تبليغاتX





Powered by WebGozar

ماه در پاگرد پنجم
داستانهای کوتاه و هر از چندی مقاله هایم
در مقدمه ی کتاب می خوانیم:to live the orangesچاپ شده در 1979متن جالبي است  برای خواننده ي انگليسي زبان چون هم به  انگليسي و هم به فرانسوي چاپ شده است.متن انگليسي توسط الن سيکسوس بازخواني شده و در بعضي جاها باز نويسي شده است...اهميت اين کتاب از دو نظر است .اول اشنايي با نوشتار زنانه که سيکسوس در 1977هدف ان را چنين توصيف کرد:تصويري از سيماي m/other:
لحظه اي که من زاده شدم  به لرزه درامدم:از ترس جدا شدن،ترس از مرگ.من هول از مرگُ من دست مرگ را در کار مي ديدم.من ان زخم را ديدم،بدشکل،،فلج شده  کشتارشده از لحظه اي که چشمانم به ديدن باز شد.من کشف کردم   که ان صورت کشنده بودو من مجبور بودم،ان را به عقب برانم در هر لحظه از هيچ بودگي.به خاطر ترسم من بر عشق تکيه زدم ،من تمام نيروهاي زندگي را بيدار کردم،عشق را در اغوش گرفتم ،با روح و کلمات،تا مرگ را از پيروزي بازدارم.از ديد سيکسو عشق ورزيدن،تيمارداري،ناميدن انچه بي معنا و پوچ شده .ارجحيت های زندگی بشریست. و دوم اینکه سیکسو درین متن خود با نوشتار زنانه می نویسد علاوه بر انکه ویژگیهای ان را شرح می دهد.

to live the orangeاولين خوانش او از کلاريس ليپکتورنويسنده ي برزيلي است.سيکسو نوشته هاي او را در 1978 کشف کرد واين نوشته ها تاثيري عميق و مداوم بر او به عنوان نويسنده و منتقد ادبي گذاشتند.اينجاست که او لذت خود را از يافتن نويسنده اي که هم مونث و هم زن است در"ده سال در برهوت کتابها"که توسط مردها نوشته شده بودند بيان مي دارد. 

همانطور که مترجم انگلیسی به ان اشاره می کند دشواریهای زیادی در ترجمه ی متون سیکسو وجود دارد چون علاوه بر اینکه هر ترجمه ای  به ناچار از متن اصلی فاصله می گیرد متون سیکسو از انجاییکه او بر ابعاد مختلف زبان احاطه دارد به ترجمه بسیار حساسترند.با وجود همه این مشکلات از انجاییکه اهنگ کلام سیکسو رودخانه ای خروشان را در روحم به جریان دراورد بران شدم که ترجمه ای از متون او را در وبلاگم بگذارند.بی شک اساتید محترم با راهنمایی هایشان به من یاری خواهند رساند.

زیستن با پرتقال

 و زني وجود دارد که آرزو ندارم از و حرف بزنم،نمي خواهم گفتگويم را با او قطع کنم،نمي خواهم با کلماتي سخن بگويم که مرا از چيزها جدا مي کنند و سروصداي قدمهايشان  صداي تپش چيزها را مي پوشاند، نميخواهم با ان کلماتي حرف بزنم که بر چيزها فرود امده اند و لرزش انها را محو کرده اندو چيزها را ناهماهنگ کرده اند و انها را کر کرده اند.
من از سقوط کلمات بر  صدايشان مي ترسم.من مي توانم صدايي را ستايش کنم:من يک زنم:عشق ان صدا و هيچ چيز قدرتمندتر از  لمس صميمانه ي يک صداي پنهاني  نيست،عميق  و نهفته : اولين تابش صدا  که پيش مي ايد تا قلب از نو زاده شده را لمس کند.قلب من از ان صدايي است که  از ميان تاريکي مي درخشد تا به نهايت نزديکي  برسد و انرا نگاه دارد.
کساني وجود دارند  که  من نمي توانم با انها به جز با کلماتي  که  بدون صدايند صحبت کنم.بدون عشقي براي ظرافت بي نهايت صدايشان.

بدون حضور در  لطافت نزدیکیشان.کساني که سخن گفتنشان انقدرعميق ،انقدر جديست که صدايشان از وراي  چيزها عبور مي کندو انها را برمي داردو انها را به ارامي ميشويد،

و کلمات را در دستانش مي گيرد و انها را با ظرافتي  بي نهايت به چيزها نزديک مي کند،تا بنامد چيزها را و ارامش ببخشد به انها  بدون شتاب و ترساندن انها.
زناني وجود دارند که سخن مي گويند تا مراقبت کنند و حفاظت کنند،نه اينکه به چنگ اورند ،با صداهايي اغلب نامرئي
ملتفت و دقيق چون انگشتان نوازنده اي چيره دست،

وپر شتاب همچون منقار پرندگان،

اما نه با زور يا معنا،صداهايي که نزديک چيزها مي مانند،

همچون سايه هاي درخشانشان،

تا بازتاب دهند چيزها را با همان ظرافتي که دارند مانند نوزاده اي.
انهايي وجود دارند که صدايشان چون شعله ي فرو کشيده ي چراغي به زحمت شنيده مي شود،به ارامي نزديک و نزديکتر مي شود به راز چيزها،از راههاي نهاني تا عمق زمين پايين مي رود ،دامن مي گسترد،روح لرزان را لمس مي کند،به موسيقي زمين گوش فرا مي دهد،کنسرت زمين با همه ي چيزها،
زناني وجود دارند که اهنگ صدايشان ما را به لحظات افرينش زندگي مي برد.اگر انها بنويسند نوشته هايشان به ارامي احاطه مي کند تولد زندگي را.

انها به من مي اموزند که احساس يک دانش است.و نوشته هاي انان صداهايي هستند که در دستهايشان تغيير يافته ند تا ارام روح ما را لمس کنند ،وقتي ما در جستجوييم  نياز داريم که  از جستجوي انچه  که در بودنمان بيشتر رازواره است دست برداريم.
چون صداي يک زن قلب ما را از خواب بيدار کرده است.
صداي يک زن از دوردستها به گوش من رسيد،ماننند صدايي از افرينش،

ان صدا به من بصيرتي مي بخشد که من داشته ام،بصيرتي صميمانه،بي ريا و دانا،قديمي و تازه مانند زردي و بنفشي بنفشه هاي
باز يافته،اين صدا براي من ناشناس بود،در دورازده اکتبر 1987 به من رسيد،اين صدا در جستجوي من نبود،ان نوشته شده بود به هيچ-کس،به تمام زنان،به نوشتن،به زباني بيگانه.من به ان زبان حرف نمي زدم،اما قلب من ان را درک مي کرد،و کلمات خاموشش در تمام رگهاي زندگي من خودشان را ترجمه کردند به خون ديوانه،به خون -لذت.
نوشته با گامهاي فرشتگان پيش امد،زماني که من چنان از خودم دور بودم،تنها در انتهاي بودني محدود،نوشته هاي من-دلتنگي ازچنان تنهايي ي،پيامهاي غمگينتر و غمگينتر مي فرستادند"من ده سالست که در برهوت کتابها سرگردانم،بدون يافتن يک پاسخ."جملاتم کوتاه و کوتاهتر مي شدند:"اما هدف کجاست؟"بيشتر و بيشتر بيگانه مي شدم،"شاعرانگي کجاست؟،"حقيقت؟"
اغلب ناخواندني،پيامهاي ترس بي دليل،"شک،سرما،کوري؟"،مي ترسيدم که ديوانه شوم،مدتها بود که توانايي گوش دادن به خودم را نداشتم،مي ترسيدم که ان صدا پژواک جنونم باشد،کشف خود چيزي مطلقا غير مدرن بود،نامناسب بود،unrecycled،چنان جنوني که تن سپردن به تقاضاهايش غير ممکنست،پيش رفتن به ميل خواهشها،در گورستان-روزها،
تا اوازهاي جوان به نرمي پيش امدند،سرشار و باز،پهناور و معصوم همچون زمان سرودخوانان،اما چنين امدني به سرزمين ما،جايي که تمام زبانها خشکيده بودند ،جايي که چيزي جز جانهاي خوگرفته به عظمتشان وجود نداشت،جايي که من احساس گناه مي کردم ازينکه نوشته هايم از رئاليسم به دورند،-تلاشي سرسام اور براي نوشته هايي از همان سنخ،از منشا انساني،که مي اموخت چگونه چيزها را با کلماتي بناميم که هنوز زنده اند،نزديک چيزها،و گوش دهيم به صداي نفسهايشان"گناه،معصوميت،غرورشان،نوشته هاي من،گناه معصوميت،من به تنهايي مسئول تمام نقائصشان بودم:و گاهي من 
قضاوتشان مي کردم،گاهي خودم را محکوم مي کردم،من تبرئه مي کردم،من  نوشته هایم را قضاوت مي کردم.و بنابراين:
به خودم حمله مي کردم،از خودم دفاع مي کردم،به نوشته هایم حمله مي کردم.و گاهي خودم را براي داشتن نوشته هاي مذهبي سرزنش مي کردم،-
يک نوشته امد،با دستهايي که در تاريکی سوسو مي زدند، در تاريکي، وقتي که من توانايي کمک کردن به خودم را نداشتم،
نوشته هايم چنان دور بودند در جمود تنهاييم،چنان نزديک به رودخانه اي خشکيده،نه باران،نه شبنم،همیشه در خواهش  از منُ .

فراموشي،من ان را فراموش مي کنم،من ارزومند فراموشيم،نه غذا ،نه به چنگ اوردن.

من بيش ازين چيزي نگفتم،من از صدايم مي ترسيدم،

من از صداي پرندگان مي ترسيدم،

و از تمام صداهايي که از بيرون تماشايم مي کردند.

وبيرون هيچ نبود جز هيچ چيز.

و همه چيز خاموش بود.

ان نوشته زماني مرا يافت که من براي خودم يک گمشده بودم.

بيش از يک نوشته،بزرگترين نوشته،نوشته ي روزهاي ديگر،

نوشته اي خاکي -زميني،نوشته ي گياهي زماني که زمين مادر-فرمانروا بود،يک بانوي خوب،و ما در سرزمينش به مدرسه ي رويش مي رفتيم،
او به من اموخت که خواستن نمي گريزد از پرسشي که حلقوم مرا پر مي کند،

با سکوت خشکش ،با سکوتي خنثي و کر،زماني که من حتا از خودم گم شده بودم،

و روحم انقدر دور بود،نوميد و پس رفته،

که حتا موسيقي به ان نمي رسيد.

همه چيز پژمرده بود،موسيقي هولناک بود،سرودها رنگ پريده بودند،موسيقي گذشته بود و برنمي گشت،

موسيقي مرده بود،حتا موزارت سکوت کرده بود،

و نام موزارت ديگر اشک را از سنگ جاري نمي کرد و موسيقي بايد چنين کند،

و در چنين تبعيد کشنده اي هيچ باوري وجود نداشت ،

جايي که در ان هر چيزي تنها رها شده بود تا نفس بکشد،روحي بدون گستردگي،بدون خاطره،بدون ناشکيبايي،نه  چندان بزرگتر از يک قطزه اشک،.

انچه در نهايت براي يک زن مي ماند و من به ان عشق مي ورزم اخرين اشک است.و من اين اشک را در پاسخ به يک سوال خوب دادم،نقطه اي که بر عليه نوشتارم چرخيده ام"شما چه چيز مشترک با ديگر زنان داريد؟وقتي دستانتان نمي تواند چيزي بسيار نزديک به شما را پيدا کند؟وقتي دستانتان حقيقت يک پرتقال را درنمي يابد
در سکوت من از پرتقال مي گريختم
نوشتار من از صداي رازالود پرتقال مي گريخت
نوشته ي من از راز صداي پرتقال مي گريخت
من شرمزده جا مي ماندم،چون از در دست گرفتن ميوه و پرپر کردن ان ناتوان بودم،دستان من خيلي تنها بودند،

و درين تنهايي دستانم قدرت باور داشتن پرتقال را از دست داده بودند،من در جدايي کامل از پرتقال بودم،من با خودم فقط در شرم و ياس مشترک بودم،

دستان من چيزي از ان خوبي نداشتند که خوبي پرتقال را درک کنند،پري پرتقال را،نوشتار من از پرتقال فاصله گرفته بود،نمي نوشت پرتقال را،نمي رفت به ان،ان را صدا نمي کرد،اب پرتقال را به لبانم نمي رساند.
از دوردستها،جايي جدا از تاريخ من،صدايي براي جمع کردن اخرين اشک پيش امد،

براي نجات پرتقال .او کلمات را در گوشم نشاند،در جايي درست نزديک پرتقال تا بيدار شود در پستانهايم و بيرون بجهد از حوضچه ي قلبم.

فقط صداهاي خاص اين قدرت را دارند.من همبشه اطمينان داشته ام

.او پرتقال را به دستهاي صحرازده ي نوشته ي من راند و با نزول نارنجي او چشمهاي نوشتارم را باز کرد که انقدر .بي روح و پوشيده از پرده هاي سفيد بودند.

و اين يک کودکانگي بود که عقب دويد تا اشنا شود با پرتقال و فورا جشن گرفت.

براي ما کودکي تاريخ طبيعي پرتقال است.خويشاوندي نزديکي بين پرتقال و دختربچه وجود دارد.

يک ارتباط ديرين.پرتقال خيلي جوانست،
جريان پرتقال خود را تا انتهاي بدنم پيش مي راند.
پرتقال نزديکترين ستاره است.من در تمام زندگيم به به ان مي انديشيده ام،

من با تمام انديشه ام به سمت ان مي رفتم.من قطعه اي از ان را در دستم دارم.من ديدم جهاني که پاسخ به پرسشهايم را پنهان کرده بود قرمز-طلايي بود،

يک کره ي درخشان،اينجا و فردا،روز سرخ از شب سبز نازل شد.
من مي پرسيدم:من چه چيز مشترکي با زنان دارم؟

از برزيل صدايي پيش امد تا پرتقال گمشده را به من باز گرداند""نياز به رفتن به سزچشمه ها.به سادگي فراموش کردن سرچشمه ها.امکان نجات يافتن با صداي با طراوتي که از سرچشمه امده است.نياز به پيش رفتن درتولد-صدا
و ما نيازمنديم به تمام زناني که صدايشان شييه دستهاييست که روحمان را لمس مي کنند وقتي در جستجوي رازهاييم.
 .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

از نحوه ی زنگ زدنش شناختمش.بعد هم تق تق کفشهای پاشنه بلندش را شنیدم.در را باز نکرده بودم که تو امد در حالیکه روسریش دستش بود.گیره ی مویش را باز کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد گویی می خواست از یوغی رها شود.گونه هایش گر گرفته بود و با هیجان حرف می زد:اخرش یاد گرفتم.ببین،باور کن اصلا کاری ندارد.فقط باید به موقع بپری و دستهایش را مستقیم روبرویش نگاه داشت انگار می خواست از فراز صخره ها به دریایی عمیق بپرد.

-اینطوری و بقیه اش خودش پیش می رود.

به رفتارش عادت کرده ام.از دوره  راهنمایی با هم دوست بوده ایم.وقتی چیزی به کله اش بزند دست بردار نیست.

گفتم:بشین.چای اماده است.به موقع امدی و کیک را که هنوز داغ بود روی میز گذاشتم.

گفت:باورت نمی شود .هیچ کاری ندارد.باید به موقع بپری با یک موسیقی ناب.با خودم اورده ام.ایناهاش.

روبرویش نشستم و روزنامه را به دست گرفتم.

-بیا بیرون.خواهش می کنم .یک لحظه .سی دی را دست گرفته بود و با حرارت حرف می زد:صبر کن الان می بینی.از جایش بلند شد و سی دی را در دستگاه جا داد.

-صبر کن.اینطور نمی شود.با این هوای خفه.

به چابکی از چارپایه بالا رفت و با حرکتی سریع پرده ها را کنار زد.حصیرها را بالا کشید و پنجره را باز کرد.داشتم چایم را می نوشیدم .نسیمی وزید.پرده ها را تکان داد و با خود بویی تلخ اورد.بوی از دوردستها،بوی یک گیاه.موسیقی اغاز شده بود.یک سمفونی از موتزارت بود.پرده ها موج زدند و موهایش اشفته شد.-

-گوش کن.درست باید به موقع بپری.

گفتم:گوش کن مرجان.خلباری کافیست.می نشینیم و عصرانه مان را می خوریم وموسیقی گوش می دهیم.شنیدی؟

چشمهایش برق می زد.پره های بینیش مثل یک مادیان وحشی می لرزید.تازه متوجه لباسش شده بودم.پیراهنی از کتان نازک شیری رنگ با دامنی پرچین که حاشیه هایش برودری دوزی شده بود.بالاتنه ای تنگ که با هر نفسش بالا و پایین می رفت.بوی تلخ گیاه از لای چین پرده ها پیش می امد.موج می زد و در دالانهایی نا دیدنی پیچ و تاب می خورد و در سرم رشته رشته می شد .گفت:حالا نگاه کن.الان یک قصر می شوم.

دستهایش را بالا برد .پیچ و تابی خورد.دور خودش چرخید.موهای بلند سیاهش موج زدند و ناگاه قصری جلوی چشمم پدیدار شد.قصری بلند با پله های پیچ در پیچ مرمرین .با طارمی های زیبا و گلهای درشت قرمزی که دورشان پیچیده بودند.با پنجره های بلند و جامهای تابناک پنجره ها  و او بر پله های سفید مرمر می چرخید و بالا می رفت.یک لحظه ناپدید شد و حالا از بالکنی با سایبانی از شاخه های مو و خوشه های درخشان انگور نگاهم می کرد و فریاد می زد:دیدی ؟نگفتم کاری ندارد و دوباره شروع به چرخیدن کرد.از پله های بعدی بالا رفت.دنباله ی پرچین لباسش روی پله ها کشیده می شد.شاخه های رز به دامنش می چسبیدندو اوبا ظرافت کنارشان می زد.حالا به ایوان بعدی رسیده بود.از روی نرده هایی که یاسهای زرد و سفید دورش حلقه زده بودند خم شده بود و چیزی را فریاد می زد.موهایش اشفته بودند و باز به سرعت شروع به دویدن کرد.حالا بسیار بالا رفته بود.داشت دشتها را نگاه می کرد.گندمزار را .درختهایی که در باد تکان می خوردند و برگهای لرزان سپیدار ها را که مانند پروانه رنگ به رنگ می شدند.موهایش مثل رشته های دود در هوا موج می زدند.صدایش را باد می برد.پرده ها تکان می خوردند و بوی تلخ را پیش می اوردند و من فکر می کردم :گلی بنفش  رنگ بود ،بنفش بود حتما.

حالا خیلی دور شده بود.تنها سیاهی موهایش را می دیدم و دستهایش را که به من اشاره می کرد.داشت صدایم می زد.از انجا رودخانه مثل رشته ی درخشان پرپیچ و تابی دیده می شد با دشت سبزی در حاشیه اش که زیر افتاب برق می زد و تا دامنه ی کوههای بنفش پیش می رفت.خانه ها به کوچکی قوطی کبریت بودند و خیابانها کلاف های درهم خاکستری.

دوباره از نرده ها ی پلکان خم شده بود و صدایم می زد.باید راه می افتادم.پالتوم را پوشیدم و دکمه هایش را بستم.چکمه های خیسم را ازکنار شوفاژبرداشتم و بندهایش را گره زدم.دنبال دسته کلید گشتم و پیدایش کردم.از خانه بیرون امدم.ابرهای سفید در اسمان سرگردان بودند.حیاط قصر از سنگهای مرمر قدیمی و ترک خورده پوشیده شده بود.بوته های خار لابلای ترکها رسته بودند و در باد سردی که می وزیدسر می جنباندند..دیوارهای سیاه سنگی و پیچکهایی که  بالا رفته بودند و در هر شکافی چنگ انداخته بودند پیش رویم بود.دری اهنی به سنگینی باز شد.یک راه پله ی مارپیچ تاریک ظاهر شد که به پایین می رفت.دیوارها نمور و سرد بودند و قطره های اب از درز سنگها به بیرون تراوش می کرد.به دری رسیدم که قفل بزرگی بر ان زده بودند. از لای نرده ها سرداب بزرگ متروکه ای را دیدم.نه اینجا نبود.مسیر پله ها را پیش گرفتم و پایین رفتم.از دالانهای سیاه و از انبارهای در بسته ،از سردابهایی پر از نعره های به جا مانده ،از سیاهچال هایی که یکنفر به زور در ان جا می گرفت گذشتم.بوی تلخی در مشامم پیچیده بود و شاید از سردی هوا بود که دردی در شقیقه ام تپیدن گرفت.اول ارام و تحمل شدنی و هرچه پایینتر می رفتم شدیدتر می شد .گوشهایم صدا می دادند و دلم داشت به هم می خورد و درد مثل مار در پس جمجمه ام حلقه می زد و من پیش می رفتم.می دانستم که درجایی سیاهچالی تاریک و ساکت  انتظارم را می کشد.جایی که از نورهای برنده واز صداهایی که روحم را خراش می داد اثری نبود.جای که می شد چشمهایم را برهم بگذارم  تا ان گیاه تلخ و وحشی و هرزه در اعماق کاسه ی سرم رشد کند و برگهای سبز ریز و گلهای کوچک بنفش به بار بیاورد و ارام و خزنده پیش بیاید و از حدقه ی چشمانم از سوراخهای گوش و بینیم و از شکاف های جمجمه ام بیرون بزند و دور پیکرم بپیچد و باز  غنچه کند و به گل بنشیند ،گلهای بنفش تیره؛گلهای سیاه.

می توانستم ببینمش که بر فراز قصر ایستاده دستهایش را به سوی هلال ماه دراز کرده که در خمش ستاره ای چشمک می زند.می توانستم گونه های سرخ و چشمهای درخشانش را ببینم و گیسوهای اشفته اش را و ذرات ریز عرق را بر پیشانی بلندش.

دکمه  ترقی صدا کرد.گفت:دیدی؟نگفتم می توانم؟

خسته و شادمان بود.کلید برق را زد.درد جا خوش کرده بود در نیمه ی چپ سرم و سوراخهای بینیم تیر می کشید.گفت:چته؟مریضی؟انگشتانم را بر شقیقه ام فشردم.به ارامی پنجره را بست و پرده ها را کشید.دستم را گرفت:بیا اینجا.روی کاناپه دراز بکش.من می دانم.باید تاریک باشد.

بوی گیاه تلخ که اسمش را به خاطرنمی اوردم همه جا پیچیده بود .

-بخواب.چشمهایت را ببند.من بلدم.الان دارچین می اورم روی پیشانیت بمالی و یک فنجان قهوه ی غلیظ.می دانی قهوه برای میگرن خیلی خوبست.صبر کن.الان حاضر می شود.

صدای به هم خوردن ظرفها را در اشپزخانه می شنیدم.تاریکی همه جا را پر کرده بود و ان بوی عجیب.

-مسکن نه.اصلا.عادت می کنی.خاله ی من همیشه.اه کو این قهوه جوش؟خودم پیدایش می کنم.کاری ندارد.فقط باید چشمهایت را ببندی.الان شومینه را روشن می کنم.

داشت پودر دارچین را که خیس کرده بود روی پیشانیم می مالید:یک کمی می سوزد اولش،بعد راحت می شوی.من می دانم .و قهوه الان اماده می شود.

شعله ی شومینه  سایه ها را بر دیوار می لرزاند.ارام و رها بودم.بوی قهوه در همه جا پیچیده بود  و کفشهایش جلوی در نبود.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

  • چه می خواهیم از یک داستان ؟
  • چرا هر متنی که می نویسیم ناگاه دستخوش خلجانی ناگفتنی می شویم؟چرا ناگهان می خواهیم متنمان،داستانمان و حتا روحمان را از هم یدریم چرا که نتوانسته ایم انچه را که احساس می کنیم بنویسیم؟چه هست ان چیزی در داستانهای ماندگار که ماندگارشان می کند؟چرا عربی و مردگان جویس هربار که می خوانیم تازه ترند؟چه هست در کلیسای جامع کارور که هر چه می خوانیم به چنگش نمی اوریم و تشنه تر میشویم؟انگشتان ماهر مرد نابینا گویی روحمان را لمس می کنند و پیش می روند. بر چه بخشی از وجودمان چنگ می زند که دوباره و چندباره می خوانیمش؟
  • این داستانها با لحنی ملایم و ارام همچون صدای مردگان(تعبیر صدای مردگان از خودم نیست از جایی خوانده ام که به خاطر نمی اورم)شروع می شوند.صدا انقدر ارام و لحن انچنان بی تفاوتست که برای شنیدن باید تمام حواسمان را متمرکز کنیم باید تمام وجودمان را به داستان بسپاریم .در تب و تاب کشف معنای ان لحن بی تفاوت پیش می رویم.کلمات چون پیچکی بی صدا ارام ارام دورمان می پیچند و محصورمان می کنند .بیم ان می رود که در غرقابی غرقه شویم و ناگاه پیچک بدل به ماری می شود و نیشش را فرو می برد در روحمان در قلبمان.گزیده می شویم بی انکه بدانیم چرا و چگونه.
  • در داستان کوتاه گربه ی زیر باران  مرد در یک روز بارانی می خواهد داستانش را بنویسد اما زنی در اتاقست که قرار ندارد.ارزو می کند که موهایش بلند بود و می توانست پشت سرش کلافشان کند ومدام حواس نویسنده را پرت می کند و ناگهان هوس می کند که یک گربه ی کوچک داشته باشد.چرا این داستان  ضرب المثلی برای داستان کوتاه شده است؟زن چه می خواهد؟یک گربه ی کوچک؟عشق؟یک کودک؟جوانی از دست رفته؟دلتنگ زادگاهش است؟زن در یک اتاق محصور در یک روز دلگیر بارانی چه می خواهد؟اینجاست که ناگهان به یاد نیچه می افتیم :زن چه می خواهد؟"اگر بپذیریم که حقیقت زن است و..." با این واژگان بود که نیچه پوزیتیویسم غربی را به چالش کشید:حقیقت از ما چه می خواهد؟واژگونگی کامل فلسفه ی غرب.در این متن کوتاهُ ارنست همینگوی که نمی دانم اصلا نیچه می خوانده است یا نه، به راز بزرگی دست می یابد.رازی که به خاطر تاویل پذیریش چندین قرن است که فیلسوفان را به مباحثه کشانده است. اگرچه حتا از عصر افلاطون بر سر ان بحث بوده است.وارد مباحث فلسفی نمی شوم .تسلطی  هم بر این متنها ندارم.فقط یاد اوری می کنم که این سوال را دریدا با تاویل دیگری دنبال کرد:خواننده چه می خواهد؟او جای زن یا حقیقت نیچه را با جای مخاطب عوض کرد و صدها مقاله نوشت.
  • هدفم این بود که نشان دهم در داستان باید چنان نقطه ی تابناکی وجود داشته باشد که به قول جویس مانند یک تجلی بر ما ظاهر شود و من کمی ان را تغییر می دهم :داستان می تواند تجلیگاه یک سوال باشد.سوالی که هرگز برای ان پاسخی نیافته ایم.داستان می تواند نوعی هستی شناسی باشد.در داستان عربی جیمز جویس پسرک نوجوانی ناگاه در یک بازار ناشناس دچار حالت تجلی می شود،من اینجا چه می کنم؟همزمان گونه های ما از شرم و اضطراب گلگون می شود،ناگهان دوازده ساله می شویم،معلق و مضطرب در دنیایی که هیچ کجایش را نمی شناسیم.من چه می کنم؟من در کجای جهان ایستاده ام؟
  • من کتاب حریم را شاهکار فاکنر می دانم زیرا او تمپل را افرید که هنوز که هنوزست در چشمان شیشه ای و پیکر ظریف عروسک مانندش می نگرم تا رازش را دریابم.هنوز پاپای با سگرمه های درهم و حرکات تند عصبی  مانند یک راز پیچیده و درک نشدنی  بر روحم خط می کشد.هنوز دو چشم اب اورده مثل"دو تف خشکیده"را در چهره ی پیرمرد اول داستان حریم می بینم و از خودم می پرسم این چشمها چه می گویند؟و می اندیشم به داستان "مردگان "جیمز جویس:برف بر همه ی رودخانه ها می بارید...."و در فضای میهمانی شام شناور می شوم.
  • به قول نیچه"اگر از ارتفاعی مناسب بنگریم همه ی چیزها سرانجام به هم می رسند:اندیشه های فیلسوف،کار هنرمند و اعمال نیک.
  • و چه راه دشواریست پیوسته نوشتن و نوشتن و نوشتن و چه لذتی دارد خواندن و خواندن و کشف کردن..و بی اختیار به یاد شعری از پسرم کاوه می افتم

    این تن تو است

    که در تاریکی مهارش می‎کنم

    یا خودِ خود تاریکی است

    که قوام یافته و دلفریبی میکند....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

ناامید به سقف،گوشه های دیوار خیره شدم.دنبال روزنه ای می گشتم که نور از ان گذر کند اما چیزی پیدا نکردم.کارگرها با کفش تو امده بودند و زیر بار کتابخانه نفس نفس می زدند.با قاطعیت از مربعها رو گرداندم و اتاق خواب را نشانشان دام:ببریدش انجا.

در حالیکه با اضطرابی عجیب وسایل را می چیدم دقیقه شماری می کردم که شب برسد.زمان کش می امد و من مدام خودم را در حال نگاه کردن به ساعت غافلگیر می کردم.یک نگاهم به عقربه های ساعت بود که خونسرد و تنبل پیش می رفتند و نگاه دیگرم به ان دو لکه ی مشئوم سفید که ساکن و لجوج سر جایشان ،جای خودشان ،خانه ی خودشان ایستاده بودند و مرا همچون مزاحمی که خلوتشان را بر هم زده می نگریستند.

خانه مرتب شده بود.پرده ها را هم اویختم ،پرده های کتان لیمویی رنگ با گلهای ریز عنابی.شام هم اماده بود.شوید پلو که عطرش خانه را برداشته بود.چایی خوشرنگ و خوش طعم ومن حمام کرده و خسته پشت میز چوبی کوچک توی اشپزخانه نشسته بودم و فکر می کردم که اگر این مربعهای سفید می رفتند و گم می شدند خوشبخترین زن جهان بودم.شب شده بود ولی ان دو مربع همچنان سر جایشان ایستاده بودند.

فکری به خاطرم رسید.میز را کشیدم روی مربعها و گلدان چینی را رویش گذاشتم.عجیب بود.مربعها بالا امدند و روی میز نشستند بی انکه سایه ای از گلدان روی رومیزی بیفتد.

با خودم گفتم:توهم است توهم و پریشان و مضطرب می دیدم که توهم نیست.زیر میز تاریکست و روی میز دو لکه ی سفید شناور

که هر جا می روم تعقیبم می کنند،که چیزی می گویند،پچ پچ می کنند،جیغ می زنند و تا برمی گردم ساکت سرجایشان می نشینند.

.خواب دیدم کشتی با بادبانهای سفید بر امواجی متلاطم پیش می رود بی انکه بادبانها تکان بخورند.توی بستر نشستم و ماه را تماشا کردم که نرم نرمک از لای شاخه های سپیدار از عرض پنجره گذشت و ناپدید شد.خوابم برد و خواب دیدم روی کره ی ماه هستم و هرچه می کنم پاهایم به زمین نمی رسد.باید می گریختم چون موجودی داشت نزدیک می شد.بی انکه ببینمش پیش می امد.موجودی بزرگ  که دیده نمی شد اما هر آن سر می رسید.دوباره در بستر نشستم .

روز بعد بی انکه نگاهشان کنم صبحانه خوردم.برای رفتن به کارخانه اماده شدم .تا دم در رفتم اما بی اختیار برگشتم و لگدی به میز زدم.گلدان واژگون شد و بی صدا شکست و.میز را کنار کشیدم.قالی را عقب راندم و گذاشتم دو مربع سفید روی سرامیکهای سرد بلمند.

توی اشپزخانه که بودم مدام می دیدم که به من خیره شده اند.توی هال که می نشستم روبرویم چشم در چشمم می دوختند بی انکه پلک بزنند.کتابخانه و میز را کشیدم توی اتاق خواب.عصرها با لیوان چایی به دست پاورچین پاورچین از کنارشان می گذشتم و به اتاق می رفتم.در را می بستم و پشت میز رو به پنجره ای که سپیدارها در قابش بال می زدند می نشستم و کتاب می خواندم.

یک روز عصر گذارم به تئاتر شهر افتاد.بلیتی خریدم و توی سالن تیره رنگ منتظر نشستم.پرده ها کنار رفت.نورها پیش امدند.نغمه های موسیقی اغاز شدند.هنرپیشگان به میدان امدند.موسیقی اوج می گرفت.پایین می امد.شاد می شد.اندوهبار می شد.ترنم کنان گذر می کرد.نورها سفید می شدند،سرخ می شدند،ابی و نارنجی می شدند.هنرپیشه ها با نورهایشان پیش می امدند،نورهای دایره ای شکل،بیضی شکل در حالیکه بچه می شدند،پیر می شدند،جوان می شدند،می خندیدند،می گریستند،می چرخیدند.شاداب می شدند،می مردند،زنده می شدند و نورها مدام از رنگی به رنگی از اهنگی به اهنگی می دویدند،نفس نفس زنان و در پایان هنرپیشه ها دست در دست روی صحنه امدند.زیر نوری نارنجی ایستادند.مردم کف زدند.هنرپیشه ها تعظیم کردند.همه شان شاد بودند.مردی سبد گلی به هنرپیشه ای داد.خانم هنرپیشه خندید.گونه هایش چال افتاد.لباسش قرمز و چین دار بود.چراغها روشن شد.اشکهایم را پاک کردم.برگشتم به خانه.از کنار مربعها گذشتم.رفتم توی اتاق خواب و در را بستم.

در سه ماهی که گذشت مرتبا به تئاتر می رفتم.بعضی نمایشها را چند بار تماشا کردم و وقتی بلند می شدم که به خانه برگردم به خودم می گفتم برو برو مربعهایت منتظرند .انوقت زیر باران در حالیکه قدمهایم را تند می کردم تا خانه می امدم و برگهای زرد و نارنجی چنار توی هوا موج می زدند ،شانه ام یا گونه ام را لمس می کردند ،بر مانتویم می لغزیدند و من در حالیکه از چاله ها ی اب می پریدم به خانه می امدم.شب پنجره را می بستم و در بستر دراز می کشیدم و می کوشیدم به ان خواب فکر نکنم به ان خوابی که هی تکرار می شد:کشتی انگار بر ابهای خروشان معلق بود.تکان نمی خورد.نسیمی نمی وزید.توی دالان دراز پیش می رفتم و در اتاقها را یکی یکی باز می کردم.میزهای واژگون،کتابهای پاره پاره در این یکی.بستری اشفته در اتاق بعدی.شیشه های شکسته و ظروف پراکنده بر کف زمین در بعدی.کلاهی وسط  دالان.روبانی.سبدی شکسته.کوزه ای که قل می خورد و قل می خورد.یک نفر انجا بود.من می دانستم.یک نفر که مخفی شده بود.یک نفر که منتظر بود.با ترس پیش می رفتم و به خاطر می اوردم که دیشب جشن بزرگی بود،زن جوانی در لباس سرتاپاسفید با روبان لیمویی رنگ بر گیسوان بلند سیاه،ملوانی افتابسوخته با بازوهایی عضلانی ،زن مسنی که در حال حرف زدن سرش را تکان می داد و به گوشه ای می نگریست،یک دختر کوچک هشت ساله با موهای بلوطی رنگ و چشمان درشت،بی نهایت درشت.پیش می رفتم و به دنبال اثار میمهانی شب گذشته می گشتم.کشتی اما ساکن ایستاده نفسش را حبس کرده بادبانها مثل دو ورق کاغذ بی جنبش در اهتزاز و انجا بر فراز موجها  حتما نسیمی می وزیدو شب قبل جشنی بود.شک نداشتم.از دالان دراز بیرون می امدم و ناگهان روی عرشه میزهای واژگون،ظروف شکسته،خرده شیشه ها .انگار هزار سال گذشته بود.غذا ته ظرفها کپک زده بود.روبان کهنه ای به پایه ی میزی گر کرده بود و انکه پنهان شده بود پیش می امد و من صدای نفسش را می شنیدم و می گریختم .می گریختم در حالیکه از روی جنازه های فاسد شده عبور می کردم در حالیکه پاشنه ی کفشم در کاسه ی سری حدقه ی چشمی در شکمی نرم و باد کرده فرو می شد.می دویدم و او نزدیک می شد.صدای نفسهایش را در گوشم و هرم نفسش را بر گونه ام احساس می کردم و در بستر می نشستم  نفس نفس زنان.

زیر در ملافه ای چپانده بودم.توی سوراخ کلید را با پنبه پرکرده بودم مبادا که بلغزند و وارد شوند و مرا در خواب غافلگیر کنند در ان لحظه ای که از روی اجساد می گذرم.

اواخر پاییز به خانه ی جدید نقل مکان کردم.مهندس رفته بود و ساختمان بزرگ و دست و دلباز رو به افتاب لمیده بود.پنجره ها بزرگ بودند و از هرسو رو به حیاط باز می شدند که د ورتادورش کاجهای پیر ،متفکر ودر خود زمزمه می کردند.باغچه خود را یله کرده بود تا هرجور گیاهی که می خواهد بروید.لادنهای شاد شیطان دست زیر گونه ها نهاده افتاب را تماشا می کردند.تاج خروسهای سرما خورده با برگهای اویزان دانه های سیاه براقشان را فرو می ریختند.علفها همه جا را گرفته بودند و همچنان پیش می امدند ،از مرز باغچه می گذشتند و از لابلای شکاف بین موزاییکها سر بر می کشیدند با گلهای کوچک سفید پیچک بر گیسوان شانه نکرده شان.اثاثیه را که چیدم،چای را که دم کردم ،بوی غذا که همه جا پیچید خسته اما شادمان که روی صندلی رو به باغچه زیر افتاب نشستم یادم امد که چیزی را فراموش کرده ام.به اژانس زنگ زدم و یک تاکسی خواستم.شتابان مانتوم را پوشیدم و شالم را دور سرم پیچیدم.جلوی در اپارتمان پیاده شدم.از مستاجر طبقه ی پایین کلیدها  را پس گرفتم.قفل در را باز کردم و دیدم که مربعهای سفید مثل دو کبوتر کز کرده از سرما وسط هال خالی می لرزند.زانو زدم و به دقت تایشان زدم.لطیف و نرم بودند.گذاشتمشان تو ی کیفم و در حالیکه به خانه برمی گشتم فکر می کردم که کجا پهنشان کنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

به دنبال جوانک شاگرد مغازه ی بنگاهی از پله های کج و معوج خاکستری بالا رفتم و وارد اپارتمان شدم.دیوارها بلند و پنجره ها کوچک و بالا نزدیک سقف بودند.کف هال از سرامیک سفید براقی پوشیده شده بود.در اتاق خواب را باز کردم و به سمت پنجره رفتم و به زحمت بازش کردم.شاخه های سپیدار موج زدند و سرشان را تو اوردند.برگشتم و رو به جوانک  که داشت دری را باز می کرد گفتم:خوبست.همینجا را می خواهم.جوانک گفت:اینجا سرویس بهداشتی.

نگاهی سرسری انداختم و گفتم :مهم نیست.مهم نبود چون قرار بود تا چند ماه دیگر به یکی از خانه های ویلایی کارخانه نقل مکان کنم.رئیس روز اول قول داده بود:به محض اینکه مهندس بازنشسته ای که پستش را گرفته اید خانه را خالی کند.

روز بعد قرارداد را بستم و با سطل و تی و مواد شوینده و وایتکس وارد خانه شدم.پنجره ها را گشودم و شروع کردم به ساییدن سرامیکها و در و دیوار اشپزخانه و حمام.بوی وایتکس همه جا را پر کرده بود و من داشتم از روی نردبان پایین می امدم  تاچایی رادم  کنم ،کتری داشت قلقل می جوشید ُ که ناگهان حس کردم نگاهم می کنند.نفسم را در سینه حبس کردم و با احتیاط پایین امدم.هیچکس  توی هال نبود.پنجره ها بالا بودند و کسی نمی توانست از انجا مرا بپاید.در را از داخل قفل کرده بودم.در حمام را با احتیاط باز کردم.هیچکس توی حمام و توی اتاق خواب نبود.در حالیکه خنده ام گرفته بود به اشپزخانه برگشتم .چایی را دم کردم و روی چارپایه ای نشستم و سیگاری گیراندم.صدای زنگ تلفنم بلند شد.پسرم بود که از تهران زنگ می زد.:مامان جابجا شدی؟ببخش که نمی توانم برای کمک بیایم.البته ،البته می بخشیدم اما دوباره حس کردم کسی توی هال است ،درست پشت سرم و حتا سردی انگشتانی را روی شانه ام احساس کردم.به ارامی برگشتم و دور تا دورم را به دقت نگاه کردم.هیچکس نبود.سرامیک سفید براقتر شده بود.شیشه ها می درخشیدند.فقط مانده بود تمیز کردن کابینتها ی اشپزخانه.در حالیکه چای داغ را مزمزه می کردم فکر کردم که چرا چنین تصوراتی در ذهنم پیدا شده است.افسرده نبودم ،از یافتن خانه ای نزدیک به کارخانه انهم با قیمتی مناسب خوشحال بودم.روز قبل قدمی در خیابانهای دور و بر زده بودم و از یافتن یک سالت تئاتر در خیابان پر درخت پشتی خوشحال بودم.حتا اگر نمایشی اجرا نمی شد خود وجود یک تئاتر احساس خوبی به من می داد.در زندگیم هرگز ترسو یا خرافاتی نبوده ام.تصادفا رابطه ام با گربه ها بخصوص گربه های سیاه خوبست،از روح نمی ترسم ،حتا خیلی وقتها  نیمه شوخی نیمه جدی سعی کرده ام که راهی پیدا کنم تا با یک روح تماس بگیرم چون او حتما می تواند اطلاعات خوبی در اختیارم بگذارد پس چه بود ان حسی که به من دست می داد؟در حالیکه چاییم را می نوشیدم یکباره چشمم به دو مربع سفید وسط هال افتاد.افتابی بود که ز پنجره ها وسط هال افتاده بود.شک نداشتم.با این حال جلو رفتم و لکه های افتاب را وارسی کردم .اما به نظرم رسید ،یک ان اینطور فکر کردم که وقتی وسط مربع ایستاده ام سردم می شود.شانه ام را بالا انداختم و به کارم ادامه دادم اما هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم ونگاهی به لکه های چارگوش می انداختم.دو لکه ی سفید که از یک گوشه شان  روی هم می افتادند.نزدیک غروب کارم تمام شد.پنجره ها را باز گذاشتم.سریع دوش گرفتم و در همان حال که در را می بستم نگاهم به دو مربع سفید افتاد.از جایشان تکان نخورده بودند.هنوز از یک گوشه به هم وصل بودند.اضلاعشان دراز تر یا کوتاهتر نشده بود.با تردید به سمتشان رفتم.خم شدم و روی سرامیک دست کشیدم.سرد بود.انوقت در حالیکه به خودم می خندیدم فکر کردم که اینها لکه های روی سرامیکند.شاید قبلا قالیچه ای روی زمین انداخته بودند و یا میزی را در ان محل گذاشته بودند.مانتوم را دراوردم و دوباره مشغول کار شدم.ظرف وایتکس را کف هال خالی کردم و با تی وایتکس را همه جا پخش کردم.درحالیکه نفسم تنگ شده بود لباسم را پوشیدم ،کیفم را برداشتم و بیرون امدم.

صبح روز بعد ساعت نه جلوی ساختمان اماده بودم.ماشین باربری به زودی رسید و من دوان دوان از پله ها بالا رفتم تا در را باز کنم.بوی وایتکس کم شده بود اما دومربع سفید وسط هال خپ کرده بودند و از جایشان تکان نخورده بودند.اولین کاری که کردم پهن کردن قالی توی هال بود جایی که مربع ها را بپوشاند.بعد مبلهای قدیمیم را دور قالی چیدم و نگران بالای پله ها منتظر ماندم چون کارگرها داشتند کتابخانه را بالا می اوردند  و صدا زدم:مواظب باشید،خواهش می کنم به در و دیوار نخوردو برگشتم و ناگهان دو مربع را دیدم که روی قالی می درخشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

من وجود ندارم( 3)

در ادامه ی تاملم بر مسئله ی نوشتار زنانه به کتاب گزیده ی مقالات اسلاوی ژیژک با ترجمه ی مراد فرهادپور،مازیار اسلامی و امید مهرگان نظری  انداختم.در اولین مقاله ی این کتاب تالیف گلین دالی تعریف خاصی از سوژه داده می شود که اگرچه ربطی به جنسیت زنانه ندارد اما از انجا که به بررسی "وجود" می پردازد برایم جالب بود.گلین دالی معتقد ست که ژیژک با مدد از ایده الیسم المانی و روانکاوی به تعریفی جدید از وجود می رسد.ایده الیسم المانی در تقابل با ایده ی قدیمی تری که وجود انسانی را نوعی تقابل مابین نفس وحشی و سوژه ی متمدن انسانی می بیند بر این امر اصرار می ورزد که ذهنیت یا سوژه فقط می تواند در خلال از قلمرو جنون پا به قلمروی وجود بگذارد.یعنی با تلاشی بی وقفه برای قوامی نمادین در برابر تهدید همیشگی فروپاشی ،انحلال و نفی.

در روانکاوی فرویدی این مضمون با تعریف رانه ی مرگ توضیح داده می شود.رانه ی مرگ به منزله ی شکافی در نظام وجود ظاهر می شود و سوژه را به تخریب و تسلیم تهدید می کند.

در اندیشه ی فروید مقوله ی مرگ نوعی بطلان نیست بلکه به بعدی نامیرا درسوژه اشاره می کند که در ورای هستی صرفا بیولوژیک پابرجا می ماند.

در این رابطه ژیژک می گوید:حیات بشری هیچ گاه صرفا حیات نیست بلکه همواره متکی بر نوعی مازاد حیات است."این مازاد حیات همان رانه ی مرگ است و در این رابطه فروید و لاکان از مسئله ای به نام "کیف "jouissance نام می برند.میل و نوعی کشش اجباری به کیف کردن ،به کسب و ارضای کامل و نتیجتا درمان زخم شکاف وجود که همان شکاف بین حیات و رانه ی مرگ می باشد.

وضعیت بشری تلاشی ناممکن و ابدی برای حل و فصل شکاف بین وجود و رانه ی مرگ است. و خود بدل می شود به رانه ای تناقض امیز معطوف به حل و فصل رانه.

از این رو بشر برای حل این تناقض به انواع خاصی از ابژه های مازاد مانند سبک خاصی از زندگی،دارایی، تجربه ی ایده ال  دلبسته و متصل می شود تا این شکاف را پر کند.اما این ابژه های کوچک اگرچه حامل وعده ی کامیابی اند اما هرگز نمی توانند این شکاف را به طور کامل پر کنند.این ابژه ها مدام جابجا می شوند و همواره در جایی دیگرند.( به نعبیر من همان عدم ارضای کامل از دارایی،تاکید بر یک بیماری و با یک بیماری به خود تشخص بخشیدن و شاید ناراضی بودن همیشگی یک نویسنده از نوشته های خود).

در حالیکه پساساختارگرایان و مدافعان واسازی به وجودی متکثر معتقدند و مفهوم سوژه در روایت ایشان منسوخ تلقی می شود، ژیژک معتقد است سوژه نوعی پدیده ی جوهری  یا فضا و مکانی مشخص برای بازنمود یک قانون نمی باشد .

ژیژک می گویدسوژه نوعی نوعی مقاومت دائمی در برابر سوژه شدن است ، نوعی ساحت مقاومت مازاد نسبت به همه ی اشکال سوژه شدن.

سوژه نمی تواند در متن نظام نمادین (زبان،فرهنگ ،جامعه )نام خود را بیاید و به اینهمانی و شناخت هویت نهایی و هستی شناسی کامل خود دست یابد.(مشابه انچه من در مقاله ی من وجود ندارم 1 به ان اشاره کرده بودم.)

بنابرین سوژه معادل هم دور شدن و فاصله گیری از سوژه شدن (رانه ی مرگ به تعبیر فروید و یا بلعیده شدن در انجماد و سکون شب جهان به تعبیر هگل)و هم برابر نفس رانش یا رانده شدن به سوی سوژه شدن به مثابه ی راهی برای گریز از تلاشی ست.

ژیژک در نهایت به این شناخت می رسد که به علت وجود مقاومت-مازاد نسبت به سوژه شدن بشر به مسئله ی پرسش در مورد هویت،الاهیت،تقدیر دست می زند و می کوشد صورتهای جدیدی از سوژه شدن را بسط دهد.بدین سان سوژه در ان واحد شرط استعلایی امکان و عدم امکان برای همه ی صور حادث سوژه شدن است.(در اینجاست که فلاسفه پاسخهای خاص خود را مطرح می کنند :بازی حقیقت نیچه و در هستی اقامت گزیدن هایدگری).

 

در پایان تاملی دارم بر داستان حضور که در وبلاگم گذاشته ام.شاید که راوی ماجرا در جهانی تکه تکه و چندپاره به دنبال هویت یابی است.او با تقبل مرگ در ازای یافتن خانه و تصویری از نوجوانی خود برای لحظاتی می پندارد که خود را باز یافته است اما خیره در چشمهای مرگ(تقابل با رانه ی مرگ؟) دوباره با کالسکه ی کهنه ای که به دنبال خود می کشد(ابژه ی پتی ّ آ؟)در فضای متشتت اجتماع گم می شود زیرا که میل همواره از پیش براورده نشده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

با توجه به انکه نتوانستم در تحلیلهای کریستوا جایی برای بیان زنانه بیابم به جستجوی سایر نقدها برامدم و در کتاب بینامتنیت  اثر گراهام الن ترجمه ی پیام یزدانجو به نمونه ای از نقد فمنیستی از دیدگاه میلر برخوردم که به نظرم رسید می تواند در زمینه ی نوشتار زنانه پاسخگوی ما باشد.چکیده ای از این مقاله را بیان می کنم:

درحالیکه کریستوا نوشتار و بینامتنیت را حاصل کشاکشی میان متن ظاهری و متن زایشی در نظر می گیرد،نانسی کی.میلر با زنانگی به عنوان جنبه ی بالقوه ی سرکوب شده یی از زبان برخورد می کند .او معتقد است که امضای زنانه حائز اهمیت بوده و رویکردهایی چون رویکرد کریستوا به دام گرایش های پساساختارگرانه ای می افتد که خود همدست رویه ی محو مولفان زن می باشد.از نگاه او،رابطه ی نویسنده ی زن با زبان،سنت ادبی و اجتماع متفاوت از رابطه ی مردانه است و دیدگاه  محو مولف که به سرکوب و فرو نشاندن هر بحثی از هویت نوشتاری به نفع یکپارچگی متنیت بی نام می پردازد جایی برای مولف زن باز نمی گذارد.او می گوید:

"این حکم پسامدرنیستی که مولف  مرده است لزوما در مورد زنان صدق نمی کند و حکمی است که شتابزده مسئله ی عاملیت زنان را کنار می زند.زنان فاقد رابطه ی تاریخمند مردانه با خاستگاه،نهاد و فن اوری می باشند و به گمان من زیر بار توانفرسای "نفس"،"من"،اندیشگی"و....دچار خفقان شده اند.از انجا که زنان از دولت شهر بیرون دانسته شده اند مرکز زدوده،بی اصالت،و نهادزدوده شده و رابطه شان با انسجام و متنیت ،میل و اقتدار،به لحاظ ساختاری تفاوتهای مهمی با وضعیت عمومی دارد."

نظریه ی پساساختارگرایی معتقد است  که  این مسئله که چه کسی می نویسد(مولف) و چه کسی می خواند اهمیتی ندارد،و نوشتن و خواندن نه فراورده های انسانی بلکه فراورده های نوشتار و متنیت می باشند.اما نظریه پردازان فمینیست چون میلر معتقدنند که نوشتن و خواندن در زنان تفاوت عمده ای با دیدگاه حاکم مردانه دارد.

میلر در جستاری اسطوره ای به دو زن کتاب مسخ های اووید اشاره می کند که منشا ریشه شناسی های رولان بارت را تشکیل می دهد.در انجا قصه ی اراخنه دختر یک رنگرز پشم روایت می شود.بافندگی اراخنه چنان هنرمندانه است که مردم گمان می برند این هنر را مینروا به او اموخته اما اراخنه این موضوع را انکار می کند و بدینسان اقتدار ان الاهه را به چالش می کشد.اتنا از این سرکشی خشمگین می شود ودر هیئتی مبدل او را به یک مسابقه ی بافندگی فرا می خواند.اراخنه فرشینه ای می بافد که در ان قهرمانان زنی نقش بسته اند که خدایان انان را فریفته یا به انان خیانت کرده اند.او با این فرشینه بار دیگر خدایان را به چالش می کشد.اتنا اراخنه را مجازات می کند:فرشینه ی او را پاره پاره می کند و با ماکویی سر او را می کوبد.اراخنه تصمیم به خودکشی می گیرد اما اتنا بر سر رحم امده او را به عنکبوتی بدل می کند.اراخنه به چهره ی نمادین بی سری تبدیل می شود که در تار رشتن به حد کمال است .او محکوم شده که ریسنده ای باقی بماند که نمی تواند به بافته ی خود اهمیت و دلالتی ببخشد و در قبال باز تولیدی که دیگربار به خود معطوف می شود بیرون از بازنمایی می ایستد.تار عنکبوت شاید زیبا باشد اما هنر نیست.

او همچنین به بررسی اریادنه می پردازد که انتهای یک سر کلاف نخ را به معشوقش تزه سپرده و اورا راهی هزارتویی می کند تا مینوتور را بکشد و سپس از هزارتو بگریزد .تزه بعدا اردیانه را فریب داده و او را به حال خود رها می کند.

جستار میلر به بیان این مطلب می پدازد که در صورتیکه متن را به عنوان یک هزارتو در نظر بگیریم اردیانه اجازه می دهد تا منتقد به شبکه ی متن پا بگذارد و دیگر بار از ان بیرون رود .اردیانه می تواند در جایگاه یک تاویل زنانه یعنی خوانش بینامتنیی بایستد که مرد را در جایگاه منتقد و زن را صرفا در موضع نمادی برای خوانش مستقر می سازد(مشابه چیزی که در ادبیات ما وجود دارد زن اثیری یا زن لکاته).

بحث میلر اینست که نظریات کریستوا و بارت در عین استفاده از اسطوره شناسی بافندگی و ریسندگی ،پیوند ان اسطوره ها را با کوشش زنان به عرصه ی هنر نادیده می گیرند.(بارت معتقدست که متن صرفا یک بافته است).

نظریات بینامتنیتی بدون توجه به جنسیت، خطر رها کردن زنان را در وضعیت اردیانه ای  به همراه دارند.زنانی که منفعلانه برای ورود به هزارتوی معنای متنی و خروج از ان از قهرمانان مرد کمک می خواهند.او می گوید که اسطوره ها می توانند ما را به چهره ی زن نافرمانی ارجاع دهند که اراخنه تجسم انهاست.اریادنه شاخص همکاری با مردان است اما اراخنه تا قبل از بی سر شدن و مسخش زن هنرمندی است که به تعبیر زیباشناختی در رقابت و جدال با یک الاهه یا مادر نره ای پیروز می شود یا لااقل او را به چالش می کشد.

از انجا که بارت معتقدست که هیچ متنی برای نخستین بار خوانده نمی شود و همه ی متون از بافته شدن متون قبلی افریده می شوند و قبلا خوانده شده اند میلر می نویسد :

"تنها سوژه ای که هم خودفرمان بوده و هم به کتابخانه ی از پیش خوانده ها دسترسی دارد از تجمل  لاسیدن با هویت گریزی به سان بی سر شدن اراخنه برخوردارست که زیبایی شناسی تن مرکز زدوده و در واقع سربریده نویدش را می دهد."

میلر معتقدست که نظریات بینامتنی چون نظریه بارت در دفاع از یک متن عمومی مولف زدوده و پیش خوانده های تاریخی که عملا فقط در اختیار مردان بوده اند ،نوشته ی زن و نویسنده ی زن را محو می کنند.او می گوید:

"باید نوشتار زنانه را نه چنانکه گویی از پیش خوانده شده اند بل با نگاهی که گویی برای نخستین بار خوانده می شوند در نظر گرفت."

میلر از بازگشت به سوژه ی زنانه ی نویسا دفاع می کند و معتقدست که متن و بینامتنیت را نباید چنان نعریف کرد که قائل به فرض هم داستانی فرایند نوشتن و خواندن زنانه و مردانه بود.

منتقدان مرد راغب به عمومیت بخشیدن فقدان سوژه در نوشتار می باشند اما این موضع برای منتقدان فمنیستی که به شدت زیر سرکوبند مفهوم چندانی ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

قرارداد را خواندم، امضا کردم و بیرون امدم.دری که از ان خارج شدم همان دری نبود که از ان وارد شده بودم.اتاق انتظار هم اتاق دیگری بود.از مرد چینی شکم گنده و قوری ناقص الخلقه ای که هشت لوله داشت و تابلویی که دریایی بنفش با ساحلی سیاه و مهتابی هراس انگیز را نشان می داد خبری نبود.به جای منشی بزک کرده وخوش برو روی  قبلی دخترکی رنگ پریده نشسته بود که مانتوی کهنه اش به تنش زار می زد.دورتادور سالن ادمهایی بی قرار در لباسهای چروکیده  به رنگهای تیره زیر نور مهتابی  نشسته بودند.یادم رفته بود که در را ارام ببندم این بود که دیوارهای نازک لرزیدند و ادمها از جا پریدند.به خیابان امدم.کنار بزرگراهی که ماشینها با سرعت در رفت و امد بودند مردد ایستادم.باید برمی گشتم به خانه.اما راه خانه را فراموش کرده بودم.نه ،فراموش نکرده بودم.دست راست کنار مغازه ی نانوایی کوچه ای بود .باید وارد کوچه می شدم .اخرین کوچه ی فرعی اخرین در خانه ی ما بود.اما مشکل اینجا بود که کوچه و مغازه ی نان سنگکی  گم شده بودند .

پیرزنی کنار پیاده رو پشت دوک نخریسیش نشسته بود و تند تند نخ می ریسید.موهایش سپید سپید بود و پوستی ضخیم و چروکیده همچون تنه ی درختی کهنسال داشت .روی سرش خم شدم و پرسیدم :مادر جان یک مغازه ی نانوایی اینجا بود و یک کوچه که اولش درخت توت بزرگی بود .توی ان کوچه خانه ی ما بود.شما نمی دانید کجا بردندش؟پیرزن سرش را بلند نکرد.به گمانم کر بود یا در هیاهوی خیابان صدایم را نمی شنید.از او گذشتم .زنی در مانتوی سفیدرنگ  که کالسکه ی بچه ی فرسوده ای را می کشید از کنارم می گذشت.با عجله خودم را به او رساندم و پرسیدم ببخشید خانم شما نمی دانید نانوایی کجاست؟زن چشمهای وحشتزده اش را به من دوخت.چهره ای تکیده و رنگپریده داشت.لبهای ترک خورده اش لرزید.با وحشت خودش را عقب کشید و شروع به دویدن کرد.اول ترسیدم.اما به خاطر اوردم که قرارداد را امضا کرده ام .توی پیاده رو سرگردان به راه افتادم.منتظر بودم که اتفاقی بیفتد.نشانه ای پیدا شود.اشنایی از راه برسد، یک نفر که راه خانه را بداند .از اولین چهارراه گذشتم .پیرمردی کنار خیابان لیف حمام می فروخت.مردم با عجله از کنار بساطش رد می شدند و او مراقب بود که زیر دست و پا نرود.جلو رفتم وپرسیدم ببخشید پدر جان یک کوچه ای همین دور و برها بود که بهش کوچه ی گل خشتی می گفتند.با چشمهای کوچکش به من نگاه می کرد.ادامه دام :اولش یک نانوایی بود و یک درخت توت .پیرمرد خم شد .دست توی کیسه ای که کنارش بود برد و لیف بزرگ رنگارنگی در اورد:هاه ،بیا اعلا ی اعلا .دو هزار تومان.فایده ای نداشت .از کنارش گذشتم.مردی بیخ گوشم زمزمه کرد"کوپن می خریم.کوپن .پرسیدم ببخشید اقا شما مال همین محله اید؟.مرد گفت کوپن قند کوپن شکر .چشمهای دریده ای داشت که مرا می ترساند.با عجله رد شدم در حالیکه صدایش همچنان بدرقه ام می کرد:کوپن ،کوپن قند .

دیگر شب شده بود.تابلوهای مغازه ها روشن شده بودند.چراغ راهنمایی می درخشید.ادمها انگار با سرعتی بیشتر به راه خود ادامه می دادند.خسته و کوفته بودم.می شد برگردم اما قراردادی را امضا کرده بودم.این بار به سراغ پلیس راهنمایی رفتم که دستکشهای سفیدی پوشیده بود .گفتم ببخشید سرکار یک کوچه ای بود به نام گل خشتی و اولش یک نانوایی و یک سبزی فروشی.پلیس با دقت گوش می کرد.ادامه دادم:هرچه دنبالش می گردم پیدایش نمی کنم.پلیس با چشمهای خسته اش نگاهم کرد .و ناگهان سوت زد و به میان خیابان دوید.دو اتومبیل با هم تصادف کرده بودند.چشمم به دکه ی بلیت فروشی کنار خیابان افتاد.توی بلیت فروشی پیرمرد چاق فلجی روی صندلی لکنته ای نشسته بود ،چهره ای باد کرده و کبود داشت.به شیشه ی دکه اش تقه ای زدم:ببخشید اقا.سرش را بلند کرد .پیشانیش خیس عرق بود.برای نفس کشیدن به شدت تقلا می کرد.انگار ماهیی بود که روی خشکی افتاده باشد.پرسیدم:ببخشید کوچه ای بود به نام گل خشتی.دستش را به گوشه ای دراز کرد:انجا بغل ان نانوایی .ان درخت توت را می بینی؟با حیرت به مسیری که نشان می داد نگاه کردم.تازه از همان مسیر گذشته بودم  بی انکه نانوایی را دیده باشم.شاید ازدحام جمعیت مانع شده بود  بود که کوچه را ببینم.گفت صبر کن بابا جان.دستهایش را به کناره های دکه گرفت و پیکر بسیار سنگینش را روی زمین گذاشت و در همان حال در دکه را باز کرد.حالا کنارم روی زمین بود.در حالیکه با تکیه بر دستانش که به طرز عجیبی بزرگ بودند خودش را پیش می کشید به طرف مرد کوپن فروش رفت:دایی جان چند دقه هوای دکه را داشته باش الان برمی گردم.بعد با سرعت شروع به پیش رفتن کرد.انقدر سریع که من باید می دویدم تا به او برسم و چند بار لابلای ادمها گمش کردم.بعد از حدود صد متر پیرمرد ایستاد و درحالیکه به شدت نفس نفس می زد به نانوایی اشاره کرد:این نانوایی و اینهم درخت توت.کوچه کنار نانوایی دهان گشوده بود و در پیچ و تاب تاریکی فرو می رفت.برگشتم تا تشکر کنم اما اثری از او نبود.

.پا به کوچه گذاشتم.روی دیوار روبرویم بر کاشی ابی رنگ براقی با خطی پیچ در پیچ به رنگ عنابی نوشته شده بود:کوچه ی گل خشتی.سبزی فروشی شلوغ بود و دسته دسته سبزیهای تازه روی هم چیده شده بود.بوی نعنا و ریحان در فضای نیمه تاریکش پیچیده بود و بوی اشنایی دیگر:بوی سکنجبین. دسته ای ریحان  خریدم و بیرون امدم.به طرف انتهای کوچه راه افتادم.هوا به طرز عجیبی شفاف و نازک بود.ستاره ها بر سر دیوارها برق می زدند.شاخه های تیره ی درختان از پس دیوارها سر بر اورده بودند.گلهای کوچک زرد و سفید یاس از دیوارهای اجری اویزان بودند.چند پسربچه با استینهای بالا زده در حالیکه توپی را قل می دادند و با هیجان حرف می زدند  پیشاپیشم حرکت می کردند.دسته ی ریحان را به سینه ام فشردم و فکر کردم چه خوب ،چه خوب که قرارداد را امضا کردم .توی تاریکی  زنی با مانتوی سفید به چشمم خورد که با عجله روی کاغذی چسبیده به دیوارخط می کشید.به محض اینکه مرا دید به کوچه ای فرعی دوید و کالسکه ی اهنی را دنبال خود کشید .

اعلانی که به دیوار چسبانده بودند ریش ریش شده بود و تنها تصویر کسی بر ان باقی مانده بود که رویش را خط خطی کرده بودند بطوریکه چهره شخص پیدا نبود.در همان وقت قفل دری صدا کرد و مردی در شولایی بلندبیرون امد. چند فانوس روشن در دست داشت.همچنانکه پیش می رفت فانوسها را بر تیرهای چوبی کنار کوچه می اویخت.کوچه زیر نور شعله های لرزان که از پس شیشه های ترد شفاف بیرون می زدند  روشن می شد وسایه ها ها بر دیوارهای اجری می رقصیدند.. هوا ناگهان عوض شد..بوی درخت می امد.بوی اب می امد.به باغ رسیده بودم.بر شاخه ها ی سرزده از پس دیوار گیلاسها و الوها در نسیم شبانه دم می زدند  وستاره ها لابلای شاخه های سپیدار جست وخیز می کردند.کاغذی سفید بر دیوار باغ چسبیده بود.جلو رفتم و در تاریکی به ان خیره شدم.کسی کاغذ را تا جایی که می شد با ناخنهایش کنده بود و تصویر کوچک  گوشه ی چپ ان  را سیاه کرده بود.  در تاریکی سایه ای از کنار دیوار گریخت و صدای کشیده شدن چرخهای کالسکه به گوشم رسید.یک لحظه ترسیدم و حس کردم سینه ام سنگین می شود اما به خودم دل دادم:راحت باش ،داری می رسی.تو قرارداد را امضا کرده ای.

 قدمهایم را تند تر کردم،بی انکه به اعلانهایی که حالا در فواصل نزدیکتر روی دیوارها چسبیده بودند توجهی کنم.در انتهای دیوار باغ به کوچه ی باریکه ای پیچیدم.در  اخرین خانه باز بود.فانوسی پشت در اویزان بود.کوچه را جارو و ابپاشی کرده بودند.شاخه ها ی تاک سر در را در بر گرفته بودند و خوشه های انگور چون حبابهای شفافی بر فراز ان  می درخشیدند.وارد شدم.از همان دم در صدا زدم:مادر بزرگ من برگشتم.

صدایم توی تاریکی باغ پیچید.نسیمی برخاست.قدم به باغ  گذاشتم.با احتیاط شاخه های درختان را از سر راهم کنار زدم.روی ایوان قالیچه ای پهن بود.چراغ توری از سقف چوبی ان اویزان بود.پشه ها دور چراغ می چرخیدند. سماورکنار ایوان قل قل می کرد.کالسکه ای شکسته کنار پله ها بود.از پله ها بالا رفتم. در راهرو را باز کردم.پرده ی عنابی را کنار زدم.توی راهرو سرک کشیدم.گلیم رنگارنگی در راهرو باریک پهن بود.شمعی کنار اینه روی رف می سوخت.کنار اینه تصویری سیاه و سفید در قابی چوبی به چشم می خورد.با احتیاط جلو رفتم.مردد ایستادم و صدا زدم:مادربزرگ. از پنجره ی باز  بوی  اتش وهیزم  به درون می امد.حتما مادر بزرگ توی مطبخ بود.خواستم برگردم و به باغ برومُ اما تصویر با نگاه خیره اش مرا به سوی خود می کشید.پرده را رها کردم.به سوی تابلو قدم برداشتم.کسی ناگهان توی باغ دوید.مادربزرگ فریاد کشید:مگر به تو نگفتم؟کسی لای شاخ و برگها گریخت و صدای چرخهای کالسکه  روی سکوت خط کشید.

جلوتر رفتم.جلوی رف ایستادم.از درون تابلوی دختری به من نگاه می کرد.موهای سیاه مواجش را روی شانه هایش رها کرده بود.پیشانی بلندش زیر نورنارنجی شمع رنگ به رنگ می شد.رگ ابی رنگی روی پیشانیش می زد.چشمهای روشنش با شگفتی به جایی ماورائ من می نگریست . ناگهان روی لبهای نیمه  بازش  لبخند محوی سوسو زد.همچنانکه نگاهش می کردم دیدم که از قاب بیرون امد.به سبکی قدم برداشت.دامن بلند ابیش دور پاهایش چرخید.بلوز سفید رنگی با گلهای درشت صورتی رنگ بر تن داشت.از کنارم که گذشت از گوشه ی چشم نگاهم کر د.نسیمی وزید و شعله ی شمع لرزید و اوج گرفت و یک ان در عمق نگاهش که خاموش شد چهارده سالگیم را دیدم.

دیگر کاری نداشتم.بسته ی سبزی را روی رف گذاشتم.پاورچین پاورچین از تاریکی گذشتم.از کوچه های  پیچ در پیچ برگشتم.کنار بزرگراه به اعلان ترحیمی که روی ستون برق چسبانده بودند خیره شدم.زن صورت تکیده ای داشت.یقه ی سفید پیراهنش دیده می شد.چشمهایش خسته و لبهایش برهم فشرده و ترک خورده بود.دو چین نازک میان ابروهایش دیده می شدند.دیگر فایده ای نداشت .ناخنهایم ریش ریش شده بودند و نوک انگشتهایم می سوخت. کالسکه را به دنبال خودم کشیدم و در ازدحام خیابان گم شدم بی انکه از قراردادی که بسته بودم پشیمان باشم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

بعد از ظهر جمعه  بود که وارد دالانهای دراز قهوه ای رنگ گالری شد.توی اتاقهای تیره سر کشید و چشم به نقاشی های روی دیوارها دوخت.از نزدیک و دور و از زوایای مختلف نگاهشان کرد.چشمهایش را ریز کرد و به یک گوشه به چپ به راست به یک لکه رنگ به یک خوشه نور به سایه روشن زیر درختهای ساحلی به گلهای وحشی روی موهای براق یک زن شرقی چشم دوخت.ادمها در سکوت کامل در کنارش حرکت می کردند.از تصویری به تصویر دیگر می رفتند.با انگشت به جایی اشاره می کردند.در گوشی حرفی می زدند و یا ساکت در حالتی شبیه عبادت دقایقی بی حرکت می ماندند.او هم به تقلید از انان پیش می رفت.تابلوها را تماشا می کرد و رد می شد.گاه دوباره برمی گشت.انگار تصویردر سکوت چیزی می گفت و او مجبور بود تا برگردد و کلام ناشنیده اش را گوش کند.حالا ساعتها از زمانی که وارد گالری شده بود می گذشت و او گویی در غبار در گیجی  تاثیر نقاشی ها وخستگی وگرسنگی  در هوا شناور بود.گالری به ساعت تعطیل نزدیک می شد اما او در تیرگی اتاقها و دالانهای دراز زمان را گم کرده بود و در تنوع تابلوهای رنگارنگ از زمین جدا شده بود وگویی قدم بر ابرهای لغزان و کلافه های گردبادی می گذاشت که ذهن خسته اش را چون خاشاکی به هر سو می لغزاند. ناگهان خود را کاملا هشیار جلوی تنه ی قطور درختی دید که جنگل در ماورایش  در تیرگی فرو می رفت .دستش با زبری تنه ی درخت اشنا شد و حالا در جنگل بود.درختهای عظیم از هر سو سر برکشیده بودند.نور افتاب ازلای شاخ و برگ درختان سایه های محوی بر زمین می انداخت.از میان چند ردیف درخت که گذشت به فضای باز پهناوری رسید .انجا علفزاری طلایی و سبز زیر نور خورشید برق می زد و گله های اسبان وحشی در رنگهای شاد و زنده زرد و حنایی و نارنجی و  زیتونی و سبز روشن می چریدند سر به دنبال هم می گذاشتند از نهر اب می خوردند دنبال پروانه های رنگارنگ می کردند و او  لحظاتی بی حرکت به انها خیره شده بود. از علفزار گذشت.از کنار درختهای بلند جنگلی رد شد.مشتی الوی وحشی از شاخه ای چید و در جیبش ریخت و در حالیکه انها را می مکید و طعم ترش و شیرینشان را حس می کرد به دریاچه رسید که زمردین و باوقار تا کناره  ی تپه های سبز دوردست پیش می رفت.قایقی روی اب تکان می خورد. سوار قایق شد.کت تیره اش را دراورد و پاروها را به دست گرفت.ماهیان نقره ای رنگ از اب بیرون می جستند و زیر نور برق می زدند.لیلی های ابی از سر راهش کنار می رفتند.جلبکهای سبز رنگ بر سطح اب به ارامی می لغزیدند.چشم انداز وسیع و وسیعتر می شد.پاروزنان پیش رفت.بازوهایش که خسته شدند پاروها را رها کرد و کف قایق دراز کشید.اخرین سیگارش را گیراند و از پس پلکهای نیمه بازش ابرها را دید که ارام ارام شکل عوض می کردند دور هم می پیچیدند باز می شدند به شکل دنباله های درازی در می امدند و دوباره در هم حلقه می زدند.تپه های سبز دورتر می شدند و دریاچه وسعت می یافت وابرها نزدیک می شدند ُچرخ می زدندُُپس می نشستند و قایق بر امواج چون گاهواره ای در نوسان بود  که چشمهایش را بست.نه صدای زنگهای مکرر تلفن روی میز اشپزخانه را شنید نه صدای ممتد زنگ در را.نه فریاد کسانی که از پشت در بسته صدایش می زذند نه ضربه هایی که سرانجام در خانه را شکست.اب کتری روی اجاق داشت تمام می شد و غذای توی قابلمه ی روی اجاق گاز ته گرفت که دوستانش وارد شدند.باز هم نشنید که چگونه با اضطراب و از ته دل صدایش زدند.با چشمان نیمه باز کف اشپزخانه دراز کشیده بود گذاشت تا رویش را برگردانند تا فریاد بزنند... و البوم نقاشی روی میز اشپزخانه باز بود و تابلوی جنگلی که نور افتاب از لابلای شاخ و برگ درختانش سایه روشن محوی بر زمین می انداخت

  با تشکر از نقد و ویراستاری دقیق دوست ارجمند اقای نیرابادی                              

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  | 

 

نگاهی به کلام مکالمه و رمان از ژولیا کریستوا

 

   ژولیا کریستوا  در مجموعه ی" به سوی پسامدرن" تدوین پیام یزدانجو به بررسی نظرات باختین پرداخته و می گوید: باختین با معرفی جایگاه کلام به عنوان یک واحد کمینه ی ساختاری ،متن را در چارچوب تاریخ و جامعه مستقر می سازد،تاریخ و جامعه ای که  به منزله ی متونی مورد خوانش نویسنده قرار گرفته و نویسنده با باز نویسی این متون خود را در ان نقش می زند.تنها راه نویسنده برای مشارکت در تاریخ که به شکل درزمانی در امده و حالت خطی و انتزاعی گرفته قرار گرفتن در همزمانی متنی است.برای برون امدن از انتزاع تاریخ یا همزمانی -جایی که فرد و تاریخ در موازات هم و جدا از هم قرار دارند- فراروی از انتزاع و شرکت در فرایند خواندن و نوشتن  ضروری است.یعنی با ساختار دلالتی نوشتن در تقابل با ساختار اجتماع قرار گرفتن.متون  تاریخ و اخلاق را در بطن خود می نویسند و می خوانند.

با توجه به نظریه فوق به جایگاه زن نویسنده در اجتماع انهم از نوع ایرانیش می پردازم.جایگاه من ،به عنوان زن نویسنده در اجتماع و در تاریخم کجاست تا ان را بنگارم؟در متون فارسی زن کجا قرار دارد؟

اوضاع چنان است که همه ی اینها از دست من می گریزند.اجتماع از من می گریزد.تاریخ از دست من می لغزد.من در متون فارسی جایی بین یک زن اثیری و یک لکاته معلق مانده ام  انهم از نگاه دیگران.اما این تصویر از ان من نیست.من نه لکاته ام نه اثیری.من ان کسی هستم که چون دست می برم تا تاریخم را بنویسم و ان را از حالت انتزاعی بیرون بیاورم تاریخ از چنگم می لغزد.تاریخ من و اجتماع من مرا به بازی نمی گیرد.من در فضایی خالی معلق می مانم.دیوارها پیشاپیش من سر براورده اند و این دیوارها از جنس واقعی هستند و ریشه در قرون دارند.تاریخ و اجتماع و متون من می خواهند ثابت کنند که من وجود ندارم.به هرسو که رو می کنم خودم را نمی بینم.تصویر من در اینه های اطراف منعکس نمی شود.اما من وجود دارم.واقعی هستم.چهره و دست و اندیشه دارم.از انجا که تاریخ از من می لغزد گویی که باد هوا هستم از انجا که در این بازی همواره نخودی بوده ام به جای تاریخ و اجتماع به درون رو می اورم.و این چنین می شود که نوشتارهای زنانه  سراپا هذیان گونه می شوند.سخن راندن و نوشتن در برابر فضای خالی.غوطه ور شدن در گردابهای درون.خود را خواب دیدن.

برای فراروی از این انتزاع چه باید کرد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهستی محبی  |