم.من تو را نمی نویسم،تو،من تو را می نویسم.من فقط بی اراده به سویت شناورم ،به سویت.من،که حتا نمی توانم گلهایی را که به من داده ای تصور کنم، که این چنین با هم در شفافیت گلدانی کریستال می درخشند ،هفتمین نور آشکار  در این صبح،فضای تغییر یافته با  با هزاران نور پر شکوه و جلال ،من ، کسی که نمی تواند حتا به توصیف گلهایت بپردازد که رامبراند را همراهی می کنند،در سراسر زندگیم.من فقط به  سادگی به تو می گویم:دوازده  گل لاله،ده گل رز،من حتا نمی توانم بگویم :سرخ ،صورتی،تمام سرخها و تمام صورتی ها ی جهان مرا طرد کرده اند.من شرمناک و دلشادم مانند یک نقاش اما من از یک نقاش کمتر بد شانسم چون من نقاشی نمی کنم.اگر من یک نقاش بودم قبل از اتمام هر تابلویی دیوانه می شدم.

ایا نوشتن تفاوتی(difference )را می سازد؟دو رو اما موثر.من هرگز انتهای کتاب را نمی بینم.چیزی درهرگز پایان ناپذیر ی نوشتن وجود دارد،چیزی در پیش بینی ناپذیری کاغذ وجود دارد که  زجر بریدن و جدا شدن  را  آسان می کند:غرقه در چهره اش ،نوشتن ادامه می یابد.حضور در قاب، روحم را شکاف می دهد.:در عوض من سخت به یک نقاشی خیره می شوم بدون رنج و ترس ازبدفهمی.آیا من طرح می ریزم؟من حفاظت می کنم.من به خودم می گویم:نوشتن نقاشی کردن بر دریا است.شما حتا  می توانید خیلی عمیق تر از نقاشی رسم کنید.اما قاب چشمم را آزار می دهد.

در تمام برخوردها من نیرنگ می زنم و خودم را حین نیرنگ زدن غافلگیر می کنم.گناه.

گفتن به شما کوچکترین کار صادقانه ایست که می توانم انجام دهم.این ابتدایی ترین شکل رک گوییست.اما آیا با اعترافم  در امید به بخشودگی نیستم؟و این ناصادقانه است.اما من نمی توانم به شما نگویم.من باید به طرزی روشمند آنچه را گفته ام انکار کنم ،اعتراف پشت اعتراف...چیزی است که من می گویم.

من در حیرتم:آیا من هنگام نوشتن، سرپیچی می کنم؟در ابتدا:پاسخی نیست.سپس:چرا از خودم سوال می کنم اگر دارم سرپیچی می کنم؟

اگر من سرپیچی می کنم می خواهم بدانم چرا که نه؟

من نمی دانم.

اگر من باور دارم که این یک سرپیچی است، جسارت آن را نخواهم داشت،یا جرات خواهم کرد؟

من در تردیدی غیر قطعی هستم.گاهی فکر می کنم که  دارم ناآگاهانه سرپیچی می کنم،غیر سرپیچانه.

و گاهی فکر می کنم هرچیزی نوعی سرپیچی است.و همچنین،نیستی سرپیچی است.

نگاهی به سوی دیگر بیاندازیم:به نظر می رسد که درست در بخش مه آلود یک عقیده ی بد گیر افتاده ام.و این نیز به نظرم می آید:تنها شانس من برای نزدیکتر شدن به حقیقت قبول ریسک وارد شدن  در جنگل مه آلود  از خطاهاست.درآن صورت من فقط بیرون را دیرتر پیدا خواهم کرد اما پیدا خواهم کرد.

امروز صبح،خودم را  درگیر این مسئله یافتم:فرض کن این سرپیچی است.

از چه سرپیچی می کنم زمانی که می نویسم؟

اگر با نوشتن سرپیچی می کنم چه است آنچه من می نویسم؟

و با ننوشتن من چه را نمی نویسم؟یا هر دو؟

از چه قانونی دارم سرپیچی می کنم؟

در ابتدا من پاسخ دادم:بله،به همه چیز،بله،من اینطور فکر می کنم.

من گمان می برم هر که از قانون سکوت سرپیچی کند باید رودررو شود با چهره ی هرچیزی که بزرگتر است ،حقیقی تر است،زنده تر است،پیچیده تر است و غیره.با چهره ی تقریبا همه چیز.با چهره ی شما،با چهره ی خدا-چیزها و خدا-بودنها.اما  ،خلاصه،،من به خودم  می گویم،قانون دیگری هم وجود دارد،قانون پژواک،طبق این قانون در مورد چیزی که  باید بدانیم  زمانی که اجازه ی دانستنش را داریم و برایمان ضروریست می توانیم قانون سکوت رامحکوم کنیم.متاسفانه هر کسی می تواند رجزخوانی کند که چقدراین قانون مورد نیاز است ،نه همیشه،نه بندرت.

و چیز دیگری که نمی دانم اینست که از چه مرحله ای پیشروی به سوی سکوت باید متوقف شود،یک نفر ممکنست معتقد باشد نوشتن باید تا آغاز سکوت ادامه یابد و  در جایی دیگر  سکوت هر زمان که بخواهد  خودش را حفظ می کند..رازهای نوشتن هرگز آشکار نخواهد شد ،و بنابراین آیا ، نوشتن،تا زمانی که کسی مرتکب اشتباهی شود، سرپیچی نخواهد بود؟

آیا زمانی که صدای کلمات ما را آشفته می کند و اگر ما  نتوانیم به آن سکوت گوش فرا دهیم، این  زمانیست که خطا-انجام شده؟

اما من نخواسته ام  از  نوشتن سرپیچی کنم در آنچه می نویسم؛اما در ناتوانی از به یاد آوردن یا اصرار برآن  ،البته سرپیچی کرده ام،در چنین  راهی است که نوشتن فقط نوشتن است.

من می نویسم-هنوز من از آن آگاه نیستم-هر چیزی که نوشته می شود از سکوت خارج می شود و هر چیزی که نوشته می شود از نفس خارج می شود.

اما سکوت گم نشده است،سکوت در سوی دیگر حفظ شده است.ولی من ناآگاه نیستم،نوشتن یک انتها نیست.

من فکر می کنم:من نمی نویسم که بنویسم،من می نویسم که بهتر بخوانم.من بدنی زیرکتر از بدن  پر همهمه ام را می نویسم ،بدنی تمپان،من می نویسم-من فکر می کنم-گوشهای که از گوشهای من تیزترند، گوشهایی که فقط می شنوند  نواها را،اما نمی شنوند آنچه را حرکت می کند،کار می کند،صحبت می کند،بدون وقفه وجود دارد بدون توجه  به بودن .من نویسم،نوشته ام،تا آرام کنم،تا به آن بیکرانگی در نوشتن برسم ،به جایی که بتوان به هر چیز دیگری ،بی نهایت بیشتر آهسته، گوش داد

اما من می دانم ،گذرگاههایی هستند که دور از دسترسند.تاخیر می تواند زندگی را بگیرد،مرگ.

من ناآگاه نیستم اما من نمی دانم:اینجا وقتی من در آشفتگی این حروف می چرخم،بر بیراهه هایی  که بی صدا نیستند اما همیشه تقریبا بدون-سکوتند-من در عدم-جهل زندگی می کنم.در این مادر –صدف روشنایی اول روز .من در موقعیت جهل هستم نه خارج از آن،اینجا هستم.من در، اما-جهلم.

اما تنها پرسش حقیقتا ظالمانه ی من  اینست ،پرسشی که  من همیشه اغوا شده ام پاسخش مثبت باشد اما هرگز شجاعتش را نداشته ام،خدارا شکر.برای همین من متقاعد شده ام که من نمی توانم پی گیریش کنم . و پرسش اینست:ایا امکان دارد راجع به تو من خاموش باشم؟

اگر من چنین مختصرگفته ام  ،تقریبا هیچ نگفته ام،این بی احتیاطی است:من به هر کلمه و هر گوش بی اعتمادم.

من نیاز دارم حقیقتی را به شما بگویم که بی نهایت پیچیده،مواج ،مورد مناقشه،سخت ،و بی نظیراست.من همیشه کمی هراسان بودم از نگفتن این موضوع،باز گویی آنچه از عقاید کودکیم مانده است:زمانی من فکر می کردم که حقیقت را باید گفت.من باور داشتم که حقیقت وجود دارد،و این آن چیزی است که- او- می گوید؛و من گمان می بردم که نگفتن، پنهان کردن دروغ است.من همیشه دهانم را باز می کردم و به زبان می آوردم کلماتی را  که می آمدند،اما بین لبهایم و جهان تمام بدشانسی ها  اتفاق می افتادند..در واقع،من صحبت می کردم بی دقت،ساده لوحانه،سبک،بدون محاسبه ی بعدی که باید از آن عبور می کردند،نه به دلیل  کری،نه در نتیجه ی ترجمه ی اشتباه،و با گفتن"حقیقت"،نه به شخصی که در من نفس می کشید،بل به اولین گوشهایی که به آنها برمی خوردم.اما زمان گذشته من شجاعت داشتم از شما صحبت کنم چنان صادقانه و در نتیجه وسیع،نامشخص،مضطرب ،نامعلوم،سیل آساو نرم تا جایی که ممکن بودصحبت کردنی به شیرینی عسل با شما اما بی تدبیر ،کلی پیش از جزئی  ، این بود که دردی وحشتناک را تجربه کردم دردی سبع را.بنابر این مجبور شدم  در سکون حرکات  ادراک را خلق کنم  و تنفر بیابم  از عشق به ادراک .

من با شرم گریه کردم.من به خودم قول دادم که خودم را کنار بکشم،هرگز خودم را به میان شیرهای جهان نیفکنم که فقط گوش می دهند به خطوط سست و راکد.من اکنون به سختی از شما حرف می زنم با کلماتی که از دهانم بیرون میآیند.

اما من از سکوت می ترسم،

من با شما خموشانه حرف می زنم.

من به خودم می گویم:ساکت شو دیگر.

و می نویسم.

 ومی نویسم:"هیچکس تو را در حضورت نخواهد خواند.در زندگیت هیچکس به تو گوش نخواهد داد".

من نمی دانم چگونه کاملا خاموش باشم..

من فریب می دهم

.من به خودم می گویم:"بنویس،وقتی تو می نویسی ،تو با شخص(no one )حرف می زنی.:اما من ناآگاه نیستم:اگر من به شخص بنویسم،در هرصورت نوشته ام  همیشه به کسانی خواهد رسید،اول از همه به خودم،که  به من قوت قلبی نخواهد داد.برای نیازم به گفتن حقیقت به  شما،اما من قادر به گفتن آن به خودم با ظرافت کافی نیستم.

من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن نزدیکی از شما حرف بزنم.همچنین من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن یک روش حرف نزنم.هر چیزی که من می نویسم بسیار ضعیفتر از شماست،،اما بسیار قویتر از خودم.هرچیزی که می نویسم-فقط یک چیز است

:زمین به دور خورشید می گردد.

جملات درخشنده ی من دور اگزیستانس شما می چرخند،من مجبورم با شما با چشمهای فروافکنده،با بدنی کمی خمیده،بنویسم،

من همیشه کمی کور شده از  نور شما  می نویسم،

و من همیشه خودم در سایه هستم با کلماتم در دست شما،من شما را از فاصله ای دور تعقیب می کنم،در واحدی کیهانی از هسته ی پنهان واقعیت شما،در مسافتی خیالی-ایده آل که مرا از حقیقت شما جدا می کند ، برابر با فاصله ی زمین تا خورشید است،و با همان نظم حفظ می شود.این یک راه طولانیست،بنابرین من نمی توانم دور شما بچرخم.ممکنست حداکثر من در سیستم شما بمانم ،و در طول زمان ایده ای  از شما، از دور اما از شما، شخصا می اید.

من کمی گیج شده ام:من نه قدرت و نه زمان لازم برای نوشتن چیزهایی درخور شما  نخواهم داشت.آیا بهتر نیست که ساکت بمانم؟

من می دانم که از منظری قطعی بسیار ساده تر خواهد بود که از خدا بگویم تا اینکه از شما بگویم.و اگر کسی نخواهد از خدا بگوید،نگفتن از خدا  با سکوتی قطعی و تمام عیار بهترست.در هر دو مورد ،هر یک خدا را شنیده است،اگرچه اغلب مردم  حتا نمی دانند چگونه او را یکی بپندارند.خدا خیلی-مشهور است،و هرکسی می داند بودن خدا ناشناختنی است و هر کسی می تواند فکر کند خدا کمال بی نهایت –نه-بودن-مانند-یک-انسان-بودن-توانسته-فکرکردن-بنابرین با رفتن به نهایت انتهایی هر فکر تا نقطه ای که در آنجاآن در جهت عکس می چرخد.ولی من نمی توانم به سادگی به شما بگویم که ریاضیات الهی میسر می شود،چون این کاملا ساده است،چون مطلقا بدون هیچ ارتباطی با منست،که این دعای خیر حقیقی است.با خدا،من هرگز هیچ ریسکی نمی کنم،چه اشتباه،یا در خلوت،یا حقیقت،باشد و من او را درگیر هیچ ریسکی نمی کنم.گاهی یک ارتباط و حشت برانگیز گرچه خونسرد بی جنبش وجود دارد.هر کسی می تواند چیزی راجع به خدا نگوید.و راه دیگر صحبت از خدا گفتن خدا از خودش است.و کسی می تواند خدا را جمع ببندد در نامش که معنی می دهد. هرچیزی که من نمی توانم بدانم در او معنی میشود.

بله یک نفر می تواندتکیه زند بر خدا با صحبت کردن درباره ی او،که این تسکینی برای گفتن-دیوانه-مردمی چون من است.درباره ی خدا یک نفر می تواند هرچیزی را که در کفه ی غیرممکن هاست،بگوید،همه ی هیچ ها وجود دارد تا گفته شود،چیزی که مشخص است ،و غیر ممکن،اما مشکل نیست.

این در واقع ،بدون ارتباط با شکنجه ای نیست که نیاز به صحبت  با شما را موجب می شود مطلقا-نا-مطلق،اما مطلقا وفادارانه.صحبت کردن با شما،بی نهایت مشکل است،این فقط  به این دلیل نیست که چیزهایی برای گفتن وجود دارند،یا حتا چیزهایی بیشتر از اغلب هر بودن انسانی دیگری که من تا بحال با آن  برخورد کرده ام،نجات دادن یک یا دو مخلوق سرگردان.

اما گفتن به تو،بیکرانگی  انسانی،مردد ،گفته نشده،غیر-لایزال،در هرلحظه مطالقا حاضر حقیقی-واقعی،وابسته،میلیون ها از تو،فراتر  از تمام احتمالات ،حتی فراتراز  تخیل  ،برای  آفرینش ضربتی موفق از از نوشتن.

من هرگز جرات ننوشتن از تو را نداشته ام:من به تو می نویسم،من خودم را به تو می نویسم،من خطا می کنم،اما لااقل  در خطاب به تو،من تمام سرگردانی هایم را به تو هدیه می کنم،درحالیکه از تو بخشش نمی خواهم. ،من می توانم بگویم نه از هیچ، نه از تمام چیزها درباره ی تو، من چیزی را انجام می دهم که می توانم کمی درباره اش بگویم،در حالیکه آن چیز در مغز من نوشته شده است،که دور خودم می چرخد، که ممکنست تصادفی باشد،یا منحرفم کند از شما یا بگریزد ازمن ،در مسیر رسیدن به کناره های معمای شما،لااقل  در خیال و رویا.من کلماتم را در مسیر شما نظم می دهم،من آنها را به قدرت جاذبه ی شما می سپارم،من برافسون شما حساب می کنم.خطاهای من فقط خطاهای من نیستند،.....خطاهای من یادبودهای از واقعیت شما هستند.من غمگینم که نمی توانم چیز بهتری را به شما هدیه کنم،اما به سوی شماست که عشقم جریان می یابد.

من هم می پذیرم :روزی من می خواستم که جسارت  تهور کشیدن پرتره ی شما را داشته باشم،تمام چهره،بدون چرخاندن سرم به چپ و راست،کاملا رو به شما،من می خواستم  فروتنی داشتن گستاخی را داشته باشم،من می خواستم یک روز بله-عشق را بالاتر از نه-عشق داشته باشم.سپس اگر جرات کنم،با چه شادمانیی خواهم گفت آن صدها هزار چیز باشکوه ،ماهرانه و شگفتی برانگیز را که می دانم  از شما،ومن به آن خواهم رسید ، با حظ و شادی ،  به زیباترین خطاها.

و چرا من تاخیر می کنم؟من هنوز به اندازه ی کافی پخته نیستم،به اندازه ی کافی قوی و مطمئن ،انقدر کار نکرده ام که بتوانم خوب خطا کنم.با این وجود انجامش خواهم داد،من خودم را خواهم گفت،در اخرین دقیقه ی یک ماه قبل از سکوتم یا روزی قبل از آن یا هرگز.

از آن پس من ساکت خواهم ماند.

انتالیا به من می گوید:آن نه من است.شما مرا خیال کرده اید.و او راست می گوید.و تمام جملاتی که می گویند"او هست "-"من هستم""تو هستی"،جملاتی  وهم زده هستند و نقش واقعیت را بازی می کنند.

اما من غمگنانه به او می گویم"نه،این تو نیست،اما فکرکردن به سوی تو و کوشیدن درنه-دانستن تو همانقدر نزدیک است به دانستن تو انقدر که من توانسته ام،مانند یک شخص او را در خودم بیندیشم.این تو نیستی اما او از توست،به خاطر تو."و با شادی،من روحش را یافتم  غرق در اندیشه ی درک رازها.

راز آن بودن هایی است که من درکشان نمی کنم، بودنهایی را که بیش از همه دوست دارم و حتا آنچنانند که مانع نمی شوند مرا از عشق ورزیدنشان یا شناختشان:انچه من نمی فهمم  معمای خودشان است که حتا خودشان به آن نمی رسند.اما من درک ناپذیریشان را خوب می فهمم.

آیا من شما را می شناسم،نه.من ناشناسی تان را می شناسم:

آنچه می خواهم بگویم اینست که ناشناس بودنتان به من صدمه نمی زند،مرا به تاریکی نمی راند....اما شما خودتان را بهتر از من می شناسید.شما مرا شگفتزده می کنید،شما کاملا برای من غریبه اید،در زمانی بیست ساله شما آشفتید مرا  همچون همیشه،من در مسیر همان  معمای شما نیستم،اما حس می کنم که آن معما  دریافتنی است،از یک ناشناختگی دوگانه برخوردارست:یکی نجیب و نیرومند،با بره ها و شیرها ی خوابیده در  گهواره ی  یک راز،که هر عصر دوباره مبهوتم می کند برای اینکه می شنوم بازی و حرکتشان را مخصوصا در عصر،و همچنین می توانم صدای خنده ی کودکان افسانه ای و لرزش نا محسوس الهام را حس کنم ،اما همچنین می توانم بشنوم زوزه هایشان و ناله هایشان و اشکهای جاری از رازهایشان را.من نمی دانم که آنها چه می گویند اما اینها چیزهاییست که گفته می شود.و دیگری ناشناس چنان عمیق و موقراست مانند غاری افسانه ای ،که  می ترسم اگر جرات کنم چیزی بگویم، به  خطا (اشتباه)از آن بگویم..چون مدت زیادی نیست که از خطاکردن نمی ترسم .

اما آن حقیقتی که از آن ترسیده ام  احتمال دارد که نه تنها سخت بودن صحبت از تو باشد،انتالیا،  بلکه  ممکنست ،مطلقا غیرممکن بودن  به سادگی از تو  سخن گفتن باشد.برای این من می توانم به طریق حماسی یا تغزلی  یا مانند شکسپیرافسونگر یا کمدی بگویم اما ،برای تمام جنبه های انسانیتان،به من چنین اجازه ای  داده نشده است ،حتا  در توهمی  که مرا با هاله ای از دهشت احاطه می کند،من هرگز به وجود مقدس تو تجاوز نمی کنم.من انسانیتی توهم زده و گریزان دارم که چنان لرزان و گریزنده ست که مشکلست  دارای توانایی دادن یک شناسه برای سرسختی تو  باشد،واقعیتی خطرناک و انسانی.

بشریت حفظ شده و نه-نهی شده همیشه تمام کلمات را بر شرم نهاده.

اینجا،تو تنهایی ،آنتالیا نومیدی تحمل پذیر خود توست.

من به بقیه ی موضوع می پردازم:

هنگام نوشتن، ایا من از قانون حضور سرپیچی می کنم که باید تا انجا که ممکنست خارج از دسترس غیاب بماند؟  

"من هرگز نمی دانم."

تو به من می گویی"حضور وجود دارد.آن اینجاست.غیاب وجود دارد.آن اینجا نیست.آن در جایی نیست که من هستم ..من همیشه در حضور زندگی می کنم  جایی که در آن غیاب وجود ندارد.من در بدنم هستم که می شناسد."

اما من:"حضور میآید و می رود،حضور پاسخ می دهد به فراخوان حضوری دیگر که با او حرف می زند از انتهای دیگر کشور.حضور حرکت می کند،جستجو می کند،می یابد."."من می گویم".و غیاب چه؟  .lapsence?تو در تلفن به من می گویی"دوستت دارم،می بوسمت."

ومن،بوسیده شده به خودم می گویم:"چه وسیله ایست این تلفن!چه فرشته ای!"و تو در بدنت ،به خودت می گویی:"چه شیطانی!".

ایا در صدایت غیابی است؟برای من خیلی مشکلست که غیاب را از حضور جدا کنم.من  نمی دانم غیاب از کجا آغاز می شود.ایا بخشی از بدن من قبلا تخیلش کرده است؟بعضی غیاب های آشکار به نظرم می رسند که آغاز یا تداوم   حضور یا پیش از حضور باشند.

آیا من می توانم حضور را با یک تماس تلفنی میان بر بزنم؟

من اینطور فکر نمی کنم.به هر حال این تلفن نیست که مرا شگفتزده می کند،من نگران خطها نیستم(من فکر می کنم یک نفر ممکنست هرگز ناسزا نگوید)؛نه به چیزها با یا بدون تلفن.لیرا فکر می کند ارتباط با تلفن رابطه اش را با مادرش مشخص می کند.آنچه من دوست دارم جادوی تلفن است.نیازی نیست که از  لذت بردن از آن دور باشیم.و از این گوش دادن به عمیقترین صداهایی که می رسندو از اجازه دادن  به آنها که به اعماق بدن برسند.

تلفن به معنای صحبت کردن از فاصله ای دور نیست؛برعکس.آن صحبت کردن  با  اعماق  ،نزدیک نزدیک به درون یک دیگری است که با صدا با هم آشتی می کننداز یک بی گناهی به دیگری،بدون تداخل دیگری.من از نزدیک بدون تلفن به شما تلفن می زنم:بستن چشمهایم تنها چیزی است که به آن نیاز دارم.

تلفن ها در شب از  همیشه بهترند،ان  وقتی  که تمام جهان چشمهایش را بسته باشد.

 زمانی که آن چنان تاریکست که چشمهای درونی آزاد می شوند،حتا می توان صدای چرخش ستارگان را در آسمان شنید،

و می شود صداها را شنید آنها را که از عمق دریاهای درونی می آیند ،

بم و عمیق.

و چیزهایی که گفته نشده اند در فاصله ای نزدیک صبح ،مخطط با خطوط رنگارنگ،وشروع به گفتن می کنند،برای اینست که چشمهای روز از گفته شدن  افکار محرمانه  مانع می شوند-اما به این دلیل چیزهای که درین فضای بی فرم مانده اند،راهی زیر سطح آگاهی می یابند ، انچنان مدفون زیر نا-دانش که ما نمی فهمیم هرگز وجود داشته است، و شروع به یافتن حضور در تاریکی تلفن می کند.

تمام این افکار شنیده شده،چنان در درون جوانه می زنند،هنگامه ی بهارشان،

وبه رنگ سبز درخشان ،همچون حقیقت در میانه ی رویا صدا می زنند ماقبل-گذشته را.

پس من با چشمهای بسته می نویسم،به تلفن که در غیر این صورت به لبهای من نمی رسید.

و من متفاوت از شما وجود دارم،خیلی آهسته تر.من دیدن را فراموش می کنم و ان چیزی را که می توانم در بیرون بینم.و احتمالا ،من رئالیتی را پشت سر گذاشته ام؟من می بینم که از یک نوع رئالیتی به نوع دیگر رفته ام،در این پاساژ،می توانم بدون غذاهای ساده یا پیچیده بروم.ممکن است خودم را برای این طعم غیرقابل کنترل سرزنش کنم یا همه ی هیچیی که خورده ام :من خودم حس می کنم خشونتی را که وجود دارد فقط در نیاز به کاغذ و نور روز در انتهای آن.

و من کسی هستم که به سادگی فریفته می شود با شهوت لباسها ،من خودم را در ارزوی پوشیدن هرچیز کهنه می یابم:من لکهای روی آنها را می زدایم،من خودم را می زدایم.نیاز به هیچ، نهایت افراط است.این بزرگترین خطاست،من به خودم می گویم.آن می تواند ادامه یابد،من به خودم  بخشش را هدیه می کنم.من خودم را می بخشم.

اما من ادامه می دهم.بخشنده خودپرست،من پریشان این را به خودم می گویم.ولی وقتی دیروز تو خودت،وقتی به من بخشنده ی خودپرست زنگ زدی،من مانندماهیی که در تور افتاده باشد به اطراف لولیدم.من گیر افتاده بودم:من همان کلماتی را که از صدایم می آمدند نمی شنیدم و از صدای تو در همان گوش نیز.من چیزهایی را در صدایم گذاشته بودم،بدون شک،یک سکوت را ،بنابراین از این اتهام خودم را می بخشم.

اما بعد،من به خودم فرصت دادم که دردام بیفتد.من فرار را برای خودم آسان نساختم.من گریختم اما دوباره خودم را به دام انداختم.تنها منم که می توانم  به خوبی  فریب دهم،من به خودم گفتم.خودت را دست انداختی. بی گناهیم را برگردان!

یک آرزوی  بیهوده.وقتی کسی فریب می دهد، هرگز دیگری را دست نمی اندازد .

روحم کسل شده بود،آنتالیا.من نمی توانم آرزو کنم کسی ببخشدم برای آن چیزی که خودم نمی توانم خودم را ببخشم.حتا در این صورت من نمی توانم این را آرزو نکنم.من باور دارم:من نه بیشتر و نه کمتر گناهکارم از شخص بعدی.اما من خیلی بیشتر نابخشیدنیم.اینجا خطاییی وجود دارد.من قربانی یک اجتناب پذیری کشنده ام.آنچه من درباره اش حرف می زنم،هرچه بیشتر درباره اش حرف می زنم،بیشتر می خواهم نهیش کنم،می توانم حس کنم:زیاده روی است ،این افراطست.من از افراط رنج می برم.من همچنان دوست دارم بخشیده شوم برای لذت اجتناب ناپذیرم :من بخشنده هستم.

این ایده که برای غنی بودن از  لذت، باید تنبیه شد به خنده ام می اندازد در شادیی که درکی در آن به ارتعاش در میآید:اما بعد،چه وحشتی!ن خوب آگاهم که چنان متشخص نیستم که مواجه شوم با چنین لذتی بدون بیزاری.من قدرت آن را ندارم که که لذت برم چنین باز،گستاخ.

 

چه می توان فکر کرد درباره ی چنین ترسهایی؟،آیا من محکومم به محکوم کردن خودم در یک ناسازگاری بی انتها؟و تردیدم هر سال بیشتر شود؟

یا چیزی دیگر:

من گناهکارم در نکشیدن بار نا-گناهیم.من به خاطر انجام چیزهای نامطبوع به خودم غرولند می کنم.حتا در اوج بیچارگی من نمی توانم از شادی بگذرم.اما نیستیی وجود دارد که من آرزو می کنم واینکه من خودم را ازبسیاری شادیهای ارامبخش محروم کرده ام.

خوشبختانه"،"به خودم می گویم"،"من قانونم را دارم."

آیا این قانون است؟اما این نیست،مختصر،نهایت افراطست؟فریبکارترین حقه؟این درست است که در نوشتن برای شما گاهی من به چنین  جایی از شادمانی می رسم که حمله ی خنده به من دست می دهد ،چنانکه گویی ناگهان گریخته اید از یک تصادف مرگبار.اما در این هنگام در هوا اضطراب طنین می افکند.من هرگز به شادی خالص نمی رسم.خوشبختانه به دلیل نا-اضطراب در این هنگام  در من بدترین اضطراب بوجود می آید.چون من می خواهم به آنها برسم اما نمی خواهم آنجا بمانم:به زودی من به آنجا می رسم،من فقط می توانم به یک چیز فکر کنم،به صدازدن شما،دعوت شما،گفتن با شما.من نمی توانم  بار کشفم  را به تنهایی بر دوش بکشم.من به شما نیاز دارم.

چیست بخشی از شادیی که قلب را پاره می کند که پر کرده  مرا در جاهایی که انسان مرزهایش را انجا تجربه می کند:من خوشحالم که حس می کنم که  نقطه ای که شادمانی را در تنهایی(بدون تو) مشخص می کند دردناک است:برای من این تحمل ناپذیر است.بودن من بدون تو،بدون نزدیک بودن  تو به لذت  بردن من،شادمانی مرا می سوزاند مانند ،یخی در قفسه ی سینه.

من صدا می زنم،خاموش و با هیجان:اگر من مسافت را با نوشتن به تو  وسعت داده ام،اما این نوشتن به تو بوده..بعد مسافت مرا به سمت تو می راند.از دورترین نقطه در من ، من گریه می کنم.من به سوی تومی نویسم!

من سرد شده ام.من بدون صدا آواز می خوانم.

اکنون سعادت برایم مرده است.من می نویسم که از خودم فراتر روم،اما چه اضطرابی تعقیبم می کند.چه قدر دور از خودم. فقط اگر تو مرا با لطف میان بازوانت بگیری می توانم بار این اضطراب را به دوش بکشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

کسی هست  که می تواند داشتن را معنا کند؛جایی  هست که زندگی اتفاق می افتد؛کجا لذت تضمین می شود؟

همه ی انها اینجاست:جایی که جدایی(separation)جدا نمی شود؛جایی که غیاب جان میگیرد،بازگشتن از سکوت و راکد ماندگی.و پذیرش عشق  هیچ بودگی را.صدای من مرگ را می راند؛مرگم را؛مرگت را؛صدای من دیگری من است(my other).من می نویسم و تو مرده نیستی.دیگری در امان است اگر من بنویسم.

نوشتن خوب است:نوشتن ان چیزی است که هرگز پایان نمی یابد.ساده ترین، پنهان ترین دیگری ها در من به جریان درمی ایند.مانند خون:توقفی در ان وجود ندارد.ممکنست نیروی ان کاستی بگیرد.اما بدن دوباره می سازدش و تجدیدش می کند.در من در خون کلمات جریان دارد ،که متوقف نخواهد شد قبل از پایانم.

در ابتدا من در واقع نوشتم تا مرگ را متوقف کنم.به خاطر مرگ.ظالمانه ترین گونه،ان نوعی که از هیچ چیز چشم نمی پوشد،گونه ای جبران ناپذیر.مرگ اینطور پیش می رود:تو در غیاب من می میری.

وقتی ایزولده انجا نیست،تریستان رو به دیوار می کند و می میرد.چه رخ می دهد بین ان بدن و ان دیوار،چه اتفاق نمی افتد؟

مرا با درد می شکافد و به من نوشتن می بخشد.ضرورت ان چهره:تا بتوان دیوار را پشت سر گذاشت،تا آن سیل سیاه گریسته شود.برای دیدن فقدان من با چشمهای خودم.آنچه تحمل ناپذیرست اینست که مرگ ممکنست اتفاق نیفتد،که من ممکنست از او دزدیده شوم.که من ممکنست قادر نباشم ان را زندگی کنم(مرگ را)،آن را در دستهایم بگیرم،طعم آخرین نفس را بر لبهای او بچشم.

من می نویسم از سرنو.باز هم ،من زندگی را می نویسم.زندگی: مرزهای نهاده بر مرگ؛درست برخلاف انچه من می نویسم

 

حروفی از زندگی-مراقبت(letter from the life-watch)چه کسی انجا می رود؟

 

شرح دادن،اموزش ان،شکنندگی زندگی و مهابت تفکری که شهامت امید به در چنگ داشتن آن را دارد؛جریان یافتن به دور دامی که زندگی تعبیه می کند هر زمان که پرسش از مرگ در گوشتان به نجوا در می آید،آن پرسش اهریمنی:"چرا زندگی؟چرا برای من؟".این می تواند مشکل مرگ هم باشد که سعی کند زندگی را دریابد.این خطرناکترین سوال است چون تهدید می کند برخاستن را،همچون یک سنگ قبر،فقط در لحظه ای که تو دلیلی برای زندگی نداری.زندگی کردن،زنده-بودن،یا گشوده نبودن بر مرگ،معنایش نیافتن خودت در ان مکانی است که این سوالات پاسخی فوری می طلبند.دقیقتر:ما همیشه بدون دلیل زندگی می کنیم؛و زندگی کردن دقیقا اینست،زندگی کردن بدون دلیل بودنست،برای هیچ،در آغوش بخشنده ی زمان.زندگی کردن بی دلیل بودنست، یک دیوانگی واقعی،اگر خوب درباره اش بیندیشی.

اما ما درباره اش تفکر نمی کنیم.به محض اینکه پای "تفکر "به میان می آید،بلافاصله "دلیل"به نزد زندگی آورده می شود،شما دیوانه شدن را دارید.

نوشتن مانع پرسشی می شود که که به زندگی حمله می کند و مانع رخ دادنش می شود.از خودت نپرس" چرا...؟"همه چیز از ترس به لرزه در می آید وقتی پرسش از معنی به میان می آید.

تو به دنیا آمده ای؛تو زندگی می کنی،هرکسی زندگی می کند،با یک نیروی حیوانی از کوری(animal force of blindness)).وای بر تو اگر تو بخواهی آن نگاه خیره ی انسانی را،اگر اگر بخواهی بدانی چه بر تو اتفاق افتاده است.

زن دیوانه:آنکه مجبورست زایش را هر روز از نوتکرار کند.من فکر می کنم،"هیچ بودگی هدیه ای برای من است."من زاده نشده ام برای لحظه و برای همیشه .نوشتن،رویا بافتن،زاییدن؛هر روز دختر خودت بودن.پذیرش و تاکید بریک نیروی درونی که قادر است به زندگی بنگرد بی ترس از مرگ،و بالاتر از همه ی اینها بنگرد در خودش،انچنانکه گویی تو همزمان آن  دیگری(other  (theبوده ای-چاره ناپذیر از عشق-و نه بیشتر ونه کمتر از من.

 

من ترسیده بودم:آن زندگی بیگانه به نظر می آمد.(شاید)آن  چیزی بیش از این حس پوچی ناگهانی   که در بدنم  حس می کنم نباشد.اما در عوض ،بیرون از من،مرا احاطه خواهد کرد و به ستوهم خواهد آورد با پرسشش؛که معمایی خواهد شد؛آن چیز غیرعقلانی،نقش مرگ:نفس آخر.

وحشت:توقف زندگی،جمله ی مرگ:وحشت تمام کودکان.البته بالغ بودن به  این معناست که دیگر که دیگر از خودت نپرسی از کجا امده ای ،کجا می روی و چه کسی هستی. دست برداشتن از گذشته ،از خود راندن اینده؟قرار دادن تاریخ در جای خودت؟البته.ولی چه کسی است آن زنی که چشم می پوشد و همچنان پرسش می کند:تو نیستی،تو چنینی،از خودت بپرس:من چه کسی هستم،من چه کسی خواهد شد انکه من بوده ام،چرا-من،چرا –نه-من؟ایا تو از تردید نمی ترسی؟ایا تو،مثل من،همیشه در کشمکشی که در دام نیفتی؟معنایش اینست که تو خود دام هستی از پیش،چون ترس از شک کردن از پیش شکی است که تو را می ترساند.و چرا نمی توانی پرسش "جرا هستم-من" را لحظه ای به حال خود بگذاری؟چرا این پرسش مدام تعادلم را به هم می زند؟چه کرده این پرسش با بودن زنانه ی من؟این نمادی اجتماعی است،من فکر می کنم،که تو را به آن تحمیل می کند؛تاریخی که تو را با این پرسش محکوم کرده است.اگر تومی خواهی که رشد کنی،پیشرفت کنی،روحت را بگستری،لذت بی پایان را در تنت لمس کن،خوبی هایت،چگون می توانی این را انجام دهی؟تو هستی،تو همچنین،یک زن،بازیچه،حقیر،موشی در شهر موشها،در هراس از گربه ی بد بزرگ.در تشتت خواهشهایت،در صحرای اختصاصیت هستی.و اگر تو رشد کنی،صحرایت رشد خواهد کرد.اگر تو از سوراخت بیرون بیایی ،دنیا به تو خواهد گفت که جایی برای نوع تو در این ملت وجود ندارد.

"چرا تو مرا در جهان قرار دادی اگر فقط منم که باید گم بشوم؟"

زود مشخص کن چه کسی این پرسش را بر زبانت قرار داده.

گاهی فکر می کنم من نوشتن را اغاز کردم تا خانه ای بسازم برای پرسشهای سرگردانی که شکار می کنند روحم را  و زخم می زنند و نگاه می کنند بدنم را؛دادن جایی و زمانی به آن(بدن)؛چرخاندن کناره های تیز آن پرسش به دور از گوشت تنم؛دادن،جستن،لمس،نامیدن،بردنم به دنیای بودنی تازه که مهار نمی کند مرا،بودنی که نمی راند مرا به دور،هلاکم نمی کند از تنگ فکریش.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

ترجمه ی مقالاتی ازcoming to writing    ( نوشته ی هلن سیکسوس)قسمت اول

 

ترجمه ی انگلیسی از sarah cornell  1991

 

در مقدمه ی کتاب "پیش به سوی نوشتن "می خوانیم :آنچه فمینیست های جدید فرانسوی رابرمی انگیزد  نیستی(nothing) است.آنها مایلند که به شما بفمانند هیچکس نمی تواند کار بیشتری انجام دهد، یامعنای جدیدی را کشف کند، می خوانند رفتن در باد را،حس کردن اینکه باد از کدام سو می وزد.باید از مدها کناره گرفت.باید شعارها و کلیشه ها را لااقل برای مدتی کنار گذاشت و شاید لازم باشد که مکررا به یک موضوع برگردیم مانند هوکوسای که هشتادمین شیرش را رسم کرد یا رامبراند که صدمین پرتره را از خود کشید،یا مونت که بیست و ششمین کلیسای جامع را رسم کرد و یا چون سیکسو که مدام بر مضمون نوشته اش"اخرین نقاشی یا پرتره ای از خدا"  ( تفکر درباب مفاهیم  تکرار و صداقت)  پافشاری می کند.

چه است انچه سیکسو این چنین بر ان پا می فشارد؟مقالات این کتاب فشرده ای از نوشته های سیکسو در پانزده سال اخیر است که پاسخهای دقیق به سوالاتش می دهد:درباره ی نوشتن.آنچه او در این مقالات مطرح می کند نه یک سوژه ی واحد بلکه پرده ای از ارتباطات درهم تنیده،و بازتابهاست:رابطه های بین متنی،انسان در تبعید شدگی،بیگانه بودن،فقدان،مرگ و همه ی اینها در رابطه با نوشتن،بخشیدن،بهره گرفتن،و رابطه ی همه ی اینها با عشق و زندگی،و زن بودن یا  یک مرد بودن. سیکسو در این کتاب جریان نوشتن ازاد را که مانیفست اولین شعرای سوررالیست بود در ارتباط با نوشتار زنانه بازتکرار می کند:"خودت را رها کن تا پیش بروی،بگذار نوشتن در تو جریان یابد،باز و گسترده شو،رودخانه باش،بگذار همه چیز بغلتد و پیش برود،بدون کوک کردن،سیل بندها را باز کن،بگذار بغلتی،تلاطم یابی."

این دستور نوشتن خودانگیخته است،حداکثر انفعال در نوشتن که در بطن خود یک روش فعال –پیش رفتن برای دانستن چیزها (رها کردن خود تا دانسته شویم با چیزها) و سیکسو  فراوانی،سیالیت و رهاشدن را در زنانگی می یابد.مفهوم جریان یافتن یا شناوری از سوررالیستها به پساساختارگراها منتقل شد ه است و در نوشته های دریدا نیز انعکاس یافته است.شاید چون مردانی هم هستند که زنانگیشان را کاملا رها نکرده اند.

سیکسو می گوید بیش از یک راه برای عبور از دیوار وجود دارد و بیشتر از یک دیوار برای عبور.و می کوشد از دیوار جنسیت عبور کند از مردانگی به زنانگی و بالعکس::"...

 

 

Coming to writing

 

در آغاز،من عشق می ورزیدم.انچه عاشقش بودم انسان بود.نه اشخاص؛نه مجموعه ها،نه بودنهای مشخص و نامیده شده.اما علامت ها.تشعشاتی از بودن که مرا خیره کرد،آتشم زد.انفجاراتی چون آذرخش به من امدند:نگاه کن!من خیره شدم.و علامت ناپدید شد.محو شد.درحالیکه من سوخته بودم و به تمامی تحلیل برده بودم خودم را.انچه به من رسیده بود، طرح قدرتمندی از بدنی انسانی،زیبا بود:چهره ای وجود داشت ،با تمام رازها یی که بر آن حکاکی شده بودند و در آن حفظ شده بودند؛من قبل از آن بودم،من حس می کردم که ماورایی وجود دارد،که دستم به ان نمی رسد،یک  فضای نامحدود.

نگاه  آن چهره اشتیاقم را برمی انگیخت و همزمان از ورود بازم می داشت.من بیرون بودم،در وضعیت یک  هشیاری حیوانی.یک خواهش خانه اش را می جست.من آن خواهش بودم.من آن پرسش بودم.پرسشی با آبشخوری غریب:جستجو کردن،جستجوی پاسخهایی که عطش آن خواهش را فرو بنشانند.آن را خنثی کند.چیزی که جستجو را پیش می برد،به آن جان می بخشد،آن را مشتاق پرسیدن می کند،این احساس است که،دیگری آنجاست،انقدر نزدیک،وجود دارد،آنقدر دور؛

 

این حس که در جایی ،در گوشه ای از جهان،درست در میان دری،چهره ای وجود دارد که نوید می دهد،پاسخی برای آنکه نشان دهد چرا کسی به پیش رفتن ادامه می دهد،پاسخ به این سوال که چرا آن من هرگز ارام نمی گیرد،برای عشقی که مانع از سرزنش می شود،از تسلیم شدن به-مرگ.چه بدشانسیی اگر پرسش رخ داده باشد رودرروی پاسخش!نهایتش!

من به ان چهره عشق ورزیدم.آن لبخند.سیمای شب من و روز من.لبخند احترامم را برمی انگیخت.مرا لبریز از خلسه می کرد.پر از وحشت.چهان ساخته می شد،نورانی می شد،از بین می رفت ،با لرزش ان چهره.

آن چهره یک استعاره نیست.چهره،فضا،ساختار.نمای تمام چهره هایی که مرا زادند،زندگیم را در بر گرفتند.من ان چهره را خواندم،من نگاهش کردم و به ان اندیشیدم انچنانکه خودم را در آن گم کردم.چند چهره در یک چهره؟بیش از یکی.سه تا،چهار تا،اما در همان حال همواره فقط یکی،و فقط یکی همیشه بیش از یکیست.

من آنرا می خوانم :چهره می فهماند.و هر علامتش راه تازه ای را مشخص می کند.در پی او رفتن،برای نزدیکتر امدن به معنایش.چهره چیزی را در گوشم نجوا کرد،او حرف زد و مرا به خواندن فرا خواند،تا از تمام نامهایی که احاطه کرده بودندش رمززدایی کنم،او را لمس کنم،اورا احضار کنم، اورا ظاهر کنم.او چیزها را آشکار و خوانا کرد،همچنانکه ان چهره چنان درک شده بود ،انچنانکه حتا اگر نور خاموش شود ،چیزهایی که روشن شده بودند ناپدید نخواهند شد،انچه افتاده تکیه گاهی می یابد،بودنش را متوقف نمی کند،می درخشد،تا هدیه کند خود را به کنش دوباره نامیده شدن.

لحظه ای که من به دنیا آمدم،(من آن لحظه را با دردی کاستی ناپذیربه خاطر می آورم)به خود لرزیدم:وحشت جدا شدن،کابوس مرگ.من دست مرگ را در کار دیدم و اراده ی آهنینش را دریافتم،کینه توزیی را که به هیچکس اجازه نخواهد داد جان به در ببرد.من به آن زخم خیره شدم،بدشکل،مفلوج،کشتارگر،از همان لحظه که چشم به دیدن گشودم.من دریافتم چهره ی مرگ را که کشنده بود ،و این را که من ان را به عقب رانده ام در تمام لحظات پوچی.من مهر نورزیدم به-انچه-هست-در سیر-به-ناپدیداری.؛عشق در وضعیت مرگ و میر به من متصل نیست.نه.من دوست داشتم.من می ترسیدم.من می ترسم.به خاطر ترسم من عشق را تقویت کردم،من تمام نیروهای عشق را زنده کردم و فراخواندم،من لشکر عشق را برانگیختم،با روح و واژه ها،تا مرگ را از پیروزی بازدارم.عاشق بودن:پاسداری انچه زنده است:نام نهادن.

ابتدایی ترین چهره چهره ی مادرم بود.او به من بینایی،زندگی می داد یا انها را از من می گرفت.در عطشم برای آن او، این چهره،من مدتی طولانی مرگ را در گوشه ای منتظر گذاشتم.با سبعیت یک حیوان ،من مادرم را در نگاهم نگه داشتم.حرکتی بد.

بر صفحه ی شطرنج من روی ملکه تمرکز کردم ؛و این شاه بود که گرفته شد.

نوشتن: راهی برای نگذاشتن فضایی برای مرگ،به عقب فشردن فراموشی،هرگز برای غافلگیر شدن با مغاک جایی نگذاشتن. هرگز کناره گیری نکردن،سوگوار نشدن؛هرگز در بستر چهره به دیوار برنگرداندن و بی اراده به خواب برنگشتن گویی هیچ اتفاقی نیفتاده؛گویی  هیچ اتفاق افتاده.

گویی همیشه من جز برای لذت پیروزی بر این چهره(مرگ) ننوشته ام.برای محو کردن.برای رویارویی همیشگی با راز آنجا-نه-آنجا.آشکار و ناآشکار.برای جنگیدن با قانونی که می گوید،"تو نمی سازی هرگز نه هیچ تصویری را حکاکی کرده،نه هیچ پیکره ای را که در بهشت برین است یا در پایین بر زمین،یا در ابهای زیرزمین."برعلیه فرمان به کوری.،من همیشه بیناییم را از دست داده ام؛و هرگز فرم بخشیدن به تصویر حکاکی خودم را به پایان نبرده ام.نوشتار من تماشا می کند.چشمهای من بسته.

تومی خواهی داشته باشی.تو همه چیز را می خواهی.اما داشتن در بودن انسانی ممنوعه است.داشتن هرچیز.و برای زنان،حتا امید به داشتنی که  بودن انسانی می تواند داشته باشد ممنوعست .

موانع فراوانی وجود دارد و دیوارهای زیادی و دیوارهایی در دیوارها.سنگری که من ،محکوم شده،یک روز صبح در ان بیدار شدم.شهرهایی که از انها کنده شدم،قرنطینه ها،زندانها،اسایشگاهها.جایی که اغلب انجا بوده ام؛گورهای من،سیاهچالهای بدنم،زمینی که با محدوده هایش محدودم می کند.بدن در تنهایی،روح در خاموشی.

ایام حبس من:وقتی من آنجایم،عبارتی که  نوع و مدت ان پیش بینی ناپذیرست .اما من حس می کنم،بعد از همه ی این چیزها ،که"در خانه ام."

انچه تو نمی توانی داشته باشی،انچه تو نمی توانی لمس کنی،ببویی،پرستاری کنی،لااقل سعی کن ببینی.

من خواستم دیدن را:همه چیز.سرزمین موعودی وجود ندارد که روزی به آن نرسم.دیدن آنچه تو هرگز –روزی خواهی داشت؛چنان داشتنی که اعطا کردنیست نه به دستی که می گیرد و بسته می شود،در گلو،در شکم؛بل به  آن دستی که توجه می کند،ان انگشتهایی که می بینند،آن طرح،از نوک انگشتانی که رونویسی می کنند املای نوشین رویا را.از منظر نگاه چشم روح:چشم روح یک زن.از منظر مطلقدر حس به جای واژه:تفاوت(difference ).             

نوشتن در لمس کلمات،با لبها،با سینه،در اغوش گرفتن با زبان،لیسیدن با روح،چشیدن خون بدن معشوق ،زندگی در دورافتادگیش؛تا مسافتها را با خواهش پر کنی؛تا آن را محافظت کنی از خواندن تو.

داشتن؟داشتنی بدون مرز،بدون محدودیت،اما بدون هر گونه ذخیره  یا پس اندازی،داشتنی بدون نگهداری یا مالکیت،یک عشق-داشتن که با عشق خودش را دوام می بخشد،درنسبتی خونی.در این راه،به خودت هدیه کن انچه را که خواسته ای خدا-اگر-او(مذکر)- به تو می داد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

همهمه ی ادمها و چمدانهایشان.بیرون برف می بارد،نرم و بی شتاب.سرم را به دسته ی صندلی تکیه داده ام وفکر می کنم .به ان هشت ساعت لعنتی فکر می کنم که باید بگذرند.همسفرانم در سالنهای وسیع و بی انتها گم شده اند.دارند خرید می کنند.می دانم.

خانم هروی دارد شیشه ی عطری را بو می کند یا شالی را دور گردنش امتحان می کند یا در گوشه ی مغازه ای با همسرش جروبحث می کند.تمام طول سفر در گوش هم فریاد کشیدند،تمام طول سفر دور از نگاههای ما غر زدند و لندیدند و دست پسر چموش یازده ساله شان را کشیدند و توی گوشش فریاد زدند و هما ،او دست در بازوی حمید با دوربینی اویزان از گردنش داردکلاه تازه ای را امتحان می کند یا یک پالتوی چرم  را یا شکلاتی را مزه می کند.تمام طول سفراز هم عکس گرفتند.دست در دست، ازنیمرخ ،کناردریاچه ،تکیه داده به مجسمه ای سنگین،با کبوترها،با مغازه ها،پاساژها ،مانکنها،با اسکله،در قایق،زیر نور ماه،کنار اتوبان،روی پل.با لاله های امستردام،با رود سن،با برج پیزا و باز هم عکس خواهند گرفت و الان هم دارند عکس می گیرند.

انها بلدند چطور هشت ساعتشان را پر کند.انها اصلا هشت ساعتی نخواهند داشت چون عکس می گیرند و عکس می گیرند بی انکه به ساعت نگاه کنند و من باز به ساعت نگاه می کنم ،هفت ساعت و چهل دقیقه باقیست.

چمدان کوچکم کنار پایم قرار دارد  و سنگینی ساک دستی روی زانویم .در بزرگ شیشه ای هر لحظه باز می شود و ادمها وارد می شوند.با شتاب،ارام،یکی یکی ،دوتا دو تا.انها پیش می ایند و بند کیفشان شانه هایشان را می فشارد و گونه ها و دستهایشان یخ کرده است.انها با بلیتی در دست،گیج و حیران،بی اعتنا و سنگی،خندان و صحبت کنان پیش می ایند و جای پای برفیشان را دختری پاک می کند با تی بلندی در دست.مثل یک عروسک پارچه ای در لباس سرهم ابی و بلوزی قرمز تیره پیش می اید و رد پاها را پاک می ند و عقب می نشیند و سرش را تکان می دهد و موهای بور بلندش را از روی این شانه به ان شانه می ریزد و باز نزدیک می شود در حرکتی اونگ وار.

باید بخوابم.باید چشمهایم را ببندم و مرد سیاهپوستی که در صندلیی کنارم نشسته است چنان کودکانه خود را در خواب رها کرده که بازوهای تنومندش نیمی از صندلی مرا اشغال کرده.در پیراهن سفید اتو کشیده ی درخشانش به نوزادی می ماند که تسلیم خواب شده بی هیچ دغدغه ای. پاهای بلندش را رها کرده و کفشهای سیاه براقش  می درخشند.نوعی معصومیت،فراموشی ،رهایی.

اما من باید خودم را به دسته ی دیگر صندلی بفشارم و چشمهایم را روی هم بگذارم چون دارد بیدار می شود از خواب زمستانی ان مار،ان ماری که در سرم لانه دارد از گرمایی بیدار شده دارد به خود پیچ و تاب می دهد .اندام شگرف نیرومندش را تکانی خواهد داد و هشیار و بی رحم نیش خواهد زد در همهمه ی زنبورها ،زنبورهای سیاه که دور سرم می چرخند و می چرخند .ابری سیاه از زنبورها که به دقت و بی هیچ خطایی بالهای تیز و محکمشان را برهم می زنند و من عقب می روم، عقبتر.

 من به تاریکی پناه می اورم .من به جنگل،به ان جنگل سیاه پناه می اورم ودر زیر درختی می ایستم و منتظر می مانم .منتظر ان کالسکه ی سیاه که از دور پیدا خوهد شد و نزدیک خواهد امد در برف با غژاغژ نرم چرخهایش و خواهد ایستاد..صدای کشیده شدن چرخها بر برف،بادی که می توفد با ریزه های برف در گلویش و چشمهایم را می گشایم.لغزش چمدانی سیاه بر سنگهای سرد براق و زنی در جامه ی سیاه که پیش می اید.کنارم می ایستد و با نگاه به دنبال جایی برای نشستن می گردد.گونه هایش از سرما گل انداخته و در چشمهای سیاهش بلورهای یخ می درخشند.ابروان سیاه باریکش را بالا می دهد و من ناگهان در انحنای لبهایش،لبهایی صورتی و کودکانه در مهی که دور چهره اش را گرفته ،مهی که اندامش را در بر گرفته ،مهی که چمدان سیاهش را دور می کند ،دور می کند و معلق می کند ،سرگردان می شوم و تا به خود می ایم او رفته است،میان جمعیت ناپدید شده و دنباله ی دامن سیاهش را می بینم که می لغزد لای گروهی که خندان نزدیک می شوند.

تلفن مرد سیاهپوست مانند مرغکی وحشی بر شاخسارانی دور جیغ می کشد.مرد بیدار می شود و گوشی در دست به ان طرف سالن می رود . زن جوانی جای او را می گیرد  . ویولونی را که در جعبه ای سیاه قرار دارد از روی شانه  به روی زانوهایش می لغزاند،سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و به خواب می رود.پوستی سفید دارد با هزاران کک و مک ریز روی گونه و  بینی کوچک نوک تیزش  و مژه هایی بور و تنک.لبهایش صورتی روشن وترک خورده اند.

.دوباره چشمهایم را می بندم.دوباره عقب می نشینم  و سردرد پس می نشیند وهمهمه ی یکنواخت برف بر دشتی بی انتها و انجا جنگلیست با درختهای بلند کاج، پوشیده از برفی که می بارد و ان کالسکه خواهد رسید نرم و ارام و زنی از ان پیاده خواهد شد. زنی که می شناسمش. زنی که با قدمهای نرم و سریع پیش می اید و  دامن بلند سیاهش در باد تکان می خورد و این بار نخواهم گذاشت که بگریزد. این بار رودررویش خواهم ایستاد ،از ورای مه به چهره اش نگاه خواهم کرد، به چشمانش که برق اشک، برق خشم را هنوز در خود دارد و او در انتظار خواهد ایستاد و دستکشهای سیاهش را بر دستهایش جابجا خواهد کرد و به میان درختان خواهد نگریست ،روی برف پا به پا خواهد کرد و ناگهان فراموش خواهد کرد که چرا امده ،در انتظار چیست و کیف کوچک قرمز رنگش را بر سینه خواهد فشرد و در انتظار ،در انتظار چه؟خواهد ماند و ان کالسکه ظاهر خواهد شد .کالسکه ای که هر لحظه بزرگ و بزرگتر می شود،یک واگن سیاه ،نه ،واگن سیاه عبور کرده و ان کالسکه می رسد و مردی در پالتویی بلند پایین می پرد و به سویش می شتابد.-اه،

ومی کوشد نامش را به خاطر اورد سوفیا،الگا ،نادیا،زینائیدا....می کوشم نامش را به خاطر اورم.مرد باید دستهایش دور پیکر لرزان او حلقه کند،مرد باید لبهایش را بر موهای خیس سیاهش بفشارد ،مرد باید در چشمان درخشانش خیره شود ؛مرد باید به خاطر اورد نامش  را و من به خاطر نمی اورم. با هم به سوی کالسکه می روند،مرد زیر بازویش را می گیرد، ساک کوچک سیاهش را به دستش خواهد داد.

 کنار هم  خواهند نشست و سورچی بر اسب های سیاه ،ان دو اسب سیاه شلاق خواهد زد در یک چنین شبی ،یک شب برفی،شبی در مسکو ،شبی که نمایشی تازه از مشهورترین گروه تئاتر اجرا خواهدشد:در خیابان همهمه است،کالسکه ها صف کشیده اند، همه جلوی او تعظیم می کنند، همه او را می شناسند،او یک لژ مخصوص در تئاتر دارد و همراه دوستش به سرعت از پله ها بالا می رود.

تنها یک غصه ی کوچک قلبش را می فشارد.اگر زنش با او می امد...

امروز زنش باز هم در بستر بود.حاضر نشد به حرفش گوش کند.با لبهای متشنج و رنگی پریده در بستر دراز کشیده بود و منتظر ان سردرد لعنتی بود،سردردی که می دانست خواهد امد و اصرارهمسرش در او اثر نمی کرد.

-نه ،اصلا،حرفش را هم نزن.خواهش می کنم.تنها برو.اینطور بهترست.من هم دارویم را می خورم و می خوابم.به خاطر خدا،اصرار نکن و او اصرار نخواهد کرد و حالا توی لژ نشسته اند و به صحنه چشم دوخته اند.

پرده های سن کنار می رود و او دارد می گوید:این زنها،می شناسیشان .لجوج مثل... و می کوشد به خاطر بیاورد مثل چه.دوستش می گوید:لجوج ،اما ذهنت را مشغول نکن و از گروه هنرپیشگان می گوید.روی صحنه جنگلی سیاه به نمایش در امده با درختان بلند کاج.

-فئودور ایوانویچ را که می شناسی؟از سرشناسترین کارگردانها و حالا باید دید نمایشش چطور از اب در امده است.مرد هنوز دارد فکر می کند که زنها شبیه چه چیز هستند.

-البته،می شناسمش .کیست که او را نشناسد و ان مرد، او را می بینی؟ به صحنه خیره می شود و سعی می کند مردی را که از کالسکه ای پیاده شده دستکشهایش را از دستش بیرون می اورد به خاطر بیاورد.دوربینش را روی چهره ی او زوم می کند.

-اهان ، البته.در مهمانی خانه ی فرماندار.

-افرین.رفیقش می خندد و با دست روی زانوی او می کوبد.

-بله ،بله.و ان شب حسابی فرماندار را  چزاند.و بلندتر می خندد.

نوک کاجهای سیاه پوشیده در برفی نرم برق می زند و مرد دارد با سورچی حرف می زند و او تلاش دارد به خاطر بیاورد ،چه را به خاطر بیاورد،که او چگونه فرماندار را رنجانده است،اما او اصلا متوجه نشد،نه این نبود،زنها شبیه ان حیوان چموشی،نگاه کن.

زنی وارد صحنه می شود.پالتویی از پوست خز به تن دارد.بلند قد و کشیده است.تور سیاهی از کلاه بزرگ پوست بره اش روی صورتش اویخته است.دارد می لرزد.مرد به او نزدیک می شود.در اغوشش می گیرد .زن اشناست.او را جایی دیده است.یکی از هنرپیشه های معروف،نه ،اشناتر،.دوربین را از دست دوستش می گیرد.مرد نقاب را بالا می برد.و او خیره به چهره ی زن ناگهان یکه می خورد.

این اوست ،خدای من،خود اوست.آنا، آنا...

حالا اسمش را به خاطر می اورم.مهی را که بر چهره اش نشسته،لبخند کودکانه و ان حرکت رقت اور لبها،حالا مرد بر گیسوان سیاه خیسش بوسه خواهد زد.حالا انها به طرف کالسکه خواهند رفت،حالا همه ی سرها به سوی لژ او برگشته ،همه او را می شناسند و خنده اشان را فرو خواهند خورد و او می کوشد بر اعصابش مسلط شود ،می کوشد خشمش را کنترل کند.

-انها ،ان لعنتیها ،ان شیاطین ،انها را به دام خواهم انداخت.او سگهای وفادارش را برخواهد داشت و میان بوران به جنگل سیاه خواهد شتافت.از کالسکه پیاده خواهد شد و رد چرخها را خواهد گرفت،اما برف می بارد،ریز و یکنواخت،سالهاست برف می بارد و رد چرخها را پنهان می کند و باد می وزد و زمین را می روبد و می ر وبد.

چشمهایم را که باز می کنم دختر نظافتچی را می بینم که از روبرویم می گذرد و همچنان زمین را می روبد.به ساعتم نگاه می کنم.شش ساعت و چهل دقیقه.برمی خیزم.سرم ارام گرفته است.دسته ی ساک دستیم را می گیرم.کیفم را روی شانه ام می اندازم و راه می افتم.شاید جایی برای کشیدن یک سیگار باشد.از کنار فروشگاههای شلوغ می گذرم.از میان جمعیت می لغزم و زیر یک ردیف پله که به طبقه ی بالا می رود پسر اقای هروی را می بینم که روی زمین دراز کشیده پاهایش را توی شکمش جمع کرده به خواب رفته است و ساکها و لباسهای همسفران دوروبرش قرار دارند.کنارش می نشینم و به دیوار تکیه می دهم.ژاکتی را از روی ساکی برمی دارم و پاهایش را می پوشانم.کفشهای بزرگ اسپورتی به پا دارد.خیلی بزرگ.دیوار سرد است.بلند می شوم.ساکم را کنار پسرک می گذارم و راه می افتم.

از پشت شیشه ی مغازه ای چشمم به هما می افتد که دارد گردنبندی را به گردنش امتحان می کند.لبخند می زنم.دست تکان می دهد.کلاه سرخ بزرگی بر سر گذاشته که همرنگ ژاکت کاموایش است.ارایشش را تازه کرده.لبهایش برق می زنند.در اینه ی بزرگ دیواری خودم را می بینم.موهایم اشفته است.زیر پلکهایم ورم کرده و بلوزم چروک شده.یقه ام را مرتب می کنم وراه می افتم . سرانجام در انتهای راهروی نیمه تاریکی چشمم به گروهی می افتد که دور دستگاه تهویه ی بزرگی ایستاده اند وسیگار می کشند.کنار دیوار می ایستم و سیگارم را از کیفم بیرون می اورم.دنبال فندک می گردم اما پیدایش نمی کنم.مردد به ادمهای دورو برم نگاه می کنم.دستی با فندکی روشن جلو می اید.لبخندزنان سیگار را روشن می کنم و در همان حال به چهره اش نگاه می کنم.

چشمهای روشن و پیشانی بلند با موهای کمی عقب رفته. تارهای سفید را می شود لابلای موهای کهربایی رنگش دید.روبرویم ایستاده و دارد نگاهم می کند .نگاهی از سر حیرت یا جستجو؟دنبال چیزی می گردد.شرمزده دوباره لبخند می زنم.لبان محکم بر فشرده اش کمی از هم باز می شود.ما زبان هم را نمی دانیم.من در تاریکی به سیگار پک می زنم  زیر نگاه او که بر چشمانم می لغزد،پلکهایم را لمس می کند،روی گونه هایم کشیده می شود،به لبهایم می رسد،در گوشه ی لبانم درنگ می کند.

گونه هایم داغ داغند.به بهانه ی تکاندن خاکستر سیگار کمی جابجا می شوم،اما نگاهش روی لاله ی گوشم پیش می رود.روی موهایم متوقف می شود،جستجومی کند،بوی موهایم را به درون می کشد و چشمهایش را ارام می بندد.گوشهایم داغ شده اند.چشمهایم را می بندم .

دود را بیرون می دهم و از لابلای دود چرخان نگاهش می کنم.باید خلبان باشد.حتما خلبان است.خلبان یک هواپیمای  تک نفره ی اکتشافی.بر فراز دشتهای یخ بسته،جاری در اسمان  سرد ابی رنگ به دشت می نگرد.هر پیچ و خمش را می شناسد.چینهای تپه ها،فرو رفتگی رودخانه ها.او رگه های دور و پنهان صخره ها،راز نهفته در دل دشتها و چشمه های پنهان  را می شناسد.ماسه هایی را که پس می نشینند،خاکهای سرخ و کوههای بنفش را.بعد از یک پرواز طولانی در محوطه ای وسیع فرود می اید و به ساختمانی کوچک وارد می شود.در اتاقش می نشیند و علائم را مخابره می کند.دکمه ها تق تق صدا می کنند.تصاویر بر صفحه ی مانیتورها ظاهر می شوند و سرانجام خسته از جا برمی خیزد.درحالیکه برای خودش نوشیدنی می ریزد به صدای غلغلش گوش می دهد که چگونه سکوت را سرشار می کند.

 در حالیکه پاهایش را روی میز دراز کرده در صندلی راحتی به فکر فرو می رود.هنوز تا پایان ماموریت روزها باقیست و او تنهاست در یک اتاقک فلزی با مانیتورها و بیسیم ها.

او یک خلبان است یا شاید یک نویسنده که نیمه شب بسترش را در هتل ترک کرده بی انکه ان زن را بیدار کند که لباسهایش و کیف دستیش بر کف اتاق پراکنده است.او به ارامی نسیم لباس پوشیده و از در بیرون امده.

او یک جنگلبانست که با هواپیمای تک نفره اش بر فراز جنگل سیاه می چرخد.

او ردپای گله های شوخ گوزن های برفی را می شناسد و جای پای مغشوش زاغچه های پرگو را. در کلبه اش پشت پنجره ای کوچک که از درزهایش باد می توفد به رد چرخهای درشکه ای می اندیشد که برفها ان را پر کردند و بادها بر ان توفیدند.او به بادها می اندیشد که ناگاه نیمه شب بر پنجره هجوم می اورند و لتهای ان را می گشایند و تمام ان ورقها را،ورقهایی با کلمات سیاه،با حروف درهم و خط خورده را پریشان می کنند و انها را پراکنده می کنند،با خود می برند و رد پاها را محو می کنند.

نگاهش هنوز در من جریان دارد.سیگار به اخر رسیده است.باید در ماسه های سفید خاموشش کنم.و زمانی بود که ما بر ماسه های سفید قدم می زدیم و  کاسکه ی سیاه را پشت درختان پنهان کرده بودیم وافتاب بر ما می تابید و موجها پیش می امدند و جای پایمان را محو می کردند و او ارنجم را گرفت و به سویم خم شد.سیگار را در شنهای سفید خاموش می کنم و موجها پیش می ایند و من می دانم که وقت رفتن رسیده است.که باید به ارامی بروم به چنان اهستگی که مادری کودک خفته اش را ترک می کند،باید به ارامی چرخهای درشکه بر برفی نرم بروم،به ارامی بادهایی که بر ماسه های سفید می وزند و موجهایی که عقب می نشینند،و بادهایی که نیمه شبان از درز پنجره ها به درون جریان می یابند.انقد ر ارام که حباب نشکند ،مه ترک نخورد.

ما یکدیگر را می شناسیم.

حیرت از نگاهمان رفته است و جای ان ارامشی چون مه و خیال نشسته است و من می لغزم  و لای جمعیت گم می شوم بی انکه سر برگردانم.

می دانم که نباید سرم را برگردانم.می دانم که باید محو شوم چون موجی که بر ماسه ها می لغزد و سایه ای که از کوچه های تاریک شبی برفی عبور می کند.می دانم که پرواز نزدیکست. که.باید برگردم و همه ی همراهیان رفته اند و ساکم زیر پله ها افتاده است و  باید عجله کنم.چرخهای ساک را بر سطح صیقلی فرودگاه مسکو بلغزانم و از گیت بیست و یک عبور کنم و انجا در اخرین منزلگاه که خانم هروی و هما خانم مانتوهای سیاه بلندشان را پوشیده اند و چارقدهایشان را زیر گلو گره زده اند نفسی تازه کنم و مانتوی چروکیده ام را از ساکم بیرون بیاورم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

در مقدمه ی کتاب می خوانیم:to live the orangesچاپ شده در 1979متن جالبي است  برای خواننده ي انگليسي زبان چون هم به  انگليسي و هم به فرانسوي چاپ شده است.متن انگليسي توسط الن سيکسوس بازخواني شده و در بعضي جاها باز نويسي شده است...اهميت اين کتاب از دو نظر است .اول اشنايي با نوشتار زنانه که سيکسوس در 1977هدف ان را چنين توصيف کرد:تصويري از سيماي m/other:
لحظه اي که من زاده شدم  به لرزه درامدم:از ترس جدا شدن،ترس از مرگ.من هول از مرگُ من دست مرگ را در کار مي ديدم.من ان زخم را ديدم،بدشکل،،فلج شده  کشتارشده از لحظه اي که چشمانم به ديدن باز شد.من کشف کردم   که ان صورت کشنده بودو من مجبور بودم،ان را به عقب برانم در هر لحظه از هيچ بودگي.به خاطر ترسم من بر عشق تکيه زدم ،من تمام نيروهاي زندگي را بيدار کردم،عشق را در اغوش گرفتم ،با روح و کلمات،تا مرگ را از پيروزي بازدارم.از ديد سيکسو عشق ورزيدن،تيمارداري،ناميدن انچه بي معنا و پوچ شده .ارجحيت های زندگی بشریست. و دوم اینکه سیکسو درین متن خود با نوشتار زنانه می نویسد علاوه بر انکه ویژگیهای ان را شرح می دهد.

to live the orangeاولين خوانش او از کلاريس ليپکتورنويسنده ي برزيلي است.سيکسو نوشته هاي او را در 1978 کشف کرد واين نوشته ها تاثيري عميق و مداوم بر او به عنوان نويسنده و منتقد ادبي گذاشتند.اينجاست که او لذت خود را از يافتن نويسنده اي که هم مونث و هم زن است در"ده سال در برهوت کتابها"که توسط مردها نوشته شده بودند بيان مي دارد. 

همانطور که مترجم انگلیسی به ان اشاره می کند دشواریهای زیادی در ترجمه ی متون سیکسو وجود دارد چون علاوه بر اینکه هر ترجمه ای  به ناچار از متن اصلی فاصله می گیرد متون سیکسو از انجاییکه او بر ابعاد مختلف زبان احاطه دارد به ترجمه بسیار حساسترند.با وجود همه این مشکلات از انجاییکه اهنگ کلام سیکسو رودخانه ای خروشان را در روحم به جریان دراورد بران شدم که ترجمه ای از متون او را در وبلاگم بگذارند.بی شک اساتید محترم با راهنمایی هایشان به من یاری خواهند رساند.

زیستن با پرتقال

 و زني وجود دارد که آرزو ندارم از و حرف بزنم،نمي خواهم گفتگويم را با او قطع کنم،نمي خواهم با کلماتي سخن بگويم که مرا از چيزها جدا مي کنند و سروصداي قدمهايشان  صداي تپش چيزها را مي پوشاند، نميخواهم با ان کلماتي حرف بزنم که بر چيزها فرود امده اند و لرزش انها را محو کرده اندو چيزها را ناهماهنگ کرده اند و انها را کر کرده اند.
من از سقوط کلمات بر  صدايشان مي ترسم.من مي توانم صدايي را ستايش کنم:من يک زنم:عشق ان صدا و هيچ چيز قدرتمندتر از  لمس صميمانه ي يک صداي پنهاني  نيست،عميق  و نهفته : اولين تابش صدا  که پيش مي ايد تا قلب از نو زاده شده را لمس کند.قلب من از ان صدايي است که  از ميان تاريکي مي درخشد تا به نهايت نزديکي  برسد و انرا نگاه دارد.
کساني وجود دارند  که  من نمي توانم با انها به جز با کلماتي  که  بدون صدايند صحبت کنم.بدون عشقي براي ظرافت بي نهايت صدايشان.

بدون حضور در  لطافت نزدیکیشان.کساني که سخن گفتنشان انقدرعميق ،انقدر جديست که صدايشان از وراي  چيزها عبور مي کندو انها را برمي داردو انها را به ارامي ميشويد،

و کلمات را در دستانش مي گيرد و انها را با ظرافتي  بي نهايت به چيزها نزديک مي کند،تا بنامد چيزها را و ارامش ببخشد به انها  بدون شتاب و ترساندن انها.
زناني وجود دارند که سخن مي گويند تا مراقبت کنند و حفاظت کنند،نه اينکه به چنگ اورند ،با صداهايي اغلب نامرئي
ملتفت و دقيق چون انگشتان نوازنده اي چيره دست،

وپر شتاب همچون منقار پرندگان،

اما نه با زور يا معنا،صداهايي که نزديک چيزها مي مانند،

همچون سايه هاي درخشانشان،

تا بازتاب دهند چيزها را با همان ظرافتي که دارند مانند نوزاده اي.
انهايي وجود دارند که صدايشان چون شعله ي فرو کشيده ي چراغي به زحمت شنيده مي شود،به ارامي نزديک و نزديکتر مي شود به راز چيزها،از راههاي نهاني تا عمق زمين پايين مي رود ،دامن مي گسترد،روح لرزان را لمس مي کند،به موسيقي زمين گوش فرا مي دهد،کنسرت زمين با همه ي چيزها،
زناني وجود دارند که اهنگ صدايشان ما را به لحظات افرينش زندگي مي برد.اگر انها بنويسند نوشته هايشان به ارامي احاطه مي کند تولد زندگي را.

انها به من مي اموزند که احساس يک دانش است.و نوشته هاي انان صداهايي هستند که در دستهايشان تغيير يافته ند تا ارام روح ما را لمس کنند ،وقتي ما در جستجوييم  نياز داريم که  از جستجوي انچه  که در بودنمان بيشتر رازواره است دست برداريم.
چون صداي يک زن قلب ما را از خواب بيدار کرده است.
صداي يک زن از دوردستها به گوش من رسيد،ماننند صدايي از افرينش،

ان صدا به من بصيرتي مي بخشد که من داشته ام،بصيرتي صميمانه،بي ريا و دانا،قديمي و تازه مانند زردي و بنفشي بنفشه هاي
باز يافته،اين صدا براي من ناشناس بود،در دورازده اکتبر 1987 به من رسيد،اين صدا در جستجوي من نبود،ان نوشته شده بود به هيچ-کس،به تمام زنان،به نوشتن،به زباني بيگانه.من به ان زبان حرف نمي زدم،اما قلب من ان را درک مي کرد،و کلمات خاموشش در تمام رگهاي زندگي من خودشان را ترجمه کردند به خون ديوانه،به خون -لذت.
نوشته با گامهاي فرشتگان پيش امد،زماني که من چنان از خودم دور بودم،تنها در انتهاي بودني محدود،نوشته هاي من-دلتنگي ازچنان تنهايي ي،پيامهاي غمگينتر و غمگينتر مي فرستادند"من ده سالست که در برهوت کتابها سرگردانم،بدون يافتن يک پاسخ."جملاتم کوتاه و کوتاهتر مي شدند:"اما هدف کجاست؟"بيشتر و بيشتر بيگانه مي شدم،"شاعرانگي کجاست؟،"حقيقت؟"
اغلب ناخواندني،پيامهاي ترس بي دليل،"شک،سرما،کوري؟"،مي ترسيدم که ديوانه شوم،مدتها بود که توانايي گوش دادن به خودم را نداشتم،مي ترسيدم که ان صدا پژواک جنونم باشد،کشف خود چيزي مطلقا غير مدرن بود،نامناسب بود،unrecycled،چنان جنوني که تن سپردن به تقاضاهايش غير ممکنست،پيش رفتن به ميل خواهشها،در گورستان-روزها،
تا اوازهاي جوان به نرمي پيش امدند،سرشار و باز،پهناور و معصوم همچون زمان سرودخوانان،اما چنين امدني به سرزمين ما،جايي که تمام زبانها خشکيده بودند ،جايي که چيزي جز جانهاي خوگرفته به عظمتشان وجود نداشت،جايي که من احساس گناه مي کردم ازينکه نوشته هايم از رئاليسم به دورند،-تلاشي سرسام اور براي نوشته هايي از همان سنخ،از منشا انساني،که مي اموخت چگونه چيزها را با کلماتي بناميم که هنوز زنده اند،نزديک چيزها،و گوش دهيم به صداي نفسهايشان"گناه،معصوميت،غرورشان،نوشته هاي من،گناه معصوميت،من به تنهايي مسئول تمام نقائصشان بودم:و گاهي من 
قضاوتشان مي کردم،گاهي خودم را محکوم مي کردم،من تبرئه مي کردم،من  نوشته هایم را قضاوت مي کردم.و بنابراين:
به خودم حمله مي کردم،از خودم دفاع مي کردم،به نوشته هایم حمله مي کردم.و گاهي خودم را براي داشتن نوشته هاي مذهبي سرزنش مي کردم،-
يک نوشته امد،با دستهايي که در تاريکی سوسو مي زدند، در تاريکي، وقتي که من توانايي کمک کردن به خودم را نداشتم،
نوشته هايم چنان دور بودند در جمود تنهاييم،چنان نزديک به رودخانه اي خشکيده،نه باران،نه شبنم،همیشه در خواهش  از منُ .

فراموشي،من ان را فراموش مي کنم،من ارزومند فراموشيم،نه غذا ،نه به چنگ اوردن.

من بيش ازين چيزي نگفتم،من از صدايم مي ترسيدم،

من از صداي پرندگان مي ترسيدم،

و از تمام صداهايي که از بيرون تماشايم مي کردند.

وبيرون هيچ نبود جز هيچ چيز.

و همه چيز خاموش بود.

ان نوشته زماني مرا يافت که من براي خودم يک گمشده بودم.

بيش از يک نوشته،بزرگترين نوشته،نوشته ي روزهاي ديگر،

نوشته اي خاکي -زميني،نوشته ي گياهي زماني که زمين مادر-فرمانروا بود،يک بانوي خوب،و ما در سرزمينش به مدرسه ي رويش مي رفتيم،
او به من اموخت که خواستن نمي گريزد از پرسشي که حلقوم مرا پر مي کند،

با سکوت خشکش ،با سکوتي خنثي و کر،زماني که من حتا از خودم گم شده بودم،

و روحم انقدر دور بود،نوميد و پس رفته،

که حتا موسيقي به ان نمي رسيد.

همه چيز پژمرده بود،موسيقي هولناک بود،سرودها رنگ پريده بودند،موسيقي گذشته بود و برنمي گشت،

موسيقي مرده بود،حتا موزارت سکوت کرده بود،

و نام موزارت ديگر اشک را از سنگ جاري نمي کرد و موسيقي بايد چنين کند،

و در چنين تبعيد کشنده اي هيچ باوري وجود نداشت ،

جايي که در ان هر چيزي تنها رها شده بود تا نفس بکشد،روحي بدون گستردگي،بدون خاطره،بدون ناشکيبايي،نه  چندان بزرگتر از يک قطزه اشک،.

انچه در نهايت براي يک زن مي ماند و من به ان عشق مي ورزم اخرين اشک است.و من اين اشک را در پاسخ به يک سوال خوب دادم،نقطه اي که بر عليه نوشتارم چرخيده ام"شما چه چيز مشترک با ديگر زنان داريد؟وقتي دستانتان نمي تواند چيزي بسيار نزديک به شما را پيدا کند؟وقتي دستانتان حقيقت يک پرتقال را درنمي يابد
در سکوت من از پرتقال مي گريختم
نوشتار من از صداي رازالود پرتقال مي گريخت
نوشته ي من از راز صداي پرتقال مي گريخت
من شرمزده جا مي ماندم،چون از در دست گرفتن ميوه و پرپر کردن ان ناتوان بودم،دستان من خيلي تنها بودند،

و درين تنهايي دستانم قدرت باور داشتن پرتقال را از دست داده بودند،من در جدايي کامل از پرتقال بودم،من با خودم فقط در شرم و ياس مشترک بودم،

دستان من چيزي از ان خوبي نداشتند که خوبي پرتقال را درک کنند،پري پرتقال را،نوشتار من از پرتقال فاصله گرفته بود،نمي نوشت پرتقال را،نمي رفت به ان،ان را صدا نمي کرد،اب پرتقال را به لبانم نمي رساند.
از دوردستها،جايي جدا از تاريخ من،صدايي براي جمع کردن اخرين اشک پيش امد،

براي نجات پرتقال .او کلمات را در گوشم نشاند،در جايي درست نزديک پرتقال تا بيدار شود در پستانهايم و بيرون بجهد از حوضچه ي قلبم.

فقط صداهاي خاص اين قدرت را دارند.من همبشه اطمينان داشته ام

.او پرتقال را به دستهاي صحرازده ي نوشته ي من راند و با نزول نارنجي او چشمهاي نوشتارم را باز کرد که انقدر .بي روح و پوشيده از پرده هاي سفيد بودند.

و اين يک کودکانگي بود که عقب دويد تا اشنا شود با پرتقال و فورا جشن گرفت.

براي ما کودکي تاريخ طبيعي پرتقال است.خويشاوندي نزديکي بين پرتقال و دختربچه وجود دارد.

يک ارتباط ديرين.پرتقال خيلي جوانست،
جريان پرتقال خود را تا انتهاي بدنم پيش مي راند.
پرتقال نزديکترين ستاره است.من در تمام زندگيم به به ان مي انديشيده ام،

من با تمام انديشه ام به سمت ان مي رفتم.من قطعه اي از ان را در دستم دارم.من ديدم جهاني که پاسخ به پرسشهايم را پنهان کرده بود قرمز-طلايي بود،

يک کره ي درخشان،اينجا و فردا،روز سرخ از شب سبز نازل شد.
من مي پرسيدم:من چه چيز مشترکي با زنان دارم؟

از برزيل صدايي پيش امد تا پرتقال گمشده را به من باز گرداند""نياز به رفتن به سزچشمه ها.به سادگي فراموش کردن سرچشمه ها.امکان نجات يافتن با صداي با طراوتي که از سرچشمه امده است.نياز به پيش رفتن درتولد-صدا
و ما نيازمنديم به تمام زناني که صدايشان شييه دستهاييست که روحمان را لمس مي کنند وقتي در جستجوي رازهاييم.
 .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

از نحوه ی زنگ زدنش شناختمش.بعد هم تق تق کفشهای پاشنه بلندش را شنیدم.در را باز نکرده بودم که تو امد در حالیکه روسریش دستش بود.گیره ی مویش را باز کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد گویی می خواست از یوغی رها شود.گونه هایش گر گرفته بود و با هیجان حرف می زد:اخرش یاد گرفتم.ببین،باور کن اصلا کاری ندارد.فقط باید به موقع بپری و دستهایش را مستقیم روبرویش نگاه داشت انگار می خواست از فراز صخره ها به دریایی عمیق بپرد.

-اینطوری و بقیه اش خودش پیش می رود.

به رفتارش عادت کرده ام.از دوره  راهنمایی با هم دوست بوده ایم.وقتی چیزی به کله اش بزند دست بردار نیست.

گفتم:بشین.چای اماده است.به موقع امدی و کیک را که هنوز داغ بود روی میز گذاشتم.

گفت:باورت نمی شود .هیچ کاری ندارد.باید به موقع بپری با یک موسیقی ناب.با خودم اورده ام.ایناهاش.

روبرویش نشستم و روزنامه را به دست گرفتم.

-بیا بیرون.خواهش می کنم .یک لحظه .سی دی را دست گرفته بود و با حرارت حرف می زد:صبر کن الان می بینی.از جایش بلند شد و سی دی را در دستگاه جا داد.

-صبر کن.اینطور نمی شود.با این هوای خفه.

به چابکی از چارپایه بالا رفت و با حرکتی سریع پرده ها را کنار زد.حصیرها را بالا کشید و پنجره را باز کرد.داشتم چایم را می نوشیدم .نسیمی وزید.پرده ها را تکان داد و با خود بویی تلخ اورد.بوی از دوردستها،بوی یک گیاه.موسیقی اغاز شده بود.یک سمفونی از موتزارت بود.پرده ها موج زدند و موهایش اشفته شد.-

-گوش کن.درست باید به موقع بپری.

گفتم:گوش کن مرجان.خلباری کافیست.می نشینیم و عصرانه مان را می خوریم وموسیقی گوش می دهیم.شنیدی؟

چشمهایش برق می زد.پره های بینیش مثل یک مادیان وحشی می لرزید.تازه متوجه لباسش شده بودم.پیراهنی از کتان نازک شیری رنگ با دامنی پرچین که حاشیه هایش برودری دوزی شده بود.بالاتنه ای تنگ که با هر نفسش بالا و پایین می رفت.بوی تلخ گیاه از لای چین پرده ها پیش می امد.موج می زد و در دالانهایی نا دیدنی پیچ و تاب می خورد و در سرم رشته رشته می شد .گفت:حالا نگاه کن.الان یک قصر می شوم.

دستهایش را بالا برد .پیچ و تابی خورد.دور خودش چرخید.موهای بلند سیاهش موج زدند و ناگاه قصری جلوی چشمم پدیدار شد.قصری بلند با پله های پیچ در پیچ مرمرین .با طارمی های زیبا و گلهای درشت قرمزی که دورشان پیچیده بودند.با پنجره های بلند و جامهای تابناک پنجره ها  و او بر پله های سفید مرمر می چرخید و بالا می رفت.یک لحظه ناپدید شد و حالا از بالکنی با سایبانی از شاخه های مو و خوشه های درخشان انگور نگاهم می کرد و فریاد می زد:دیدی ؟نگفتم کاری ندارد و دوباره شروع به چرخیدن کرد.از پله های بعدی بالا رفت.دنباله ی پرچین لباسش روی پله ها کشیده می شد.شاخه های رز به دامنش می چسبیدندو اوبا ظرافت کنارشان می زد.حالا به ایوان بعدی رسیده بود.از روی نرده هایی که یاسهای زرد و سفید دورش حلقه زده بودند خم شده بود و چیزی را فریاد می زد.موهایش اشفته بودند و باز به سرعت شروع به دویدن کرد.حالا بسیار بالا رفته بود.داشت دشتها را نگاه می کرد.گندمزار را .درختهایی که در باد تکان می خوردند و برگهای لرزان سپیدار ها را که مانند پروانه رنگ به رنگ می شدند.موهایش مثل رشته های دود در هوا موج می زدند.صدایش را باد می برد.پرده ها تکان می خوردند و بوی تلخ را پیش می اوردند و من فکر می کردم :گلی بنفش  رنگ بود ،بنفش بود حتما.

حالا خیلی دور شده بود.تنها سیاهی موهایش را می دیدم و دستهایش را که به من اشاره می کرد.داشت صدایم می زد.از انجا رودخانه مثل رشته ی درخشان پرپیچ و تابی دیده می شد با دشت سبزی در حاشیه اش که زیر افتاب برق می زد و تا دامنه ی کوههای بنفش پیش می رفت.خانه ها به کوچکی قوطی کبریت بودند و خیابانها کلاف های درهم خاکستری.

دوباره از نرده ها ی پلکان خم شده بود و صدایم می زد.باید راه می افتادم.پالتوم را پوشیدم و دکمه هایش را بستم.چکمه های خیسم را ازکنار شوفاژبرداشتم و بندهایش را گره زدم.دنبال دسته کلید گشتم و پیدایش کردم.از خانه بیرون امدم.ابرهای سفید در اسمان سرگردان بودند.حیاط قصر از سنگهای مرمر قدیمی و ترک خورده پوشیده شده بود.بوته های خار لابلای ترکها رسته بودند و در باد سردی که می وزیدسر می جنباندند..دیوارهای سیاه سنگی و پیچکهایی که  بالا رفته بودند و در هر شکافی چنگ انداخته بودند پیش رویم بود.دری اهنی به سنگینی باز شد.یک راه پله ی مارپیچ تاریک ظاهر شد که به پایین می رفت.دیوارها نمور و سرد بودند و قطره های اب از درز سنگها به بیرون تراوش می کرد.به دری رسیدم که قفل بزرگی بر ان زده بودند. از لای نرده ها سرداب بزرگ متروکه ای را دیدم.نه اینجا نبود.مسیر پله ها را پیش گرفتم و پایین رفتم.از دالانهای سیاه و از انبارهای در بسته ،از سردابهایی پر از نعره های به جا مانده ،از سیاهچال هایی که یکنفر به زور در ان جا می گرفت گذشتم.بوی تلخی در مشامم پیچیده بود و شاید از سردی هوا بود که دردی در شقیقه ام تپیدن گرفت.اول ارام و تحمل شدنی و هرچه پایینتر می رفتم شدیدتر می شد .گوشهایم صدا می دادند و دلم داشت به هم می خورد و درد مثل مار در پس جمجمه ام حلقه می زد و من پیش می رفتم.می دانستم که درجایی سیاهچالی تاریک و ساکت  انتظارم را می کشد.جایی که از نورهای برنده واز صداهایی که روحم را خراش می داد اثری نبود.جای که می شد چشمهایم را برهم بگذارم  تا ان گیاه تلخ و وحشی و هرزه در اعماق کاسه ی سرم رشد کند و برگهای سبز ریز و گلهای کوچک بنفش به بار بیاورد و ارام و خزنده پیش بیاید و از حدقه ی چشمانم از سوراخهای گوش و بینیم و از شکاف های جمجمه ام بیرون بزند و دور پیکرم بپیچد و باز  غنچه کند و به گل بنشیند ،گلهای بنفش تیره؛گلهای سیاه.

می توانستم ببینمش که بر فراز قصر ایستاده دستهایش را به سوی هلال ماه دراز کرده که در خمش ستاره ای چشمک می زند.می توانستم گونه های سرخ و چشمهای درخشانش را ببینم و گیسوهای اشفته اش را و ذرات ریز عرق را بر پیشانی بلندش.

دکمه  ترقی صدا کرد.گفت:دیدی؟نگفتم می توانم؟

خسته و شادمان بود.کلید برق را زد.درد جا خوش کرده بود در نیمه ی چپ سرم و سوراخهای بینیم تیر می کشید.گفت:چته؟مریضی؟انگشتانم را بر شقیقه ام فشردم.به ارامی پنجره را بست و پرده ها را کشید.دستم را گرفت:بیا اینجا.روی کاناپه دراز بکش.من می دانم.باید تاریک باشد.

بوی گیاه تلخ که اسمش را به خاطرنمی اوردم همه جا پیچیده بود .

-بخواب.چشمهایت را ببند.من بلدم.الان دارچین می اورم روی پیشانیت بمالی و یک فنجان قهوه ی غلیظ.می دانی قهوه برای میگرن خیلی خوبست.صبر کن.الان حاضر می شود.

صدای به هم خوردن ظرفها را در اشپزخانه می شنیدم.تاریکی همه جا را پر کرده بود و ان بوی عجیب.

-مسکن نه.اصلا.عادت می کنی.خاله ی من همیشه.اه کو این قهوه جوش؟خودم پیدایش می کنم.کاری ندارد.فقط باید چشمهایت را ببندی.الان شومینه را روشن می کنم.

داشت پودر دارچین را که خیس کرده بود روی پیشانیم می مالید:یک کمی می سوزد اولش،بعد راحت می شوی.من می دانم .و قهوه الان اماده می شود.

شعله ی شومینه  سایه ها را بر دیوار می لرزاند.ارام و رها بودم.بوی قهوه در همه جا پیچیده بود  و کفشهایش جلوی در نبود.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

  • چه می خواهیم از یک داستان ؟
  • چرا هر متنی که می نویسیم ناگاه دستخوش خلجانی ناگفتنی می شویم؟چرا ناگهان می خواهیم متنمان،داستانمان و حتا روحمان را از هم یدریم چرا که نتوانسته ایم انچه را که احساس می کنیم بنویسیم؟چه هست ان چیزی در داستانهای ماندگار که ماندگارشان می کند؟چرا عربی و مردگان جویس هربار که می خوانیم تازه ترند؟چه هست در کلیسای جامع کارور که هر چه می خوانیم به چنگش نمی اوریم و تشنه تر میشویم؟انگشتان ماهر مرد نابینا گویی روحمان را لمس می کنند و پیش می روند. بر چه بخشی از وجودمان چنگ می زند که دوباره و چندباره می خوانیمش؟
  • این داستانها با لحنی ملایم و ارام همچون صدای مردگان(تعبیر صدای مردگان از خودم نیست از جایی خوانده ام که به خاطر نمی اورم)شروع می شوند.صدا انقدر ارام و لحن انچنان بی تفاوتست که برای شنیدن باید تمام حواسمان را متمرکز کنیم باید تمام وجودمان را به داستان بسپاریم .در تب و تاب کشف معنای ان لحن بی تفاوت پیش می رویم.کلمات چون پیچکی بی صدا ارام ارام دورمان می پیچند و محصورمان می کنند .بیم ان می رود که در غرقابی غرقه شویم و ناگاه پیچک بدل به ماری می شود و نیشش را فرو می برد در روحمان در قلبمان.گزیده می شویم بی انکه بدانیم چرا و چگونه.
  • در داستان کوتاه گربه ی زیر باران  مرد در یک روز بارانی می خواهد داستانش را بنویسد اما زنی در اتاقست که قرار ندارد.ارزو می کند که موهایش بلند بود و می توانست پشت سرش کلافشان کند ومدام حواس نویسنده را پرت می کند و ناگهان هوس می کند که یک گربه ی کوچک داشته باشد.چرا این داستان  ضرب المثلی برای داستان کوتاه شده است؟زن چه می خواهد؟یک گربه ی کوچک؟عشق؟یک کودک؟جوانی از دست رفته؟دلتنگ زادگاهش است؟زن در یک اتاق محصور در یک روز دلگیر بارانی چه می خواهد؟اینجاست که ناگهان به یاد نیچه می افتیم :زن چه می خواهد؟"اگر بپذیریم که حقیقت زن است و..." با این واژگان بود که نیچه پوزیتیویسم غربی را به چالش کشید:حقیقت از ما چه می خواهد؟واژگونگی کامل فلسفه ی غرب.در این متن کوتاهُ ارنست همینگوی که نمی دانم اصلا نیچه می خوانده است یا نه، به راز بزرگی دست می یابد.رازی که به خاطر تاویل پذیریش چندین قرن است که فیلسوفان را به مباحثه کشانده است. اگرچه حتا از عصر افلاطون بر سر ان بحث بوده است.وارد مباحث فلسفی نمی شوم .تسلطی  هم بر این متنها ندارم.فقط یاد اوری می کنم که این سوال را دریدا با تاویل دیگری دنبال کرد:خواننده چه می خواهد؟او جای زن یا حقیقت نیچه را با جای مخاطب عوض کرد و صدها مقاله نوشت.
  • هدفم این بود که نشان دهم در داستان باید چنان نقطه ی تابناکی وجود داشته باشد که به قول جویس مانند یک تجلی بر ما ظاهر شود و من کمی ان را تغییر می دهم :داستان می تواند تجلیگاه یک سوال باشد.سوالی که هرگز برای ان پاسخی نیافته ایم.داستان می تواند نوعی هستی شناسی باشد.در داستان عربی جیمز جویس پسرک نوجوانی ناگاه در یک بازار ناشناس دچار حالت تجلی می شود،من اینجا چه می کنم؟همزمان گونه های ما از شرم و اضطراب گلگون می شود،ناگهان دوازده ساله می شویم،معلق و مضطرب در دنیایی که هیچ کجایش را نمی شناسیم.من چه می کنم؟من در کجای جهان ایستاده ام؟
  • من کتاب حریم را شاهکار فاکنر می دانم زیرا او تمپل را افرید که هنوز که هنوزست در چشمان شیشه ای و پیکر ظریف عروسک مانندش می نگرم تا رازش را دریابم.هنوز پاپای با سگرمه های درهم و حرکات تند عصبی  مانند یک راز پیچیده و درک نشدنی  بر روحم خط می کشد.هنوز دو چشم اب اورده مثل"دو تف خشکیده"را در چهره ی پیرمرد اول داستان حریم می بینم و از خودم می پرسم این چشمها چه می گویند؟و می اندیشم به داستان "مردگان "جیمز جویس:برف بر همه ی رودخانه ها می بارید...."و در فضای میهمانی شام شناور می شوم.
  • به قول نیچه"اگر از ارتفاعی مناسب بنگریم همه ی چیزها سرانجام به هم می رسند:اندیشه های فیلسوف،کار هنرمند و اعمال نیک.
  • و چه راه دشواریست پیوسته نوشتن و نوشتن و نوشتن و چه لذتی دارد خواندن و خواندن و کشف کردن..و بی اختیار به یاد شعری از پسرم کاوه می افتم

    این تن تو است

    که در تاریکی مهارش می‎کنم

    یا خودِ خود تاریکی است

    که قوام یافته و دلفریبی میکند....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

ناامید به سقف،گوشه های دیوار خیره شدم.دنبال روزنه ای می گشتم که نور از ان گذر کند اما چیزی پیدا نکردم.کارگرها با کفش تو امده بودند و زیر بار کتابخانه نفس نفس می زدند.با قاطعیت از مربعها رو گرداندم و اتاق خواب را نشانشان دام:ببریدش انجا.

در حالیکه با اضطرابی عجیب وسایل را می چیدم دقیقه شماری می کردم که شب برسد.زمان کش می امد و من مدام خودم را در حال نگاه کردن به ساعت غافلگیر می کردم.یک نگاهم به عقربه های ساعت بود که خونسرد و تنبل پیش می رفتند و نگاه دیگرم به ان دو لکه ی مشئوم سفید که ساکن و لجوج سر جایشان ،جای خودشان ،خانه ی خودشان ایستاده بودند و مرا همچون مزاحمی که خلوتشان را بر هم زده می نگریستند.

خانه مرتب شده بود.پرده ها را هم اویختم ،پرده های کتان لیمویی رنگ با گلهای ریز عنابی.شام هم اماده بود.شوید پلو که عطرش خانه را برداشته بود.چایی خوشرنگ و خوش طعم ومن حمام کرده و خسته پشت میز چوبی کوچک توی اشپزخانه نشسته بودم و فکر می کردم که اگر این مربعهای سفید می رفتند و گم می شدند خوشبخترین زن جهان بودم.شب شده بود ولی ان دو مربع همچنان سر جایشان ایستاده بودند.

فکری به خاطرم رسید.میز را کشیدم روی مربعها و گلدان چینی را رویش گذاشتم.عجیب بود.مربعها بالا امدند و روی میز نشستند بی انکه سایه ای از گلدان روی رومیزی بیفتد.

با خودم گفتم:توهم است توهم و پریشان و مضطرب می دیدم که توهم نیست.زیر میز تاریکست و روی میز دو لکه ی سفید شناور

که هر جا می روم تعقیبم می کنند،که چیزی می گویند،پچ پچ می کنند،جیغ می زنند و تا برمی گردم ساکت سرجایشان می نشینند.

.خواب دیدم کشتی با بادبانهای سفید بر امواجی متلاطم پیش می رود بی انکه بادبانها تکان بخورند.توی بستر نشستم و ماه را تماشا کردم که نرم نرمک از لای شاخه های سپیدار از عرض پنجره گذشت و ناپدید شد.خوابم برد و خواب دیدم روی کره ی ماه هستم و هرچه می کنم پاهایم به زمین نمی رسد.باید می گریختم چون موجودی داشت نزدیک می شد.بی انکه ببینمش پیش می امد.موجودی بزرگ  که دیده نمی شد اما هر آن سر می رسید.دوباره در بستر نشستم .

روز بعد بی انکه نگاهشان کنم صبحانه خوردم.برای رفتن به کارخانه اماده شدم .تا دم در رفتم اما بی اختیار برگشتم و لگدی به میز زدم.گلدان واژگون شد و بی صدا شکست و.میز را کنار کشیدم.قالی را عقب راندم و گذاشتم دو مربع سفید روی سرامیکهای سرد بلمند.

توی اشپزخانه که بودم مدام می دیدم که به من خیره شده اند.توی هال که می نشستم روبرویم چشم در چشمم می دوختند بی انکه پلک بزنند.کتابخانه و میز را کشیدم توی اتاق خواب.عصرها با لیوان چایی به دست پاورچین پاورچین از کنارشان می گذشتم و به اتاق می رفتم.در را می بستم و پشت میز رو به پنجره ای که سپیدارها در قابش بال می زدند می نشستم و کتاب می خواندم.

یک روز عصر گذارم به تئاتر شهر افتاد.بلیتی خریدم و توی سالن تیره رنگ منتظر نشستم.پرده ها کنار رفت.نورها پیش امدند.نغمه های موسیقی اغاز شدند.هنرپیشگان به میدان امدند.موسیقی اوج می گرفت.پایین می امد.شاد می شد.اندوهبار می شد.ترنم کنان گذر می کرد.نورها سفید می شدند،سرخ می شدند،ابی و نارنجی می شدند.هنرپیشه ها با نورهایشان پیش می امدند،نورهای دایره ای شکل،بیضی شکل در حالیکه بچه می شدند،پیر می شدند،جوان می شدند،می خندیدند،می گریستند،می چرخیدند.شاداب می شدند،می مردند،زنده می شدند و نورها مدام از رنگی به رنگی از اهنگی به اهنگی می دویدند،نفس نفس زنان و در پایان هنرپیشه ها دست در دست روی صحنه امدند.زیر نوری نارنجی ایستادند.مردم کف زدند.هنرپیشه ها تعظیم کردند.همه شان شاد بودند.مردی سبد گلی به هنرپیشه ای داد.خانم هنرپیشه خندید.گونه هایش چال افتاد.لباسش قرمز و چین دار بود.چراغها روشن شد.اشکهایم را پاک کردم.برگشتم به خانه.از کنار مربعها گذشتم.رفتم توی اتاق خواب و در را بستم.

در سه ماهی که گذشت مرتبا به تئاتر می رفتم.بعضی نمایشها را چند بار تماشا کردم و وقتی بلند می شدم که به خانه برگردم به خودم می گفتم برو برو مربعهایت منتظرند .انوقت زیر باران در حالیکه قدمهایم را تند می کردم تا خانه می امدم و برگهای زرد و نارنجی چنار توی هوا موج می زدند ،شانه ام یا گونه ام را لمس می کردند ،بر مانتویم می لغزیدند و من در حالیکه از چاله ها ی اب می پریدم به خانه می امدم.شب پنجره را می بستم و در بستر دراز می کشیدم و می کوشیدم به ان خواب فکر نکنم به ان خوابی که هی تکرار می شد:کشتی انگار بر ابهای خروشان معلق بود.تکان نمی خورد.نسیمی نمی وزید.توی دالان دراز پیش می رفتم و در اتاقها را یکی یکی باز می کردم.میزهای واژگون،کتابهای پاره پاره در این یکی.بستری اشفته در اتاق بعدی.شیشه های شکسته و ظروف پراکنده بر کف زمین در بعدی.کلاهی وسط  دالان.روبانی.سبدی شکسته.کوزه ای که قل می خورد و قل می خورد.یک نفر انجا بود.من می دانستم.یک نفر که مخفی شده بود.یک نفر که منتظر بود.با ترس پیش می رفتم و به خاطر می اوردم که دیشب جشن بزرگی بود،زن جوانی در لباس سرتاپاسفید با روبان لیمویی رنگ بر گیسوان بلند سیاه،ملوانی افتابسوخته با بازوهایی عضلانی ،زن مسنی که در حال حرف زدن سرش را تکان می داد و به گوشه ای می نگریست،یک دختر کوچک هشت ساله با موهای بلوطی رنگ و چشمان درشت،بی نهایت درشت.پیش می رفتم و به دنبال اثار میمهانی شب گذشته می گشتم.کشتی اما ساکن ایستاده نفسش را حبس کرده بادبانها مثل دو ورق کاغذ بی جنبش در اهتزاز و انجا بر فراز موجها  حتما نسیمی می وزیدو شب قبل جشنی بود.شک نداشتم.از دالان دراز بیرون می امدم و ناگهان روی عرشه میزهای واژگون،ظروف شکسته،خرده شیشه ها .انگار هزار سال گذشته بود.غذا ته ظرفها کپک زده بود.روبان کهنه ای به پایه ی میزی گر کرده بود و انکه پنهان شده بود پیش می امد و من صدای نفسش را می شنیدم و می گریختم .می گریختم در حالیکه از روی جنازه های فاسد شده عبور می کردم در حالیکه پاشنه ی کفشم در کاسه ی سری حدقه ی چشمی در شکمی نرم و باد کرده فرو می شد.می دویدم و او نزدیک می شد.صدای نفسهایش را در گوشم و هرم نفسش را بر گونه ام احساس می کردم و در بستر می نشستم  نفس نفس زنان.

زیر در ملافه ای چپانده بودم.توی سوراخ کلید را با پنبه پرکرده بودم مبادا که بلغزند و وارد شوند و مرا در خواب غافلگیر کنند در ان لحظه ای که از روی اجساد می گذرم.

اواخر پاییز به خانه ی جدید نقل مکان کردم.مهندس رفته بود و ساختمان بزرگ و دست و دلباز رو به افتاب لمیده بود.پنجره ها بزرگ بودند و از هرسو رو به حیاط باز می شدند که د ورتادورش کاجهای پیر ،متفکر ودر خود زمزمه می کردند.باغچه خود را یله کرده بود تا هرجور گیاهی که می خواهد بروید.لادنهای شاد شیطان دست زیر گونه ها نهاده افتاب را تماشا می کردند.تاج خروسهای سرما خورده با برگهای اویزان دانه های سیاه براقشان را فرو می ریختند.علفها همه جا را گرفته بودند و همچنان پیش می امدند ،از مرز باغچه می گذشتند و از لابلای شکاف بین موزاییکها سر بر می کشیدند با گلهای کوچک سفید پیچک بر گیسوان شانه نکرده شان.اثاثیه را که چیدم،چای را که دم کردم ،بوی غذا که همه جا پیچید خسته اما شادمان که روی صندلی رو به باغچه زیر افتاب نشستم یادم امد که چیزی را فراموش کرده ام.به اژانس زنگ زدم و یک تاکسی خواستم.شتابان مانتوم را پوشیدم و شالم را دور سرم پیچیدم.جلوی در اپارتمان پیاده شدم.از مستاجر طبقه ی پایین کلیدها  را پس گرفتم.قفل در را باز کردم و دیدم که مربعهای سفید مثل دو کبوتر کز کرده از سرما وسط هال خالی می لرزند.زانو زدم و به دقت تایشان زدم.لطیف و نرم بودند.گذاشتمشان تو ی کیفم و در حالیکه به خانه برمی گشتم فکر می کردم که کجا پهنشان کنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

به دنبال جوانک شاگرد مغازه ی بنگاهی از پله های کج و معوج خاکستری بالا رفتم و وارد اپارتمان شدم.دیوارها بلند و پنجره ها کوچک و بالا نزدیک سقف بودند.کف هال از سرامیک سفید براقی پوشیده شده بود.در اتاق خواب را باز کردم و به سمت پنجره رفتم و به زحمت بازش کردم.شاخه های سپیدار موج زدند و سرشان را تو اوردند.برگشتم و رو به جوانک  که داشت دری را باز می کرد گفتم:خوبست.همینجا را می خواهم.جوانک گفت:اینجا سرویس بهداشتی.

نگاهی سرسری انداختم و گفتم :مهم نیست.مهم نبود چون قرار بود تا چند ماه دیگر به یکی از خانه های ویلایی کارخانه نقل مکان کنم.رئیس روز اول قول داده بود:به محض اینکه مهندس بازنشسته ای که پستش را گرفته اید خانه را خالی کند.

روز بعد قرارداد را بستم و با سطل و تی و مواد شوینده و وایتکس وارد خانه شدم.پنجره ها را گشودم و شروع کردم به ساییدن سرامیکها و در و دیوار اشپزخانه و حمام.بوی وایتکس همه جا را پر کرده بود و من داشتم از روی نردبان پایین می امدم  تاچایی رادم  کنم ،کتری داشت قلقل می جوشید ُ که ناگهان حس کردم نگاهم می کنند.نفسم را در سینه حبس کردم و با احتیاط پایین امدم.هیچکس  توی هال نبود.پنجره ها بالا بودند و کسی نمی توانست از انجا مرا بپاید.در را از داخل قفل کرده بودم.در حمام را با احتیاط باز کردم.هیچکس توی حمام و توی اتاق خواب نبود.در حالیکه خنده ام گرفته بود به اشپزخانه برگشتم .چایی را دم کردم و روی چارپایه ای نشستم و سیگاری گیراندم.صدای زنگ تلفنم بلند شد.پسرم بود که از تهران زنگ می زد.:مامان جابجا شدی؟ببخش که نمی توانم برای کمک بیایم.البته ،البته می بخشیدم اما دوباره حس کردم کسی توی هال است ،درست پشت سرم و حتا سردی انگشتانی را روی شانه ام احساس کردم.به ارامی برگشتم و دور تا دورم را به دقت نگاه کردم.هیچکس نبود.سرامیک سفید براقتر شده بود.شیشه ها می درخشیدند.فقط مانده بود تمیز کردن کابینتها ی اشپزخانه.در حالیکه چای داغ را مزمزه می کردم فکر کردم که چرا چنین تصوراتی در ذهنم پیدا شده است.افسرده نبودم ،از یافتن خانه ای نزدیک به کارخانه انهم با قیمتی مناسب خوشحال بودم.روز قبل قدمی در خیابانهای دور و بر زده بودم و از یافتن یک سالت تئاتر در خیابان پر درخت پشتی خوشحال بودم.حتا اگر نمایشی اجرا نمی شد خود وجود یک تئاتر احساس خوبی به من می داد.در زندگیم هرگز ترسو یا خرافاتی نبوده ام.تصادفا رابطه ام با گربه ها بخصوص گربه های سیاه خوبست،از روح نمی ترسم ،حتا خیلی وقتها  نیمه شوخی نیمه جدی سعی کرده ام که راهی پیدا کنم تا با یک روح تماس بگیرم چون او حتما می تواند اطلاعات خوبی در اختیارم بگذارد پس چه بود ان حسی که به من دست می داد؟در حالیکه چاییم را می نوشیدم یکباره چشمم به دو مربع سفید وسط هال افتاد.افتابی بود که ز پنجره ها وسط هال افتاده بود.شک نداشتم.با این حال جلو رفتم و لکه های افتاب را وارسی کردم .اما به نظرم رسید ،یک ان اینطور فکر کردم که وقتی وسط مربع ایستاده ام سردم می شود.شانه ام را بالا انداختم و به کارم ادامه دادم اما هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم ونگاهی به لکه های چارگوش می انداختم.دو لکه ی سفید که از یک گوشه شان  روی هم می افتادند.نزدیک غروب کارم تمام شد.پنجره ها را باز گذاشتم.سریع دوش گرفتم و در همان حال که در را می بستم نگاهم به دو مربع سفید افتاد.از جایشان تکان نخورده بودند.هنوز از یک گوشه به هم وصل بودند.اضلاعشان دراز تر یا کوتاهتر نشده بود.با تردید به سمتشان رفتم.خم شدم و روی سرامیک دست کشیدم.سرد بود.انوقت در حالیکه به خودم می خندیدم فکر کردم که اینها لکه های روی سرامیکند.شاید قبلا قالیچه ای روی زمین انداخته بودند و یا میزی را در ان محل گذاشته بودند.مانتوم را دراوردم و دوباره مشغول کار شدم.ظرف وایتکس را کف هال خالی کردم و با تی وایتکس را همه جا پخش کردم.درحالیکه نفسم تنگ شده بود لباسم را پوشیدم ،کیفم را برداشتم و بیرون امدم.

صبح روز بعد ساعت نه جلوی ساختمان اماده بودم.ماشین باربری به زودی رسید و من دوان دوان از پله ها بالا رفتم تا در را باز کنم.بوی وایتکس کم شده بود اما دومربع سفید وسط هال خپ کرده بودند و از جایشان تکان نخورده بودند.اولین کاری که کردم پهن کردن قالی توی هال بود جایی که مربع ها را بپوشاند.بعد مبلهای قدیمیم را دور قالی چیدم و نگران بالای پله ها منتظر ماندم چون کارگرها داشتند کتابخانه را بالا می اوردند  و صدا زدم:مواظب باشید،خواهش می کنم به در و دیوار نخوردو برگشتم و ناگهان دو مربع را دیدم که روی قالی می درخشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  |